قبول داريد اين پدرخواندهها در همه جا مايه دردسرند؟! در هنر و ادبيات كه ديگر نگو و نپرس! رسم شده است برخي شاعران وقتي به نان و نوايي ميرسند و چنتهشان از شعر خالي ميشود، يك حلقه خواص دور خودشان درست ميكنند. هي اينها به آن نور چشميهايشان نان قرض ميدهند و هي آنها به اين بابا! اين بابا نزد مسئولان براي آن جمع شفيع ميشود، شغل و جايگاه و وام و... ميگيرد و هي آنها براي اين بابا نقدهاي سرشار از شيفتگي مينويسند و بزرگداشت ميگيرند و ليلي به لالايش ميگذارند.
من بيشتر از شعر گفتم، چون در اين حوزه سر رشتهاي دارم، اما در ديگر عرصههاي هنري و ادبي نيز گويا اين ميرود كه به يك رويه بدل شود و چه خطرناك است.
در حوزههاي سياسي و اقتصادي و... هم ردپاي پدرخواندگي هست، اما در شعر ديگر نوبر است. شما بروي به مأموريت خارج كشور و دلارت را به جيب بزني و با پول بيتالمال، دبدبه و كبكبهاي براي خودت درست كني و هي حال بدهي به رفقا؟! اين كار تنها از شاعراني ساخته است كه اخته شدهاند و تنها از اين راه قادر به ادامه حياتند، اما نكته رقتانگيز اينجاست كه برخي از اين جماعت مدعي ادبيات ارزشي و انقلاب باشند، چنانكه گويا عرصه و اعيان اين حوزه را به نام آنان سند زده و اين حيطه مايملك ايشان شده است.
اينها سبب انزجار نسلي نوظهور از اين ادبيات شده و بيشترين و بدترين لطمهها را به آنچه مدعياش بوده و سنگش را بر سينه ميزنند، ميزنند! كار به جايي رسيده كه به تأسي از آن لطيفه معروف بايد گفت: جماعت! دگرانديشان را ولش! يكي اينها را بگيرد تا اينقدر گل به خودي نزنند و اسباب جذب حداقلي و دفع حداكثري را در اين عرصه فراهم نياورند! به قول مرحوم سيدحسن حسيني:
شاعران راست قامت مفلسند/ آفرين بر شاعران گوژ پشت!
نگارنده به رغم همه بلاهايي كه از رهگذر اين دوستنمايان بر سرش آمده، تا امروز كلامي نگفته و ننوشته. چندي پيش «مهدي چناري» شاعر خوب كشور، تلفن زد و سفره دلش را باز كرد. او برادر دو شهيد و از شاعران آييني است و دعاي كميل را براي نخستين بار به شعر و منظومهاي دلنشين بدل كرده، چنان خوب در نوع خود كه دست مريزاد دارد. خيلي دلش از اين خلايق پر بود، ميپرسيد: چرا كسي كاري نميكند؟
چرا اينها ادبيات انقلاب را ملك مطلق خود ميدانند اما سر در پستوهايشان كه فرو ميكني... نميدانم چه بنويسم، همين اندازه را هم محض گل روي «مهدي چناري» قلمي كردم، به اميد روزي كه كسي شعر را مبناي رسيدن به آمال نا مشروعش قرار ندهد؛ روزي كه ريا جاي عرفان رايج و جاري در ادبيات اين مرز و بوم را پرنكند؛ روزي كه مدعيان ارزشها، چون به خلوت ميروند هم پاسدار آن ارزشها باشند و اين همه تنها جلوي چشم رسانهها رخ ندهد. تنها لقلقه زبانشان نباشد. تا نرسد آن روز كه ... بگذريم!