کد خبر: 462512
تاریخ انتشار: ۱۶ فروردين ۱۳۹۱ - ۱۵:۵۰
گفت‌وگو با «علي ملا‌مهدي» جانباز شيميايي ۷۰درصد
محمدعلي عباسي‌اقدم
از چه مقطعي وارد جنگ شديد؟
از همان اولش! (مي‌خندد) چند روزي از جنگ نگذشته بود كه شبانه حركت كرديم سمت خرمشهر. پنج اتوبوس بوديم از بچه‌هاي كميته انقلاب. دم غروبي رسيديم خرمشهر. عراقي‌ها بو برده بودند. نامردها يك جشن حسابي براي ما گرفتند. همان شب موقعيتمان را بمباران كردند اما به خير گذشت. چند روز كه گذشت با گروه فدائيان اسلام دمخور شديم. فرمانده‌شان سيد مجتبي هاشمي بود، بچه خيابان شاپور. سيد هم‌محلي‌مان بود. من هم كه بچه پانزده خردادم. در باشگاه پولاد با هم كشتي مي‌گرفتيم. مي‌شناختمش.
آن روزها حال و روز خرمشهر چطور بود؟
شهر هنوز سقوط نكرده بود. فكر مي‌كنم روز پانزدهم يا بيشتر بود. ديديم همه جا پر شده از تانك‌هاي عراقي. تا چشم كار مي‌كرد تانك بود. بدجوري صف‌آرايي كرده بودند براي اشغال خرمشهر. آن موقع مقر ما انبار كارخانه وايت بود. همانجا سنگر گرفته بوديم. تانك‌ها داشتند پيشروي مي‌كردند سمت خرمشهر. صحنه عجيبي بود. خيلي بودند. بچه‌ها نزديكي‌هاي پليس راه يكي از تانك‌ها را زدند. آنها هم به سمت ما شليك كردند. يك آن ديدم سمت چپم آتش گرفت و سوخت. فوري دست كشيدم به سرم، ديدم نه، سالم هستم. چيزي نيست. كلاه كاسكت هم سرم بود، اما پاي چپم وضعش خراب بود، خرد و خمير شده بود. همينطور مشغول بودم يك آن ديدم پوست سري افتاده جلوي پايم. ترسيدم، برگشتم ديدم جنازه يك استوار ارتشي است. پوست سر هم، مال همان استوار بود كه تانك عراقي را زده بود. بالاخره بدجوري زخمي شدم.
با زخم‌ پايتان چه كار كرديد؟ منتقل شديد عقب يا نه؟
رفتم عقبه خط. چند روزي ماندم تا زخم‌هايم خوب شود، اما فايده نداشت. وضع پاي چپم خيلي وخيم بود. به ناچار برگشتم تهران براي مداوا. همين كه زخم‌هاي پايم كمي خوب شد، دوباره برگشتم خرمشهر. حين عمليات ايذايي «ام‌الحسنين» بود كه يك تركش آمد سراغم و دوباره پاي چپم را نشانه گرفت. باز به شدت مجروح شدم، طوري كه اعزامم كردند بيمارستان، اما چند روز بيشتر نتوانستم بمانم. حوصله‌ام سر رفت. بلند شدم و دوباره رفتم خرمشهر. جسته و گريخته در جبهه بودم تا اينكه عمليات خيبر شروع شد.
آن موقع شما عضو كدام لشكر بوديد؟ چه كار و سمتي داشتيد؟
آن موقع، راننده تيپ سيدالشهدا (ع) بودم. يك كمپرسي ۱۰تن غنيمتي دستم بود كه زير آتش شديد! دشمن، مجروح مي‌بردم عقب و مهمات مي‌آوردم خط. ۴۵ روز مجنون بودم، امان از مجنون. منظورم جزيره مجنون است (مي‌خندد) مثل عمليات خيبر من هيچ جا نديدم.
يعني عمليات خيبر نسبت به عمليات‌هاي قبلي سخت‌تر بود؟
آتشي كه دشمن در جزيره مجنون مي‌ريخت هيچ جايي نديدم. مثل باران گلوله و تركش مي‌ريخت سرت. از هر طرف آتش مي‌باريد. آتشي به پا بود در مجنون كه نپرسيد. زمين باتلاق بود و آسمان يكپارچه آتش. اوضاع غريبي بود.با گفتن كه نمي‌شود. از بس حجم آتش در عمليات خيبر زياد بود كه نه خواب داشتيم و نه خوراك. گرسنگي امانمان را بريده بود. داشتم مجروح مي‌بردم عقب. يك آن، بوي قورمه سبزي پيچيد دماغم. بيشتر گرسنه‌ام شد. ضعف كرديم. از بچگي عاشق قورمه سبزي‌ بودم، تا مي‌توانستم دل سير بو كشيدم. گفتم حتماً ناهار قورمه‌سبزي داريم. دلم خوش شد، اما ناهار چيز ديگري بود. به بچه‌ها گفتيم ناهار كه چيز ديگري است پس بوي قورمه‌سبزي چيست كه دست بردار نيست؟ بچه‌ها تندي گفتند: مگر خبر نداري عراقي‌ها در جزيره مجنون شيميايي زده‌اند. مگر مسئول دسته اطلاع نداد به شما؟ گفتم اي دل غافل من تا توانستم بو كشيدم. من خبر نداشتم. بالاخري اين طور بود كه نخستين بار در مجنون شيميايي شدم.
مگر در طول جنگ چند بار شيميايي شده‌ايد؟
سه بار در جنگ نمك‌گير بمب‌هاي شيميايي عراقي‌ها شدم (مي‌خندد) بار اول را كه گفتم. بار دوم در عمليات والفجر۸ بود و در فاو كه خودش داستان دارد. بهمن ۶۴ مرخصي بودم. بچه‌ها خبر دادند «اگه آب دستته بذار زمين و بيا كه عملياته». هر جور بود، اعزام انفرادي گرفتم و رفتم لشكر ۲۷ محمد رسول‌الله. خودم را به فرمانده ترابري لشكر معرفي كردم و گفتم: در چند عمليات حضور داشتم. راننده ماشين‌هاي سنگين هستم اما گواهينامه‌ام زنانه است! (گواهينامه‌ام ۲ شخصي بود.) آنقدر زبان ريختم، قبولم كرد. رفتم دوباره يك كمپرسي ۱۰تن غنيمتي تحويل گرفتم. در گرماگرم عمليات داشتم مهمات مي‌بردم كه بوي سير پيچيد توي كابين ماشينم. از بس بوي دود و باروت دماغمان را پر كرده بود كه اين بوها برايمان عادي بود و برايمان اهميت نداشت. همه جا بوي سير مي‌داد، اما اعتنا نمي‌كردم. يكباره نفسم تنگ شد و حالت تهوع آمد سراغم. وضعيتم خورد به هم. آب و روغن قاطي كردم (مي‌خندد) ديگر كار از كار گذشته بود. فهميدم كه باز شيميايي شده‌ام. در عمليات والفجر۸ يك چيزهايي ديدم كه نمي‌شود به زبان آورد. عمليات فاو خيلي سخت بود.
از شانس شما هر چه عمليات سخت بوده، خورده به تور شما؟
در فاو عراقي‌ها بيشتر توپ فرانسوي مي‌زدند. لامصب اين توپ‌ها دو زمانه بود. دوبار منفجر مي‌شد. تركش توپ‌ها بدجوري بچه‌ها را مي‌گرفت. هر وقت توپ فرانسوي مي‌زدند كل فاو مي‌لرزيد. اكثراً شب‌ها كار مي‌كرديم و نيرو و مهمات مي‌برديم. حجم آتش خيلي زياد بود. دشمن قدم به قدم گلوله مي‌زد. عبور از اروندرود كار آساني نبود. سرعت آب تانك را مي‌برد اما بچه‌ها از اروند گذشتند و ... (بغض مي‌كند).
خب! اين شد دو بار. به قول خودتان سومين بار كجا نمك‌گير بمب‌هاي شيميايي شديد؟
در شلمچه. در عمليات كربلاي ۵ بود كه براي بار سوم شيميايي شدم و... بالاخره نفسم بريد. اين شد سه بار. «از قديم گفتن تا سه نشه بازي نشه!»
راستي نگفتيد كه چطور شد پايتان را قطع كردند؟
عمليات بيت‌المقدس۲ در منطقه ماووت در اوج سرما و برف و بوران در ارتفاعات الاغلو و دولبشك انجام شد. در ارتفاعات، برف خيلي شديد بود يعني تا بالاي زانو مي‌رسيد. آن موقع من رانند گردان مالك‌اشتر بودم. يك تويوتا دستم بود. با تويوتا نيرو جابه‌جا مي‌كردم. تك‌تيراندازهاي عراقي نفس‌مان را بريده بودند. آن روز داشتم زخمي‌ها را جابه‌جا مي‌كردم كه رفتم روي مين و پاشنه پام كنده شد. پاي چپم براي سومين بار تركش خورد و بالاخره داغون شد و دكترها از زانو قطع كردند. حالا راحت شدي! (مي‌خندد)
اگر حوصله داشته باشيد كمي هم از حال و روز فعلي‌تان بگوييد. الان بيشتر از چه ناحيه‌اي مشكل داريد؟
فقط موهايم درد نمي‌كند (به شدت مي‌خندد). درد كه زياد دارم. اول اينكه ديگر نفس ندارم. دوم پوكي استخوان خيلي اذيت مي‌كند. سوم اينكه ناراحتي ريه و قلب دارم. چهارم فنر توي قلبم جاسازي شده. ضايعه نخاعي هم كه نگو و نپرس. از همه اينها سخت‌تر است. باور كنيد ۲۴ساعته درد دارم، اما امان از استخوان درد. مهره‌هاي كمرم حسابي به هم ريخته. دكترها مي‌گويند كه با اين مهره‌ها، زنده ماندنت عجيب است. با اين وضعيتي كه ريه‌هاي تو دارد، نفس كشيدنت معجزه است. چند بار به حالت كما رفته‌ام. دكترها مي‌گويند افت مغزي داري. من كه منظورشان را نمي‌فهمم.
اين همه درد را چطور تحمل مي‌كنيد؟
كشتي مي‌گيرم باهاشون. يك وقت من برنده مي‌شوم و يك وقت دردها. بيشتر وقت‌ها من خاكشون مي‌كنم. تسليم نمي‌شود. اين دردها هديه خداست. من دردها را دوست دارم.
شوخي نمي‌كنيد آقاي ملامهدي؟
اينها كه درد نيست. لذت است. اگر درد نباشد من كه سرگرمي ندارم. اگر چند روز سرفه نكنم ناراحت مي‌شوم. مي‌گويم چرا اينطور شد؟
از بابت دارو و درمان چي؟ مشكلي نداريد؟
هر وقت آب و روغن قاطي كنم مي‌روم بيمارستان ساسان. آنقدر آنجا رفته‌ام كه فكر مي‌كنند كارمند بيمارستان هستم. راستش مشكل دارو اذيت‌مان مي‌كند. دارو كم مي‌دهند. كپسول فرادين كه براي ريه‌هاي من خوب است، كمتر مي‌دهند، مثلاً دكتر سه جعبه مي‌نويسد اما داروخانه دو جعبه تأييد مي‌كند. «اسپري» هم كه براي تنگي نفس مصرف مي‌كنم باز كم مي‌دهند. مجبوريم از بازار آزاد تهيه كنيم. مي‌سازيم بالاخره.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار