
او بهعنوان كارشناس با بخش داستان بنیاد جنگزدگان، كتاب سال بنیاد شهید، بخش قصه و رمان حوزه هنری و بخش انتخاب آثار برتر معلمان همكاری داشته و علاوه بر ساخت فیلمهای مستند به فیلمنامه و نمایشنامهنویسی و تدریس و نقد نیز میپردازد. كتاب مردی با كفشهای قهوهای او جزو آثار برتر ۲۰ ساله انقلاب شناخته شده و كتاب مخلوق او نیز برنده دیپلم افتخار از طرف بنیاد شهید شده است.
این نویسنده در سال ۱۳۸۷جایزه ادبی جلال آلاحمد را برای رمان قاعده بازی دریافت کرد. وی همچنین برنده جایزه قلم زرین شده است. دبیر اولین دوره جشنواره «گام اول» بوده و همچنین به عنوان داور در بسیاری از جشنوارههای ادبیات داستانی اعم از رمان و داستان کوتاه به بررسی و نقد آثار نویسندگان جوان در شهرها و شهرستانهای مختلف پرداخته است. بر حضور اندیشه و تفکر در خلق اثر هنری بسیار تأکید دارد و تحقیق را رکن اساسی خلق یک اثر میداند. از آثار منتشر شده زنوزی جلالی میتوان به باران برزمین سوخته (مجموعه نقد آثار احمد محمود)، سالهای سرد، خاك و خاكستر، روزی كه خورشید سوخت، اسكاد روی ماز ۵۴۳، مردی با كفشهای قهوهای، سیاه بمبك، مجموعه داستان اولیها (گردآوری)، مخلوق (رمان)، شور و شیرین (فیلمنامه) و قاعده بازی (رمان) اشاره كرد. اشراف او بر ویژگیهای ادبیات داستانی به ویژه آثار نویسندگان نوقلم و جوان به دلیل داوری تعدادی از جشنوارههای ادبی، ما را بر آن داشت تا گفتوگویی با او داشته باشیم درباره تقسیمبندی دههای ادبیات، ویژگیهای ادبیات دهههای شصت، هفتاد و هشتاد، چشمانداز ادبیات داستانی در دههای که پیش رو داریم و بایدها و نبایدها در وادی نوشتن.
در بسیاری از آثار تحقیقی و بحثها و گفتوگوها ادبیات داستانی معاصر ایران بر اساس دههها تقسیمبندی میشود و مورد بررسی قرار میگیرد. تا چه حد با این تقسیمبندی دههای موافق هستید و آیا این بررسی دههای میتواند چشمانداز روشنی از ادبیات داستانی معاصر ترسیم کند؟ بله این تقسیم بندی صورت میگیرد. من طبق همین تقسیمبندی جایی گفتم که تمام آثار دهه هشتاد را باید با به دریا ریخت چون هیچکدام به درد نمیخورند. مثلاً در مورد ادبیات قبل از انقلاب، دهه چهل و پنجاه دهههای خیلی شاخصی هستند و آثار درخوری از آن دوره داریم. این تقسیمبندی میتواند تقسیمبندی درستی باشد. همینطور بعد از انقلاب که در مورد ادبیات دهه اول و دوم سوم خیلی جدی میتوان بحث کرد. در مورد آثار خلق شده در یک سال به راحتی نمیتوان قضاوت کرد ولی وقتی درباره یک دهه صحبت میکنیم میتوانیم آثار ۱۰ سال را بررسی و درباره پیشرفت یا پسرفت ادبیات نسبت به دهه قبل قضاوت کنیم.
حال که شما هم این تقسیمبندی را میپذیرید از ادبیات داستانی دهه شصت آغاز میکنیم. ادبیات این دهه با توجه به اتفاقات بسیار مهمی مانند وقوع انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی که تقریباً تا پایان این دهه ادامه داشت چه ویژگیهای کلی دارد؟ در دهه شصت دو اتفاق مهم میافتد. یکی ورود نویسندگانی به عرصه ادبیات داستانی که دغدغه انقلاب را دارند و قصد قلمی کردن اتفاقاتی را دارند که در دوره انقلاب اتفاق افتاده و یا در جنگ و در جبههها در حال وقوع است. ولی به این دلیل که هنوز قلم توانایی ندارند و بعد احساسی در کارشان غالب است. در دهه شصت آثار زیادی نوشته شدهاند که ملاک یک اثر هنری را ندارند و شعاری هستند و این تا حدی طبیعی بود. نویسندگان جدی که داعیه ادبیات انقلاب و جنگ در آن زمان بیشتر کسانی بودند که تازه از جنگ برگشته و شور و حرارت فضای جنگ را با خود همراه دارند بنابراین کارهایی که در این دهه به ثمر رسیده آثاری شعاری است. در همه دنیا چنین است اگر به ادبیات جهان هم نگاه کنیم در گیر و دار جنگ ادبیات ملهم از موقعیت جنگ و در راستای تحریک احساسات ملی و وطندوستانه مردم و در تأیید ایدئولوژی حاکم بر جامعه است.
دهه هفتاد علاوه بر نویسندگانی که به انقلاب متعهد بودند و دغدغه نوشتن از جنگ و جبههها را داشتند، گروه دیگری نویسنده هم در حال ظهور بودند. نویسندگانی که سعی داشتند به ادبیات نه به عنوان محملی برای بازگو کردن خاطرات جنگ و تبلیغ یک ایدئولوژی خاص بلکه به عنوان یک هنر نگاه کنند و به ادبیات جهان هم نظر داشتند. لطفاً شمهای از هر دو گروه ترسیم بفرمایید. در دهه هفتاد وقتی کمکم از فضای جنگ دور میشویم کارهای نویسندگان عرصه انقلاب و جنگ قوام یافتهتر و پختهتر میشود. آدمهای خوب خوب خوب و آدمهای بد بد بد جای خودشان را به آدمهای معمولی و عادیتر میدهند، رنگهای تند سیاه و سفید به خاکستری متمایل میشود. حضور نویسندههای زن در این دهه بسیار جدیتر میشود و حتی جوایزی کسب میکنند. دهه شصت یا قبل از آن تعداد انگشتشماری نویسنده زن داشتیم ولی حالا گروهی از نویسندگان زن وارد عرصه ادبیات میشوند و به خاطر ریزبینی و جهانبینی خاص زنانهای که دارند موفق به خلق آثار بسیار خوبی میشوند و حضور درخشانی از خود به نمایش میگذارند. البته متأسفانه حضور نویسندگان زن همانقدر که خوب آغاز شد خیلی زود هم به پایان رسید. بنمایه مثلث عشق که دغدغه بسیاری از این نویسندگان زن بود باعث شد در چرخه تکرار گرفتار شوند.
و دهه هشتاد آیا همان روندی که در دهه هفتاد آغاز شد در دهه هشتاد ادامه یافت؟ دلیل این که به نظر شما آثار دهه هشتاد را باید با فرغون به دریا ریخت چیست؟ در دهه هشتاد ما شاهد نوعی مکث هستیم. نه این که کاری نوشته نشود اما آثار در حد انتظار نیست. به نظر من میانگین آثار در دهه هفتاد در مرتبه بالاتری از دهه هشتاد قرار دارد. ممکن است در دهه هشتاد هم تعدادی اثر درخور توجه خلق شده باشد. مسئله دیگر در آثار این دهه مخصوصاً در بین نویسندگان جوان فرمزدگی است. این آثار از درون مایه تهی هستند و بیشتر دغدغه فرم دارند. نبض جامعه در دست این نویسندگان نیست. آثار این دهه در یک بررسی کلی اینجایی و اینزمانی نیستند و دغدغههای امروز جامعه ما در آثار این نویسندگان نیست. بیشتر لامکان و لازمان هستند و مسائلی در آنها مطرح میشود که لزوماً به جامعه امروز ما برنمیگردد. در بسیاری از آثار خواننده وقتی اثر را میخواند ساختار خوب و کلی تلاش برای فرم در آن مشاهده میکند اما وقتی کمی جلوتر میرود با یکی از همان موضوعات تکراری مواجه میشود. در حقیقت عنصر جوانی شتاب و تعجیل و به اصطلاح خودمان سنتشکنی در آثار نسل جوان بسیار به چشم میخورد.
وقتی از این نویسندگان سؤال میکنیم چرا مثلاً داستانت شخصیت مرکزی ندارد یا چرا از ساختار منسجم و محکمی برخوردار نیست پاسخ میدهند این داستان پستمدرن و پسامدرن است و سعی میکنند ضعفهای کارشان را زیر این عناوین پنهان کنند. اما نظر من این است که سنتشکنی بسیار هم خوب است اما این نویسندگان باید اول برادریشان را ثابت کنند به این معنی که اول اثبات کنند توانایی خلق داستان رئال با استخوانبندی درست را دارند و نشان بدهند که در این عرصه مهارت دارند بعد ساختارشکنی کنند. مکاتب و نگرشهای نو در هنر و ادبیات در اثر همین ساختارشکنیها به وجود آمدهاند که در ابتدای امر هم همیشه مورد اعتراض قرار گرفتهاند ولی با گذشت زمان جا افتادهاند.
البته نکته مثبتی را هم که باید متذکر شوم این است که به گواه جشنوارههای زیادی که در موردشان داوری میکنم مثل کتاب سال، کتاب فصل، جشنواره داستان کوتاه واقعاً معتقدم که نسل جوان پویا و خوشفکر به زودی از راه میرسد. در میان آثاری که برای این جشنوارهها فرستاده میشود گاه به آثاری پخته، سنجیده با جهانی متفاوت برمیخوریم؛ و این دست آثار نوید ظهور ادبیاتی متفاوت را میدهد.
اشاره داشتید به این نکته که نبض جامعه در دست نویسندگان نیست. علت این غفلت از جامعه را چه میدانید؟ آیا نگاه به ادبیات جهان باعث شده در بسیاری از مواقع ما تنها ادبیاتی تقلیدی خلق کنیم. ادبیاتی که گاهی تنها بازیهای زبانی و فرمی را نمایش میدهد و دیگر خواننده را با خود همراه نمیکند و از مخاطبش دور میشود؟
بله. متأسفانه ما بیماری خیلی جدی در ادبیات داریم که مربوط به یک دهه خاص هم نیست و اتفاقاً نویسندههای سن و سال داری که در عرصه قلم استخوان خرد کردهاند هم دچار این بیماری هستند که من از آن با عنوان «دغدغه شبیه دیگران شدن» یاد میکنم. فلان نویسنده با اینکه یک اثر شش دانگ بومی با بافت عالی نوشته و با این اثر خودش را تثبیت کرده و رهروانی هم دارد در اثر بعدی داعیه مارکز شدن دارد. شبیه کارور شدن، شبیه مارکز شدن، شبیه پروست شدن و شبیه بسیاری از نویسندگان بزرگ دیگر شدن دغدغه بسیاری از نویسندگان جوان ما شده است.
مشکل اساسی دیگر عدم تحقیق است. نویسنده امروز ما چیزی به نام تحقیق را نمیشناسد. اینکه نویسنده چه موضوعی را میخواهد دستاویز قرار بدهد، شخصیت داستانی او چه تیپ آدمی است به تحقیق نیاز دارد. در بسیاری آثار اگر به فرض شخصیت اصلی پزشک است فقط نامی را همراه دارد که نویسنده به او الصاق کرده و ما یک پزشک واقعی را در داستان نمیبینیم. نویسنده جوان ما نمیخواهد وقت صرف کند و درباره شخصیتهایی که قرار است اثرش را بسازند تحقیق کند تا برای خواننده ملموس و قابل باور باشد. همین مسئله در مورد ادبیات دفاع مقدس مصداق دارد. نسل جوان ما از فضای جنگ دور شده است و جنگ را نمیشناسد اما به قدری منابع غنی و سرشار برای تحقیق درباره جنگ و موقعیت و ماهیت جبههها وجود دارد که نویسنده جوان تنها با صرف کمی وقت و حوصله به مواد خام بسیاری برای خلق آثارش دسترسی دارد. البته تحقیق کار سختی است به این دلیل که قسمت نانوشته کار است و زمان زیادی از نویسنده میگیرد و حتی شاید بسیاری از این مواد خام در اثر به کار هم نیاید اما باعث میشود نویسنده دست پر وارد عرصه آفرینش اثر شود. برای نمونه یوسا وقتی میخواهد «جنگ آخرالزمان» را بنویسد به کشوری که بسیار از کشور خودش دور است سفر میکند و با بازماندگان واقعه تاریخی که قرار است موضوع اثرش باشد صحبت میکند و مدارکی را برای نوشتن رمانش گردآوری میکند. خود من ناخدای نیروی دریایی بودم، ما چند رمان جنگ درباره نیروی دریایی داریم. خیلی اتفاقات نانوشته در این عرصه وجود دارد. متأسفانه بسیاری از نویسندگان ما مطالعه به روز ندارند. از نویسندهای که مطالعه ندارد و اطلاعاتش بهروز نیست توقع خلق چه اثری میتوان داشت. اثر امروز چنین نویسندهای اگر نگوییم ضعیفتر از آثار قبلی است اما قویتر هم نیست و کم کم کفگیر به ته دیگ میخورد و آثار این نویسندگان کمرمقتر و کممایهتر میشود.
دلیل این بیتوجهی به تحقیق را چه میدانید؟ شاید نویسنده امروز احساس میکند نیازی به خواندن ندارد. متأسفانه بسیاری از نویسندگانی که ادعای نوشتن دارند حتی ادبیات معاصر خودمان را نمیشناسند چه رسد به شناخت ادبیات جهان. اگر بخواهیم با این نویسندگان درباره هدایت، چوبک و علوی صحبت کنیم اطلاعاتی را ارائه میدهند که حاصل مطالعه عمیق آثار آنها نیست بلکه تنها به نقل قول اکتفا میکنند. نویسنده خوب باید شناخت درستی از ابزار و جهان نوشتن داشته باشد. نویسنده باید استقلال رأی داشته باشد، باید بتواند دست به نقد آثار بزند و معیاری برای تعیین ارزش آثار ادبی داشته باشد نه اینکه تنها نقل قول کند. به عنوان مثال هنگام نوشتن کتاب «باران بر زمین سوخته» که مجموعه نقد آثار احمد محمود است در مورد نقد داستان «همسایهها» به نکته جالبی رسیدم که مسئله نقل قولهای بدون تحقیق را نشان میدهد. در مورد شخصیت خالد در داستان «همسایهها» همه جا عنوان میشد که خالد پسری است که درگیر فعالیتهای یک گروه سیاسی میشود و تحول پیدا میکند و وقتی این رمان را خواندم دریافتم این تعریف غلط است و من با دلیل نشان دادم که خالد اصلاً متحول نشده و فقط فریب تشکیلات را خورده است. این تعریف نادرست حتی به صد سال داستاننویسی عابدینی هم راه یافته است. این مثال را مطرح کردم برای روشن شدن این مسئله که متأسفانه بیشتر دانستههای ما دهان به دهان منتقل شده و کمتر نویسندهای به این دانستهها شک میکند و درصدد تحقیق درستی یا نادرستی آنها برمیآید.
برای نسل جدیدی از نویسندگان که در ابتدای راه هستند و شاید بسیاری از آنها ادبیات دهه نود را شکوفا کنند چه توصیهای دارید؟
به نظر من یک نویسنده باید نبض ادبیات جهان را در دست داشته باشد. باید آثاری از نویسندگان روسی، امریکایی، فرانسوی و هر جایی که نویسندههای شش دانگ و ادبیات غنی دارد را خوانده و شناخت نسبی داشته باشد. و در نتیجه از کوزه همان تراود که در اوست، نویسندهای که مطالعه و آگاهی کافی چه در عرصه ادبیات ایران و چه در عرصه ادبیات جهان ندارد چطور میتواند اثر موفق خلق کند علاوه بر این که تنها رمان خواندن کافی نیست، نویسنده باید فلسفه و روانشناسی بداند. نویسندگی صرفاً با دانستن عناصر داستان و روایت و زاویه دید مناسب انتخاب کردن حاصل نمیشود، نیاز به خلق جهانی تازه با جهانبینی نو است. پشت آثار برتر دنیا فلسفه وجود دارد. به عنوان نمونه وقتی سارتر «استفراغ»، «دیوار» یا «کلمات» را مینویسد فلسفه فردگرایی را در آثارش مطرح میکند. نیکوز کازانزاکیس، پروست و بسیاری از نویسندگان موفق جهان بر اساس یک فلسفه آثار خود را خلق میکنند، برای اثبات یا رد یک نگرش دست به خلق اثر هنری و ادبی میزنند. هر نوع نگرش فلسفی و هر نوع ایدهای ادبیات خاص خود را دارد. نویسنده ما پشت کدام اثرش فلسفه دارد؟
مطالعه در نسل جدیدی که از راه میرسد در چه حد واندازهای است؟
آثاری از نویسندگان جوان به دست من میرسد که وجه بومی خیلی قوی دارد. جغرافیای محیط خود را خوب شناخته و دریافته که راز موفقیت یک اثر این است که چشم به بافت سنتی و بومی خودش داشته باشد. شوق دانستن، خواندن و چطور پیشرفت کردن هم در میان نویسندگان نسل جوان بسیار زیاد است.
بنابراین شما به آینده ادبیات داستانی معاصر حداقل در دهه نود خوشبین هستید؟
صحبتهای من به استناد آثاری است که از نویسندگان جوان در شهرستانها به دستم میرسد. برخی از این جوانان همانطور که عرض کردم با نگاه به فضای بومی و سنتی خود آثاری با نثر شاخص و درونمایهای بکر و درخور توجه خلق میکنند. به نظر من این نویسندگان باید شناسایی شوند و مورد حمایت قرار بگیرند. من همیشه در جشنوارهها عنوان کردهام که مسئولان این جشنوارهها نباید این نویسندگان نسل نو و تازهنفس را رها کنند، ارتباط دو طرفه باید ادامه داشته باشد، کارهای آنها مورد تشویق قرار بگیرد و برای چاپ آثارشان اقدام شود.
به عنوان دبیر اولین جشنواره گام اول معتقدم این جشنواره در نوع خودش خاص بود چون اولین اثر یک نویسنده مورد داوری قرار میگرفت و جوایز این جشنواره انگیزه بسیار خوبی بود برای اینکه گام اولیها، گامهای بعدی را با انگیزه بیشتر بردارند. باید از فضای شعار که متأسفانه مسئولین فرهنگی ما به مناسبتها به طور مقطعی مطرح میکنند دور شویم و کارهای عملی و برنامهریزی دقیق داشته باشیم. البته این اقدامات مهم است اما من معتقدم نویسنده جوان باید خودش راه مناسب را پیدا کند، چون راهی که خود نویسنده بر اثر جستوجو و حتی از دل شکستها به آن برسد هیچگاه گم نخواهد کرد. اگر به قول معروف خیلی هم به دل نویسنده راه بیاییم و به قول معروف نویسنده را لوس کنیم این خطر وجود دارد که چون هنوز خاک میدان را نخورده استعدادش به راحتی میتواند هرز برود. نویسندههای بزرگ راه خود را از میان تجربهها، تلاشها، نوشتنها و آزمون و خطاهای خودشان پیدا کردهاند تا توانستهاند به جایگاه مناسبی در جامعه ادبی برسند. در کل به ادبیات نسل جوانی که در راه است خوشبین هستم و معتقدم این نسل چهرههای درخشان به جامعه ادبی ما معرفی خواهد کرد.
از نگاه شما یک اثر خوب و ماندگار باید چه ویژگیهایی داشته باشد تا هم مخاطب آن را پسندد و هم بتواند در میان آثار دیگر ماندگار شود؟ یک اثر خوب باید نثر خاص و ویژه خود را داشته باشد. یا نگرش نویی در اثر باشد و درونمایهای بکر را به خواننده ارائه کند، البته هر چند که موضوع بکر به معنی واقعی نداریم اما نگاه خاص یک نویسنده به یک موضوع تکراری میتواند آن موضوع و درونمایه را منحصر به فرد و قابل توجه کند؛ بافت بومی اثر یکی از شاخصههایی است که میتواند آن را ماندگار کند و مهمترین راز ماندگاری یک اثر ادبی این است که جهان داستان، یگانه و خاص باشد، یعنی از جهان اثر دیگری کپیبرداری نشده باشد. شناختن مخاطب هم نکته بسیار مهمی است. من به عنوان نویسنده امروز باید دغدغه جامعه امروز را فهمیده باشم. خواننده باید دغدغهاش را در اثر پیدا کند تا به سمت خواندن آن گرایش داشته باشد. ولی وقتی اثری چاپ میشود که نه زبان درستی دارد و نه ساختار منسجمی و نه درونمایهای قوی و نو بالطبع چنین اثری نه خواننده پیدا میکندل و نه ماندگار میشود. نکته دیگری که نویسنده جوان باید مد نظر داشته باشد این است که دوره ادبیات سرگرمکننده گذشته و رمانهای جدی دنیا رمانهای اندیشه است. رمانی که انتهای آن آغاز اندیشه و ابتدای درگیری خواننده با تفکر نهفته در پس آن است؛ و نویسندهای که بخواهد چنین اثری خلق کند باید اهل مطالعه از نوع عمیق و انتقادی باشد. ادبیات امروز ادبیات تحلیلی است. ادبیات برتر امروز دنیا آثاری است که از یک موقعیت ساده شکل میگیرد و نویسنده با فکر عمیقی که در پشت این موقعیت ساده قرار میدهد آن را تحلیل میکند. گاهی متأسفانه نویسندگان ما از همه چیز میگویند و هیچ نمیگویند.
نقش مطبوعات و رسانهها را در گسترش فضای ادبی امروز چگونه ارزیابی میکنید؟ به گمان من مطبوعات میتوانند خیلی جدیتر کار کنند. نقش فعلی مطبوعات خیلی کمرنگ است. صفحاتی که با عنوان ادب و هنر منتشر میشوند کممایه هستند و در بیشتر مواقع تنها خبری که در آنها نیست ادب است و هنر. خبرهای سریالهای تلویزیونی بیشتر به چشم میخورد. رد ادبیات و به ویژه ادبیات داستانی در نشریات دیده نمیشود یا اگر هست کافی نیست. شاید یکی از دلایل این باشد که مسئولان این صفحات تخصصی در ادبیات ندارند و در انتخاب خبرهای ادبی که مهمتر و به عبارتی جریانساز هستند تبحری ندارند. حتی نشریات تخصصی ادبیات بسیار کم شدهاند و تعدادی هم که مشغول فعالیت هستند در بسیاری از موارد بسیار بیرمق هستند و مطالبی که به آن میپردازند مطالب خنثی است و بهروز نمیشوند. نقش رسانه ملی با شش هفت شبکه در مورد ادبیات چقدر است؟ گاهی در شبکه چهار جلسات نقدی برگزار میشد که بنده هم نقد چند اثر را به عهده داشتم اما زمان پخش این برنامهها بسیار دیر وقت و زمانهای سوخته شبکه بود.
وقتی در رسانه ملی روی مطلبی تمرکز و توجه صورت بگیرد و مردم ببینند و بشنوند به تدریج علاقهمندی ایجاد میشود. برگزاری این چنین جلسات نقدی میتواند مردم را برای مطالعه تحریک کند. تبلیغ کردن و نشان دادن برای شرطی شدن ذهن مخاطب بسیار مهم است اما وقتی از ادبیات خبری شنیده و دیده نمیشود ذهن ببیننده ایرانی از این فضا دور و دورتر میشود. بنابراین رسانه ملی با وجود امکانات گسترده و طیف وسیع مخاطبی که دارد به راحتی میتواند شور و شوق خواندن و مطالعه در عرصه ادبیات را در جامعه ایجاد کند که متأسفانه یا کاری صورت نمیگیرد و یا در حد رفع تکلیف است.
مسئله اقتصادی تأثير خودش را بر نگرش مخاطب نسبت به مطالعه میگذارد. وقتی مردم درگیر احتیاجات اولیه زندگی خودشان باشند بنابراین کتاب در به اصطلاح سبد کالای خانوار ایرانی یا اصلاً جایی ندارد یا در حدی نیست که قابل توجه باشد. در وضعیت فعلی اقتصادی مردم اهم فی الاهم هم که در نظر بگیرند از خیر خرید کتاب میگذرند. گرانی کاغذ و قیمت بالای کتابها باعث میشود در کشور ما با جمعیت شصت هفتاد میلیون تیراژ کتاب به صورت اشکانگیزی گاه هزار نسخه و پانصد نسخه است. گاهی البته تیراژ بالا هم دیده میشود یا چاپهای متعدد که متأسفانه در پشت صحنه ماجراهای دیگری است. ناشری برای من میگفت نویسندهای کاری را چاپ کرده و به دویست نسخه که رسیده درخواست کرده که برای دویست نسخه بعدی روی جلد بنویس چاپ دوم و در مواقعی با این روشها اثری برای جذب مخاطب و تبلیغ به چاپ ششم و هفتم میرسد و خواننده هم گمان میکند چه اثر پرمخاطب و جذابی را پیش رو دارد که به این تعداد از چاپ رسیده است. کنترل دقیقی بر روی ناشران و نویسندگان از نظر این گونه ادعاها وجود ندارد. مثلاً ناشری به راحتی روی آثاری که چاپ میکند انتشاراتش را برنده فلان و بهمان جایزه اعلام میکند و نظارتی هم صورت نمیگیرد.
من شش دانگ وقتم را گذاشتهام برای رمان «برج ۱۱۰» که امسال اگر خدا بخواهد تکلیف این اثر را روشن کنیم.
این اثر چند جلدی است؟ خیر. این رمانی حدوداً ۳۰۰ صفحهای است. این کار چون کاری بسیار سنگین و فلسفی است تکمیل آن زمان زیادی برد. در واقع داستان برجی است که شما طبقات مختلف بشری را در آن میبینید و پرداخت آن کار سادهای نبود که به یاری خدا امسال به اتمام میرسد.
منتظر خواندن آثار جدید شما هستیم و متشکرم از وقتی که در اختیار روزنامه «جوان» قرار دادید.