کد خبر: 464326
تاریخ انتشار: ۲۹ فروردين ۱۳۹۱ - ۱۶:۴۶
گفت‌وگو با نويسنده كتاب«خدا مي‌خواست زنده بماني»
معصومه طاهري
از چه زماني دست به قلم برديد و در مورد شيهدان و جنگ نوشتيد؟
ازخيلي وقت پيش تقريباً حدود ۱۲ تا ۱۳سال قبل بود كه دست به قلم شدم، منتهي درآن سال‌ها مطالبي پراكنده وشخصي مي‌نوشتم، ولي اصل كار را از سال ۱۳۷۹ با مجموعه روايت فتح شروع كردم و با كتاب غواصان لشگر امام حسين(ع)كه درقالب ۱۰۰ خاطره پيرامون غواصان گردان يونس از لشگر امام حسين(ع)به فرماندهي شهيد حسين خرازي گردآوري شد به‌قدري رشادت‌ها و فعاليت‌هاي غواصان توجه مرا جلب كرد كه به مدير انتشارات پيشنهاد كردم اسم كتاب را«غواصان گردان يونس»، «يادگاران» كتابچه جيبي كه شامل ۱۰۰ خاطره كوتاه ميني‌مال درمورد شهيدان بود و اتفاقات شاخص آن بزرگواران را كوتاه و مجمل به رشته تحرير‌آوردم بعد كتابچه«روزگاران»كه آن‌هم مربوط به شهيدان بود. سومين كارم درسال ۸۰ درمورد شهيد خرازي بود اصلاً اين شهيد را نمي‌شناختم تا اينكه يك شب خواب ديدم شهيد خرازي سوار موتور است و يك دست ندارد. دنبال من آمد وگفت بپربالا، ‌سوارشدم با سرعت تمام به سمت يك تونل تاريك حركت كرد. احساس كردم در اين تونل شياطيني هستند كه قصد جان آدم‌ها را دارند شهيد با شدت به تاريكي كوبيد، آنجا با خودم گفتم حسين خرازي شهيد شد، دو هفته بعد از انتشارات روايت فتح به من گفتند درمورد شهيد خرازي مي‌نويسي؟ يادم به خوابم افتاد و زبانم بند آمده بود. من دوست دارم درمورد شهيدان بنويسم واگرخدا توفيق بدهد و شهيدان حمايتم كنند، درباره شهيدان مي‌نويسم.
شايد يكي ازمشخصه‌هاي نوشتاري شما رواني كلام و سادگي بيان مطالب كتاب‌هاست كه به دل مي‌نشيند و خواننده را براي خواندن بقيه مطالب ترغيب مي‌كند، علت خاصي دراين سبك نوشتن داريد؟
اين رواني و سادگي نوشتاري در واقع سياست گروه نويسندگان روايت فتح است كه انتشارات مجموعه روايت فتح خواسته بود به اين سبك كار كنيم. نويسندگان همه جواناني بودند كه جنگ را درك نكرده بودند و غالباً دانشجويان مهندسي وفني دانشگاه صنعتي شريف بودند كه ازروي عشق و صداقت عمل مي‌كردند و من ‌هم جزيي از اين گروه بودم. ما سعي كرديم بدون پرداختن به حاشيه‌ها، ‌بزرگ ‌نمايي‌ها و اغراق‌هايي كه دربعضي نوشته‌ها است اصلاً حقيقت را كوتاه بيان كنيم و در مورد خود آن شهيد باشد تا ذهن خوانند معطوف به خود آن شهيد باشد. مخاطبان كتاب‌ها عمدتاً جواناني بودند كه جنگ را نديده بودند و اگر در نوشتن مطالب جنگ دقت نمي‌كرديم بازتاب دافعه داشت، لذا بايد زيبايي جنگ را نشان مي‌داديم، مانند لحن پدري كه براي فرزندش خاطره تعريف مي‌كند به همان لحن، ‌سادگي و شيريني تا برايش گيرايي داشته باشد ما هم سعي مي‌كرديم با چنين روشي خاطرات را بنويسيم.
از چه زماني درمورد شهيد صياد شيرازي شروع به نوشتن كرديد؟
بعد از شهادت آن بزرگوار سال ۸۱ بود كه كار نوشتن كتاب درباره صياد شيرازي كليد خورد و بعد ازسه سال تحقيق و گردآوري اطلاعات از خانواده، دوستان و اطرافيان شهيد، حتي مسافرت به شهرهاي مختلفي چون اصفهان و مشهد نهايتاً در سال ۸۴ كتاب چاپ شد.
چرا اسم كتاب را «خدا مي‌خواست زنده بماني » گذاشتيد؟
شهيد صياد شخصيتي بسيار بزرگوار و ارزشمندي بود كه بسيار مظلومانه زندگي كرد و به شهادت رسيد. حتي به جرأت مي‌توانم بگويم، ۵۰ درصد از مظلوميت او هم بعد از اين همه سال گفته نشده است. صياد شيرازي بيشتر از دوست ضربه خورد تا دشمن و اگر ۱۲گلوله از سمت منافق كوردل به او اصابت شد، ۱۲هزار گلوله از دوستان خورده بود و من بعد از سه سال تحقيق هرچه بيشتر راجع به او مطالعه مي‌كردم بيشتر درمورد مظلوميت او متاثر مي‌شدم. روزي كه قرار بود تا اسمي براي كتاب انتخاب كنيم جلسه‌اي داشتيم. همين طور كه داشتيم فكر مي‌كرديم چه اسمي مناسب كتاب است به ياد حالاتي كه شهيد داشت و دشمني حسودان و اطرافيان دوست‌نماي او افتاديم ولي خدا نخواست كه دشمنانش بعد از شهادتش به هدفشان برسند و به او عزت و محبوبيت زيادي بخشيد به‌طوري‌كه براي مراسم تشييع او به‌قدري جمعيت زياد بود كه تشييع حضرت امام(ره) به خاطرم آمد. از همه جاي ايران براي شهادت او راهي تهران شده بودند. در اين فكرها بودم كه آيه۸ سوره صف به ذهنم تداعي شد (كافران مي‌خواهند تا نور خدا را به گفتار باطل و طعن و مسخره خاموش كنند و البته خدا نورخود را هرچند كافران خوش ندارند تمام ومحفوظ خواهد داشت. اين آيه از ذهن من گذشت وبراي دوستان گفتم و اينكه اسم كتاب را«خدا مي‌خواست زنده بماني» بگذاريم. همه اين اسم را پسنديدند و از آن استقبال كردند. واقعاً هم يك عده تلاش داشتند تا شهيد صياد نباشد، ولي چون براي رضاي خدا كار مي‌كرد واخلاص داشت خداوند نگذاشت آنها به نيات پليدشان برسند وچنان عزتي به او داد كه شايد شهادت كمترين آن بود.
قطعا كار در مورد شهيدان تأثيرات زيادي هم روي زندگي شما داشته است به خصوص در كتابي كه درباره شهيد صياد شيرازي نوشتيد. آيا همراهي شهيد درطول كار را احساس مي‌كرديد؟
بسيار زياد. ازهمان لحظه‌اي كه كار شروع شد حمايت و پشتيباني شهيد صياد شيرازي را داشتم تا به امروزكه ارادت وعلاقه‌ام به اين بزرگوار دوچندان شده است. در ابتدا يكسري تحقيقات و نوشته‌هايي درمورد او دراختيار داشتم كه كافي نبود. تنها اسامي برايم سرنخ بودند. آن زمان جوان ۲۰ ساله‌اي بودم كه تازه‌وارد اين كارشده بودم ومي‌دانستم براي اين ‌كار بايد سراغ مسئولان لشكري و كشوري بروم و اطلاعاتي كسب كنم، اما چه كسي من نويسنده مبتدي و ناآشنا را مي‌پذيرفت. يك روز درحوزه هنري دردفتر روايت فتح نااميد و مستأصل نشسته بودم و با مي‌خودم گفتم ازهمين تحقيقات استفاده، مي‌كنم ولي راضي نمي‌شدم. اتفاقاً مراسم سالگر شهيد مرتضي آويني هم بود بلندشدم رفتم درتالار تا حداقل كمي فكر و روحم آرامش بگيرد. مراسم تمام شد و همه رفتند، ولي انگاركسي مي‌گفت بمان و صبركن و من را نگه مي‌داشت من هم جلوي در ورودي تالار ماندم، يك دفعه ديدم يك آقايي با محافظ دارد پايين مي‌آيد. از روي اتيكت لباسش خواندم اميرسرتيپ سيدحسام هاشمي. كمي هول كردم، امام رفتم جلو گفتم از گروه روايت فتح هستم كه قرار است درباره شهيد صياد شيرازي بنويسم، ولي هيچ راهي جلوي پايم نيست. ايشان مهربانانه نگاهي به من كرد، بعد يك خودكار و كاغذ درآورد و شماره تلفن همراهش را روي آن نوشت و به من داد. از همان زمان كار روي غلتتك افتاد. آن‌جا حمايت شهيد صياد بود كه من را به جلو برد و راه را برايم باز كرد. چندين جلسه با خود اميرصحبت داشتم و خاطرات خوبي به من گفت و به افراد و جاهاي مختلف راهنمايي و معرفي‌ام مي‌كرد. يك‌بار هم در مورد ارتباط با همسرشهيد بود كه براي تكميل اطلاعاتم هركاري مي‌كردم تا با ايشان صحبت داشته باشم قبول نمي‌كرد. به ‌خاطر برخوردهايي كه از برخي افراد و رسانه‌ها ديده بود به نوعي دل‌زده شده بود و تمايلي به مصاحبه نداشت تا اينكه يك روز خيلي ناراحت وسط هفته كه شهدا خلوت‌تر است رفتم سر قبر شهيد صياد شيرازي و به خودش گفتم كه اينجا ديگر زندگي شخصي و خصوصي شماست و بايد شما به من اجازه بدهي و خودت راه را برايم هموار كن و بلند شدم. با تعجب ديدم همسرشهيد بالاسرم ايستاده از قرار او هم وسط هفته براي اينكه خلوت‌تر باشد آمده بود، خودم را معرفي كردم و گفتم قرار است درمورد شهيد صياد بنويسم و يك‌سري اطلاعات درمورد زندگي خانوادگي و شخصي او مي‌خواهم. خانم شهيد هم قبول كرد. از اين جوراتفاقات برايم خيلي افتاده كه همه را از حمايت‌هاي شهيد مي‌دانم، چه در دوران نوشتن كتاب و چه درحال حاضركه هروقت گرهي دركارم ببينم بلافاصله به شهدا رجوع مي‌كنم.
به كدام يك از شهدا بيشتر ارادت داريد؟
من به همه شهيدان ارادت و علاقه دارم. شهيدان بندگان خوب و عزيز خدا بودند كه پيش خدا عزيز و محبوب هستند، ولي دوشخصيت برايم بيشتردرزندگي ملموس هستند يكي آقامرتضي آويني كه ارتباط دلي و احساسي با او دارم، رابطه‌اي مثل رابطه پدر و دختري با شهيد آويني هستم و يكي هم صياد شيرازي كه در عين بزرگواري و خلوص نيت و عملي كه داشت بسيار مظلومانه و غريبانه زندگي كرد تا به شهادت رسيد و واقعا تاثير مباركي روي من داشته است.
چه درسي از شهيد صياد گرفتيد؟
شهيد صياد شيرازي نمونه يك انسان كامل و وارسته‌اي بود كه همه چيزش را براي خدا در نظر مي‌گرفت. او شعاري داشت كه هميشه و در همه امور به كار مي‌برد و روي سربرگ‌ها و كنار نوشته‌هايش استفاده مي‌كرد، «هركس براي خدا باشد خدا براي اوخواهد بود». به نوعي اين نوشته آرم مخصوص مطالب او بود خصلت ديگر شهيد صياد اين بود كه هرجا حديثي مي‌ديد ازآن به بعد كه اين حديث را مي‌ديد اين مي‌شد منش او، چون خودش را مكلف به اين مي‌دانست كه حرف معصومين(ع)هميشه بيخود گفته نشده، همه اينها براي ما راه ميانبر وكليد زندگي هستند و به همين خاطر اين احاديث را بسيار در زندگي به كار مي‌برد. شهيد صياد شيرازي خود‌خواهي‌ها را در وجودش كشته بود و اين كاربزرگي است. يك‌هفته خواستم اداي شهيد صياد شيرازي را دربياورم نشد. واقعاً برايم مشكل بود.
تا كي‌مي‌خواهيد درمورد شهيدان بنويسيد؟ آيا تمايلي نداريد با وجود قلمي كه داريد در راه‌هاي ديگرهم تجربه اندوزي كنيد؟
آدم جايي كه او را تحويل مي‌گيرند و برايش احترامي قائل هستند را بيشتر دوست دارد بماند حالا من چطور نوشتن پيروان شهيدان، اين انوار الهي را كنار بگذارم و سراغ كارهاي ديگر نوشتاري بروم. من هرچه دارم از لطف خدا وحمايت شهيدان است كه با هيچ چيز ديگر آن را عوض نمي‌كنم. دراين كارهيچ احساس تكليفي ندارم. احساس دروني من را به اين سمت كشانده است. زمان جنگ را به دليل نوجواني حس نكردم و چيزي كه به يادم است آژير قرمز و شكستن شيشه‌هاي خانه و قلك‌هاي كمك به جبهه‌هاست ولي به نظرمن همه چيز را نبايد با چشم ديد خيلي وقت‌ها ارتباطات غيرمستقيم بهتر از ارتباط مستقيم است و اين آدم‌هاي آسماني من را تحويل گرفتند و ديدند. قبل از اين، سال گذشته دركاري ازطرف شهرداري براي معرفي محلات اقدام كردم. كار خوبي بود ولي راضي‌ام نمي‌كرد و در حد تفنني و گذرا آن كار را انجام مي‌دادم اما كار در مورد جنگ و شهيدان كاري است كه به قول فرمايش حضرت آقا پيدا كردن گنج پنهان مي‌باشد كه هرچه بيشتر درآن وارد مي‌شويم لايه‌هاي بيشتري كشف مي‌كنيم.
و درآخر بايد گفت
شايد صياد بايد به شهادت مي‌رسيد تا نهال انقلاب از خون او بارور شود و جلوي مظلوميت امثال او در آينده گرفته شود. شايد شهادت او وسيله‌اي بود تا ما جبهه خود را مشخص كنيم. آيا از آنان خواهيم بود كه پس از شهادت بزرگمردان تنها به يادبود و تكريم‌شان خواهيم پرداخت يا آنان‌كه در روزهاي سخت با بيان حقيقت از مالك اشتر و ابوذر علي حمايت مي‌كنند؛ ‌صياد امير ولي فقيه و امام زمان(عج) خويش بود، شايد شهادتش وسيله‌اي براي بيداري ما بود تا به برخي حقايق پي ببريم؛ شهادتي كه با آن به‌قول نويسنده جوان كتاب صياد؛ خدا مي‌خواست (انقلاب) زنده بماند.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار