
نيروهاي عراق روي جاده اصلي دهلران- خوزستان استقرار يافتند و از سوي ديگر با اشغال شهر مهران شهر دهلران به يك منطقه نظامي و محاصرهشده تبديل شد. تعدادي از پاسداران و نيروهاي مردمي در قالب بسيج با تحمل رنج و مشقت فراوان و با كمكهايي كه از روستاييان نسبتاً دوردست از نظر تغذيه كه آن هم در حد نان خشك بود دريافت ميكردند حدود شش ماه مظلومانه از شهر دهلران و اموال مردم حراست ميكردند. شواهد حاكي از آن بود كه اين پاسداران در اين مدت نتوانسته بودند نان يا غذاي گرمي براي خود مهيا كنند، با اين وجود به دفاع خود ادامه داده بودند به طوري كه آن زمان شهر دهلران به «شهر پاسداران» معروف شد. در تاريخ ۱۹/۱/۶۰ مقام معظم رهبري به عنوان نماينده امام(ره) در شوراي عالي دفاع از شهر مقاوم دهلران و مدافعانش بازديد نمود. در اين ديدار صميمي ايشان رزمندگان را مورد محبت قرار داد و از دفاع مخلصانه و گمنام پاسداران دهلران قدرداني نمود. مقام معظم رهبري زماني كه مقاومت بيرياي پاسداران را ميبيند وسيله نقليه خود را در اختيار آنها قرار ميدهد. در اينجا بخشي از خاطرات حاجاصغر شريفيراد به عنوان يكي از همراهان آقا در آن روزهاي به يادماندني را براي خوانندگان روزنامه جوان به رشته تحرير درآوردهايم كه يادآور روزهاي جنگ و جهاد في سبيل الله است.
آقا آمدند! بعثيها ارتفاعات مشرف به مهران را گرفته بودند و هر زمان كه ميخواستند شهر را دور ميزدند اما داخل شهر نميماندند. از لحاظ استراتژيكي به ضررشان بود چراكه هر آن امكان داشت كه نيروهاي ايراني زمينگيرشان كنند. سال ۱۳۶۰، بنيصدر با آگاهي كامل از موضوع قصد داشت با شانتاژ تبليغاتي يك مانور سياسي را طرحريزي كند به اين صورت كه به دهلران بيايد و اين خبر با پوشش گسترده صدا و سيما طوري انعكاس يابد كه با حضور فرمانده كل قوا (بنيصدر) دهلران آزاد شد.
اندك زماني بيش تا كليد خوردن بازي جديد بنيصدر باقي نمانده بود كه آقا (مقام معظم رهبري) به عنوان نماينده امام در شوراي عالي دفاع اعلام كردند به ايلام ميآيند. آقا ميخواستند به دهلران بيايند و گزارشي از شهر دهلران ارائه بدهند تا به اين صورت بهانه از دست بنيصدر گرفته شود.
آقا آمدند. آن زمان من قائم مقام سپاه ايلام بودم. آيتالله حيدري، بنده و فرمانده سپاه و چند نفر از محافظهاي آقا همراه ايشان بوديم. مرحوم آيتالله حيدري يكي از شخصيتهاي بارز و تأثيرگذار در جبهههاي غرب بودند و هميشه هم در خط مقدم جبهه حضور داشتند. ايشان هم فرمانده جبهه و هم مسئول سياسي استان بودند. ايشان قريب به هشت ماه را كاملاً در جبهه بودند تا اينكه به فرمان امام به پشت جبهه آمدند و پشتيباني مردمي را راهاندازي كردند. مرحوم آيتالله حيدري بنيانگذار پشتيباني جبهه و جنگ در كشور بودند. آقا سه روز در استان ايلام بودند و در طول اين سه روز ما همراهشان بوديم.
تودهني آقا به بنيصدر
روز اول رفتيم دهلران و عينخوش و تا نزديكيهاي فكه رفتيم. روز دوم آمديم آبدانان و بعد رفتيم ميمك. يك روز هم در ايلام بوديم. آقا در بازديد از منطقه تا نقطه صفر مرزي تا كنار ديدهبانها جلو ميرفتند. آقا در آمدن به دهلران اهدافي را دنبال ميكردند از جمله اينكه بنيصدر از جبهههاي دهلران استفاده سياسي نكند. به قول آقا، بنيصدر هرجايي كه ميرفت نيم ساعت بعد شهر را ميگرفتند. منطقه دهلران نيز به گونهاي بود كه عراقيها به راحتي ميتوانستند داخل شهر بيايند چراكه ارتفاعات در دست آنها بود و بارها شده بود كه با تانك و نفربر بر فراز ارتفاعات به داخل شهر سرازير ميشدند. زمان بازديد از دهلران آقا وارد منطقهاي شدند به نام «بيات». نقطه مقابل منطقه در دست عراقيها بود. آقا تا كنار ديدهبان ارتش رفت و نشست. اين خبر از طريق صدا و سيما پخش شد و بدين ترتيب بهانه از دست بنيصدر گرفته شد و ديگر نتوانست از اين حربه استفاده كند كه من دهلران را آزاد كردم.
نفر در مقابل تانك آقا در جلساتي كه در اتاقهاي جنگ، تيپها و لشكرها داير ميشد، شركت ميكردند و گفتهها و توصيههاي ايشان بسيار تأثيرگذار بود. يك نفر رو كرد به آقا و گفت: آقا تانك با تانك ميتواند بجنگد، نفر با تانك نميجنگد. ايشان در جواب فرمودند: نفر با تانك ميتواند بجنگد و يك آرپيجي ميتواند يك تانك را بزند و از كار بيندازد. ما بايد در اين قسمت سرمايهگذاري كنيم. شما بايد از سربازها و نيروهاي كادر گروههاي شبهچريكي درست كنيد كه بروند و به عراقيها ضربه بزنند و برگردند. اولينبار بود كه اين جمله را ميشنيدم. آقا فرمودند: «اين وضعيت جنگ در همين حد ادامه خواهد داشت و ما ناچاريم به دنبال جنگ فرسايشي با عراق باشيم. بهترين راه براي ضربه زدن، اين گروههاي شبهچريكي هستند.» آقا اين صحبتها را در جلسهاي در اتاق جنگ پشت جبهه دهلران فرمودند.
دشمن به ما نميرسد! فروردينماه سال ۱۳۶۰ بود. در مسير بازگشت از دهلران از مقر ماشين فرمانده لشكر به سمت ايلام به راه افتاديم. جاسوسان به عراقيها خبر داده بودند كه ماشين ما وارد شهر شده است. آن زمان رفت و آمد سپاهيها به داخل شهر مشكلي نداشت. خبر داده بودند نماينده امام به دهلران آمده است. يك لحظه ديدم نفربرهاي عراقي از فراز ارتفاعات با سرعت تمام به سمت ما حركت ميكنند. راننده هول شده بود، او پشت فرمان بود و آقا كنار دستش نشسته بود. من و فرمانده سپاه هم پشت ماشين نشسته بوديم. راننده با سرعت عجيبي ميرفت. آقا دستي روي شانهاش زد و فرمود يك لحظه صبر كن. گفت: آقا دارند ميآيند. آقا فرمود يك لحظه من كار دارم. اين بنده خدا به آقا تندي كرد و دستش را عقب كشيد. آقا بار ديگر به او گفت نگاه كن. دشمن به ما نخواهد رسيد. اگر مقدر باشد كه ما كشته شويم، كشته ميشويم! شما با حوصله و يواش برو. ما ميرسيم شما يقين داشته باش اينها به ما نميرسند. او چند لحظهاي را آرام كرد اما وقتي گرد و خاك نفربرهاي عراقي را ديد دوباره پايش را روي پدال گاز گذاشت و به سرعت حركت كرد. آقا مثل پدري كه با بچهاش صحبت ميكرد، رو كرد به راننده و گفت: شما يواش برو. من تضمين ميدهم كه اينها به ما نخواهند رسيد. اين نفربرها طوري حمله كرده بودند كه من خودم ترسيده بودم. پيش خودمان ميگفتيم چرا آقا نميگذارد اين راننده تند برود. الان است كه نفربرها به ما برسند. تنها ايشان را به عنوان يار امام ميشناختيم. صحنه بسيار عجيبي بود. تانكها و نفربرهاي عراقي از سه طرف به ما نزديك ميشدند. داشتند ما را قيچي ميكردند اما آقا با آرامش و طمأنينه نشسته بودند. آخرش همان طوري شد كه آقا فرموده بودند و تانكها و نفربرها به ما نرسيدند و ما توانستيم از دهلران بيرون بياييم. پس از پيمودن مسافتي، آقا فرمودند: يك جا نگهداريد. بعد رو كردند به راننده و پرسيدند: آقا شما سيگاري هستيد، گفت: آره. گفتند سيگاري بكشيد. آقا از ماشين پياده شدند و چند جملهاي براي ما صحبت كردند. ابتدا آيهاي از قرآن را تلاوت كردند و گفتند: ما اعتقاد داريم كه اگر قرار باشد بميريم ميميريم. حالا يا اينجا تصادف ميكنيم يا به دست عراقيها كشته ميشويم اما اگر قرار نباشد بميريم اگر عراقيها جلوي راه را هم ببندند ما نميميريم.
رفتار خوب آقا با ارتشيها سه روزي كه خدمت آقا بوديم ايشان حالت خاصي نسبت به ارتشيها داشتند و خيلي نسبت به آنها اظهار محبت ميكردند. بعضي از ارتشيها احساس ميكردند كه انقلاب خيلي آنها را قبول ندارد. توجهات خاص و نحوه برخورد توأم با محبت آقا در نحوه تغيير اين نگرش نقش بسياري داشت. آقا در خطاب كردن آنها بسيار مراعات ميكردند و با احترام و محبت ميفرمودند: جناب سرهنگ بفرماييد. اما در برخورد با بچههاي سپاه بسيار جدي بودند. روز اول آقا ايلام بودند بعد از ظهر همان روز بچهها براي گرفتن شام صف كشيده بودند. فرمانده سپاه به آقا گفت شما بفرماييد داخل. آقا فرمودند: نه ميخواهم با بچهها غذا بخورم و داخل صف رفتند. آقا لباس نظامي پوشيده بودند و در ميان صف مثل ديگر بچهها منتظر شدند تا نوبتشان برسد. آقا از فرمانده سپاه پرسيدند شما به اينها چه ميدهيد؟ فرمانده گفت: سيبزميني و گوجه. آقا فرمود: سيبزميني و گوجه ميدهيد براي شما بجنگند. اين كارها را نكنيد. صحبتهاي آقا بسيار تأثيرگذار بود. از آن روز به بعد تا مدتها غذاي سپاه بسيار خوب بود. دهلران كه بوديم موقع ظهر غذا كه آوردند يك دوغ سرد هم سر سفره گذاشتند. آقا به مسئولي فرمود: نيروها هم از اين دوغ ميخورند؟ گفت: لازم نيست آنها بخورند. آقا پرسيدند چرا؟ گفت اينها فردا ميروند به خانههايشان و آنجا هر چه بخواهند ميخورند اما من اينجا بايد زندگي كنم. من به اين دوغ نياز دارم. آقا فرمود: شما اگر از اين دوغ به نيروها بدهيد ضرر نميكنيد! اين نيرويي كه دوغ را براي شما آورد اگر ببيند شما دوغ ميخوريد و آنها نميخورند نسبت به شما محبت كافي را نخواهد داشت.
مأمورم سلام امام را به اين بچهها برسانم آقا هر جا كه ميرفتيم، ميرفت قاطي بچهها ميشد. در جبهه دهلران پايگاهها خيلي از هم دور بودند. ايشان اكثر پايگاهها را ميرفت و با سربازها گرم ميگرفت و با آنها شوخي ميكرد. هرجا لازم بود با سربازها عكس ميگرفت و ميگفت آدرس بدهيد تا برايتان پست كنم. ايشان با سربازها خيلي بامحبت بودند. آقا ميفرمودند: من مأمورم سلام امام را به اين بچهها برسانم و به اين ترتيب با وجودي كه دهلران هواي بسيار گرمي داشت و ماشين ما جيب ارتشي بود كه كولر و وسيله سرماساز نداشت آقا به تمامي پايگاهها سر زدند. هر كس مشكلي داشت با محبت سعي ميكرد هرچه در توانش هست در جهت رفع آن مشكل انجام دهد. نميگفت بنويسيد بعداً رسيدگي ميكنم.
ميايستاد و دقيقاً گوش ميداد. يكبار در مسيري كه از دهلران به آبدانان ميآمديم فرمودند از عشاير مقداري نان و دوغ بگيريد و تأكيد ميكردند كه حتماً بخريد و پولش را بدهيد. دو سه مورد نان و دوغ خريديم چون غذايي همراه خودمان نميبرديم. به آبدانان كه رسيديم به پايگاه هوايي رفتيم. اين پايگاه منطقه مسكوني هم داشت. آقا خواستند نماز جماعت مغرب و عشا را با پرسنل بخوانند. همه كه جمع شدند آقا رو كرد به آنها و گفت: خانمهايتان كجا هستند؟ گفتند اينجا محيط نظامي است، خانه هستند. آقا فرمودند: بگوييد خانمهايتان هم بيايند و در نماز جماعت شركت كنند.
اقتدا به آيتالله حيدري در نماز جماعت حدود ۴۵ دقيقه آقا نماز جماعت را به تأخير انداختند تا اينكه خانمها آمدند. يك صف پشت سر آقايان تشكيل دادند و نماز خواندند بعد از نماز آقا چند دقيقهاي صحبت كردند و فرمودند: ميخواهم با خانمها جلسهاي داشته باشم آقا نيم ساعت براي خانمها خصوصي صحبت كردند، بعد از پايان جلسه دوباره آمدند پيش پرسنل و فرمودند: خانمهايي كه اينجا ميآيند نه تفريحي دارند و نه رفاهي و نه مشغوليتي. شما حداقل اينجا به كار مشغوليد اما اينها ايثار ميكنند. آقا فرمودند: يك برنامه براي خانمها بگذاريد. بعد از صحبتهاي آقا كمپوت آناناس آوردند. آقا فرمودند: يكسري هم براي خانمها ببريد. آقا موقع نماز كه ميشد چند نوبت مرحوم آيتالله حيدري را جلو فرستادند تا نماز بخوانند. خيلي اصرار ميكردند كه آيتالله حيدري نماز را اقامه كنند. من تنها ديدم كه ايشان دو جا براي امامت جماعت به كسي اصرار ميكنند يكي در شوراي نگهبان به آيتالله جنتي اصرار ميكردند و ديگري به آيتالله حيدري. ايشان آدم وارستهاي بودند. قبول نميكردند اما آقا با اصرار، ايشان را جلو ميفرستادند.