
به گزارش جوان، مقتدايي فرزانه كه سالها قبل از پيروزي انقلاب، وجود سربازان خود را در گهوارهها پيشبيني كرده بود و با همين ارتش جوان، جنگي را رهبري كرد كه تمامي كفر عليه تمامي اسلام به راه انداخته بودند. در واقع ايستادگي ملت ايران در هشت سال جنگ تحميلي مرهون مجاهدتهاي رزمندگان غالباً كم سن و سالي بود كه معني واقعي تبعيت از ولايت فقيه را با جسم و جان خود در جبهههاي نبرد به اثبات رساندند. «حاج عباس نمازي» جانباز ۶۵ درصدي كه در سن ۱۶سالگي به جبهههاي جنگ رفته، يكي از همين رزمندگان به شمار ميرود كه علاوه بر حماسهآفريني در جبهههاي جنگ با فعاليت در رشتههاي ورزشي، نمونهاي از يك جانباز موفق است. گفتوگوي ما با او علاوه برخاطراتش از دوران حضور در جبههها، رهبري امام(ره) بر قلوب رزمندگان را بررسي ميكند.
سؤال اول ما از نحوه حضور شما در جبهه است، ميخواهيم بدانيم جوانان آن دوران با چه انگيزههايي به جبهه ميرفتند؟ اگر بخواهم تجربه شخصي خودم را بگويم، سال ۶۱ كه به صورت جدي به فكر رفتن به جبهه افتادم، ۱۶ سال داشتم. يكي از دوستانمان به نام علي زجاجي در عمليات الي بيت المقدس شهيد شده بود و من و ديگر دوستم، احمد خاكي تصميم گرفتيم براي ادامه راه او به جبهه برويم. در واقع خون اين شهيد انگيزه حضور ما در جبهه را آن هم در آن سن و سال كم ايجاد كرد. جاذبه خون شهدا عاملي بود كه هميشه پيرواني به دنبال خود داشت. به همين ترتيب شايد خيلي از همسن و سالهاي ما نيز با چنين دلايلي به جبهه ميرفتند، هرچند دفاع از كشور و انقلاب و ارزشها نيز دلايل مشترك و عامي است كه همه ملت ايران در آن شرايط نسبت به آن احساس تكليف ميكردند. به هرحال وقتي ما تصميم گرفتيم به جبهه برويم به خاطر سن كممان ابتدا ما را از اهواز برگرداندند، بعد به پيشنهاد يكي از آشنايان به هلال احمر رفتيم و با آموزشهاي ابتدايي امدادگري به عنوان يك امدادگر اواخر سال ۶۱ به جبهه اعزام شديم.
يعني شما با انگيزههاي احساسي كه برخي به عنوان دليل حضور اغلب جوانان در جبههها معرفي ميكنند، به جبهه رفتيد؟
شايد بتوان براي اولين حضور يك رزمنده آن هم در سن و سال كم چنين دلايلي را برشمرد، اما خيلي از رزمندهها چندين بار در جبهه حضور مييافتند. مثلاً خود من تا سال ۶۵ كه مجروح شدم، بارها در مقاطع مختلف در جبههها حضور يافتم. ديدن شهادت يا مجروح شدن همرزمان، سختيهاي فراوان حضور در جبههو بسياري از شرايط ديگر، واقعيات جنگ را به هر شخصي نشان ميداد و اگر انگيزههاي محكمي مثل دفاع از ارزشها و آب و خاك و انقلابمان نبود، انگيزههاي زودگذر خيلي سريع فروكش ميكردند. ما دريافته بوديم كه تكليفمان دفاع است و براساس همين تكليف عمل ميكرديم.
تكليفگرايي ديدگاهي بود كه امام(ره) در خصوص دفاع مقدس مطرح كردند، چنين ديدگاهي چه كاركردي در جنگ تحميلي داشت؟
وقتي جنگ شروع شد كشور ما از لحاظ توان نظامي در شرايط خوبي قرار نداشت. به همين خاطر ايستادن در برابر دشمني كه به خوبي توسط ابرقدرتها حمايت ميشد از نظر برخي كار عاقلانهاي نبود. بنابراين ما احتياج به يك توجيه قوي براي دفاع داشتيم كه ديدگاه انجام تكليف دفاع در برابر دشمن، بهترين انگيزهها را به رزمندگان ميداد. ما ميدانستيم كه قائل به تكليف هستيم نه نتيجه و وظيفه داريم از خودمان در برابر دشمن دفاع كنيم. حالا هرچقدر هم كه دشمن قوي باشد، ما مكلف به ايستادگي بوديم، لذا با چنين ديدي هشت سال در برابر تمامي ايادي كفر مقابله كرديم و درآخر پيروز ميدان ما بوديم.
نظر غالب رزمندگان درباره ديدگاههاي امام نسبت به دفاع مقدس چه بود؟ هر رزمندهاي در مقاطع مختلف جنگ روزهايي را به ياد ميآورد كه چگونه امر امام خميني(ره) در خصوص برخي از مسائل، چنان انگيزهاي در وجودمان ايجاد ميكرد كه باعث تغيير معادلات جبههها ميشد. به طور مثال در مقطعي ما در پاسگاه زيد بوديم، چهارماه تمام در شرايط نه چندان مطلوبي قرار داشتيم كه باعث شده بود بسياري از رزمندگان حاضر در منطقه زمزمه بازگشت به شهرشان را سر بدهند، اما وقتي فرماندهي نظر امام در خصوص ماندن و حفظ منطقه را به اطلاعمان رساند، در كمال تعجب ديدم همان رزمندگاني كه بيشتر از بقيه از حضور طولاني مدتشان شكايت داشتند، ديگر حرف رفتن نزدند و با دل و جان در منطقه ماندند. يا ماجراي حفظ جزاير مجنون كه بسيار در موردش سخن گفته شده است از ديگر موارد به شمار ميرود. در جزاير نيز دشمن فشار شديدي به نيروهاي ما وارد ميآورد كه اگر فرمان امام مبني بر حفظ مجنون نبود، چه بسا نيروهاي ما در برابر فشار دشمن تاب نميآوردند.
اين تبعيت از حرف امام از چه انگيزهاي نشأت ميگرفت؟ جايگاه امام(ره) به عنوان ولي فقيه زمان براي همه رزمندگان پذيرفته شده بود. گذشته از آن شخصيت الهي ايشان مقبوليتي عجيب نزد عامه رزمندگان داشت كه باعث ميشد حرفشان را با دل و جان پذيرا باشيم. از نظر ما امام كسي بود كه چيزي براي خود نميخواست و تمامي گفتار و اعمالش براي خدا بود. حتي ميتوان گفت تبعيت از امام(ره) باعث شده بود تا ما به دستورات فرماندهان نيز به صورت كامل عمل كنيم؛ چراكه در سلسله مراتب فرماندهي، يك فرمانده لشكر نيز همان چيزي را تعقيب ميكرد كه امام(ره) از رزمندگان انتظار داشتند. چنين ديدي بود كه باعث ايجاد يكدلي در جبههها و ايستادگي در برابر انبوه تجهيزات دشمن ميشد.
كمي به دوران حضورتان در جبهه بپردازيم، چند بار مجروح شديد، در كدام عمليات به مقام جانبازي رسيديد؟ قبل از جانبازي يك بار در عمليات والفجر ۸ مجروح شدم كه چند تركش به سر و دستم اصابت كرد، اما نحوه جانبازيم به اين ترتيب بود كه ۲۴/۱/۶۵ چند ماه قبل از عملياتهاي كربلاي ۴ و ۵ در منطقه دارخوين مقر ما توسط هواپيماهاي دشمن بمباران شديدي شد و با شهادت چند نفر از دوستانم، پاي راستم از لگن قطع شد. شدت مجروحيتم آن لحظه بسيار زياد بود، اما چند دقيقهاي به هوش بودم و اجساد مطهر تعدادي از همرزمانم را ميديدم در حالي كه شب قبل با حضورم در جمعشان يكي از بهترين خاطرات عمرم رقم خورده بود.
ماجراي آن شب چه بود؟ لطفاً اين ماجرا را به عنوان خاطرهاي از دوران جبهه برايمان تعريف كنيد. شب قبل از بمباران دشمن، من به همراه عدهاي از بچههاي اطلاعات لشكر علي بنابيطالب در يك كانكس جمع شده بودم. آن شب به اتفاق بچهها صداي ضبط شده شهيد علي اكبر نظري را گوش ميداديم. اين شهيد بزرگوار در اين نوار وصيت خود را بيان كرده بود كه بسيار زيبا و دلنشين بود و به دل همگي ما نشست. بنابراين هر كدام از بچهها در خصوص آرزوي شهادتشان صحبت كردند و اين بين شهيد سيد صدرالدين موسوي حرف جالبي زد. او گفت دوست دارد بدون كمترين مجروحيتي به شهادت برسد و در مسير شهادت درد زيادي نكشد! دو برادر به نام عباس و ابوالفضل مرادي نيز در جمع ما بودند كه وقتي آرزوي شهادتشان را بيان كردند، يكي از بچهها رو به عباس كرد و گفت، برادرت ابوالفضل نور بالا ميزند، نكند شهيد شود. عباس هم گفت نه او تنها شهيد نميشود، اگر قرار بر شهادت باشد هردو باهم شهيد ميشويم. حسين ربانينژاد و احمد گلي هم نظير اين آرزو را بيان كردند. جالب اينجاست كه تنها چند ساعت بعد، با روشن شدن هوا هواپيماهاي دشمن مقرمان را بمباران كردند و آنهايي كه طلب شهادت كرده بودند را به آرزويشان رساندند. عباس و ابوالفضل در يك زمان شهيد شدند. حسين ربانينژاد كه روز ميلاد امام حسين(ع) به دنيا آمده بود در روز ميلاد اين امام همام به شهادت رسيد؛ چراكه روز بمباران دشمن درست مصادف با ميلاد امام حسين(ع) بود. من نيز همان طور كه گفتم پاي راستم قطع شد و بعد از مجروحيت مدتي به هوش بودم و ديدم كه چطور سيدصدرالدين با كمترين مجروحيتي به شهادت رسيده و به خواب رفته است. در حالي كه دست احمد گلي نيز در دستم بود و در چنين حالتي او نيز به شهادت رسيد. روح شان شاد.
ديد يك نوجوان ۱۹ ساله نسبت به مجروحيتش چگونه بود؟
مسلماً وقتي انساني دچار معلوليت ميشود، فكر و خيالات مختلفي به سراغش ميآيد. مثلاً من مرتب فكر ميكردم چطور كار كنم و چطور از پس مخارجم بر بيايم. يا حتي يكي دو ماه اول خجالت ميكشيدم از خانه خارج شوم اما ديدي در بين مردم وجود داشت كه ميگفتند اگر قرار است اتفاقي برايمان بيفتد، حداقل اين اتفاق در مسير خير باشد. مثلاً مادراني را به ياد دارم كه فرزندشان شهيد شده بود اما ميگفتند حالا كه پسرمان را از دست دادهايم خدا را شكر در مسير خيري اين ضايعه نصيبمان شده، اگر در شهر تصادف ميكرد يا براثر اتفاق ديگري ميمرد، اين ضايعه نميتوانست با اجري همراه باشد. من نيز ديدم به مجروحيتم به همين ترتيب بود. اينكه پايم را در مسير خوبي از دست دادهام شارژ روحي خوبي به من ميداد. بعد از مدتي نيز توانستم بر مشكلات روحي فائق آيم و وارد فعاليتهاي اجتماعي شوم.
ظاهراً شما ورزشكار خوبي هستيد، در اين خصوص بگوييد.
من قبل از مجروحيت خيلي فوتبال بازي ميكردم و حتي وقتي مجروح شدم بعضي از دوستان به شوخي ميگفتند خوب شد پايت قطع شد تا ديگر مثل سابق شلوغ نكني! بعد از مجروحيت نيز سعي كردم دوباره ورزش كنم تا علاوه بر كسب روحيه، به نوبه خود ثابت كنم كه بسيجيان ميتوانند هميشه پيشرو باشند و نبايد معلوليت باعث شود از فعاليتهاي اجتماعي و ورزشي و ... كناره بگيريم. به همين خاطر يكي دو سال بعد از مجروحيت در سال ۶۷ در رشته پرش طول و دو وميداني قهرمان كشور شدم. اكنون نيز ۱۵ سالي است كه عضو تيم واليبال نشسته جانبازان و معلولان استان قم هستم. شكر خدا كار ميكنم و توانستهام زندگي آبرومندي براي خود و خانوادهام فراهم كنم.
به عنوان سؤال آخر، جنگ تحميلي را از ديد يك رزمنده ايراني توصيف كنيد. دفاع مقدس همان طوركه امام(ره) فرمودند جنگ خاك نبود؛ جنگ ارزشها بود كه دشمن به بهانه اختلافات مرزي سعي در به شكست كشاندن ايدئولوژي انقلاب اسلامي داشت. امام نيز در سخنانشان بارها به وجهه عقيدتي جنگ اشاره كردند و وقتي گفتند فتح خرمشهر فتح خاك نبود، فتح ارزشها بود، دلالت بر اين مسئله دارد. اكثر رزمندگان نيز به اين مسائل واقف بودند و وقتي آن روزها شعار راه قدس از كربلا ميگذرد را بر ديوارها ميخوانديم، به خوبي ميدانستيم مسئله جنگ ما فراتر از يك زد و خورد مرزي دو كشور است و در واقع اين آغاز نبردي است كه به ياري خدا و با بيداري مسلمانان ميتواند باعث آزادي همه مسلمانان و مستضعفان جهان شود.