کد خبر: 459903
تاریخ انتشار: ۰۱ اسفند ۱۳۹۰ - ۲۱:۴۶
گزارشي از مراسم قدرداني از فيلم‌هاي ارزشي جشنواره سي‌ام
با عجله و پرسان پرسان و البته به انگيزه رصد فيلم كه كنجكاوي‌ام را به شدت برانگيخته بود، خودم را به مجتمع سيدالشهدا‌(ع) رساندم اما...

به محض وارد شدن به سالن و با ديدن حضار و صد البته برادران كه كيپ تا كيپ تنگ هم نشسته بودند، چيزي شبيه يادگاري يا عرف و وديعه‌اي از دهه ۶۰ و دوران جنگ برايم تداعي شد و آن مقوله به صف ايستادن‌هايي براي دريافت شير، قند و شكر، روغن و حتي تخم‌مرغ كوپني بود كه هر كس در اين ميان با كاسه و كوزه، سبد و زنبيل گذاشتن در صف موجوديت خود را احراز و اثبات مي‌كرد و اكنون در بين همين برادران ارجمندي كه سبيل در سبيل و شانه به شانه هم نشسته بودند، كيف و كفش و كاپشن‌هايي ديده مي‌شد كه جابه‌جا روي صندلي‌ها وجود غايبي را اعلام مي‌كرد.
در گوشه‌اي نشستيم و به پيام داوران و افراد مرتبط به انجمن گوش سپرديم كه محمدتقي فهيم آن را قرائت مي‌كرد. پس از چند دقيقه فهيم با منتهاي سرعت به خواندن ادامه داد و اصرار داشت كه به نحوي از انحا بيانيه هيئت داوران را به اتمام برساند و در ادامه با رأي كميته داوران اين انجمن جايزه اول به خاطر نگاه هنرمندانه و تلاش حرفه‌اي در جهت تبيين فتنه ۸۸ به فيلم قلاده‌هاي طلا به كارگرداني ابوالقاسم طالبي، جايزه دوم به فيلم شور شيرين به كارگرداني جواد اردكاني و جايزه سوم به فرزاد اژدري براي ساخت فيلم سلام بر فرشتگان تعلق گرفت. عاقبت وقت اكران فيلم رسيد. چيزهاي زيادي درباره قلاده‌هاي طلا شنيده بودم كه با سكانس افتتاحيه كار همه آنچه را كه شنيده بودم و در لحظه برايم ثابت شده بود كه تبليغات منفي بوده است، به باوري عجيب و حتي بي‌سابقه مبدل شد.
پس از معرفي شخصيت‌ها و پرداخت هوشمندانه‌اي كه براي باورپذيري آنها صورت گرفته بود،‌ خيلي بهتر به ياد آورديم كه نعمت امنيت با تلاش چه كساني و به چه بهايي ميسر مي‌شود و اين افراد با گريز از قهرمان‌پروري در جريان قصه جاري و ساري بودند.
نگاهم مدام مي‌چرخيد و به نگاه‌هايي گره مي‌خورد كه نگران انفجار بمب در هواپيما بودند. آنهايي كه از عمق قلبشان درد تير نفاق را از عمق قلب هموطني شهيد در مي‌يافتند همان مردمي كه مصداق آن تمثيلند كه اگر گوشت هم را بخورند استخوان يكديگر را دور نمي‌اندازند و اين بود فريادهايي كه در سكوت مطلق از حنجره نگاه‌هاي آگاه و دردآشنا، ‌وحدت را صدا مي‌زد. به همه نگاه كردم و از خودم و اطراف خودم غافل شدم.
بغل دست جواني ۲۷، ۲۸ ساله نشسته بودم كنجكاوانه پرسيد فيلم را در جشنواره ديده‌اي؟ و با شنيدن «نه» از شنيده‌هايش گفت كه عده‌اي مي‌خواستند فيلم را هو كنند ولي فيلم آنها را تحت تأثير قرار داده و در اين كار كامروا نشده‌اند.
باز سكوتي كوتاه حاكم شد و آن جوان هر چه به انتظار بخش فكاهي فيلم پيش مي‌رفت، چشمانش مرطوب مي‌شد و ني ني نگاهش خبر از آشوبي شيرين مي‌داد كه اين آشوب شيرين در قواره مفاهيم بلندي چون، عشق،‌ آزادگي، وطن‌دوستي و وفاداري در تجلي بود. با تير خوردن كامران (امين حيايي) نفس‌ها حبس شد و ضربان قلب نظاره‌كنندگان،‌ضرباتي بود كاري كه لحظه‌اي كوتاه به ريشه تفاهم و درك متقابل خورد و بند دل كساني را پاره كرد كه به واسطه همذات پنداري هر كدام خود را در هيئت سربازي گمنام مي‌ديدند كه آماده جانفشاني براي وطن بودند. آخرالامر به پايان اين حكايت رسيديم و به جز زيبايي و كاري كارستان در كارگرداني چيز ديگري نديديم. در وقت ترك سالن جوان قصه ما اختيار از دست داده بود و آشكارا و از سر آگاهي اشك مي‌ريخت. گويا مي‌خواست اين همه سياهي، اين همه خيانت و اين همه پلشتي را با قطره قطره اشك بشورد و پاك كند.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار