کد خبر: 459199
تاریخ انتشار: ۱۶ بهمن ۱۳۹۰ - ۱۵:۵۴
مثل گل، مثل گلاب
محمدعلي عباسي‌اقدم
۲۹ نفر بودند؛ قد يك دسته. دسته‌شان به «كودكستاني‌هاي گلستاني» معروف بود، بس كه ريزه ميزه بودند. توي گردان حمزه براي خودشان اسم و رسمي به هم زده بودند. مسئولشان هم محسن گلستاني بود. قبل از شروع عمليات والفجر ۸ دعاي توسل جانانه‌اي خواندند. چهارده نفر از بچه‌ها هر كدام يك بند از دعا را خواندند. چهارده بند، چهارده نفر! شب ۲۴ بهمن (شب عمليات) با گردان حمزه به خط زدند. در جاده ام‌القصر در عمق ۱۷ كيلومتري جبهه دشمن با دو گردان پياده- مكانيزه عراقي سخت جنگيدند. «آن شب، آتش دشمن زياد بود و اين آتش براي چهارده تن از بچه‌هاي دسته يك گلستان شد.» ۱۴ پرستوي عاشق پر كشيدند و آسماني شدند. درست همان‌ها كه دعاي توسل خوانده بودند! ۴ نفر ديگر از افراد دسته در عمليات‌هاي ديگر به خيل شهدا پيوستند و ۱۱ نفر هم ماندند تا پيام‌رسان غربت و مظلوميت آنها باشند. آنچه مي‌خوانيد يادماني ناچيز براي ۱۴ شهيد بزرگ دسته يك است.
********
اعلاميه نون‌دار
هيكلي چهارشانه و قوي داشت. «علي رحيمي» پدر سيزده فرزند بود كه سر پيري به جاي خانه‌نشيني، سختي‌ها را به جان خريد و به جبهه رفت. جوان‌تر كه بود در نانوايي كار مي‌كرد. وقتي نان به خانه مشتري‌ها مي‌برد، لاي نان‌ها اعلاميه‌هاي امام را جا‌سازي مي‌كرد. پيرمرد پيشنماز دسته بود و كارش حمل مجروح. گاهي براي بچه‌ها خياطي مي‌كرد. آرزو داشت با لباس بسيجي شهيد شود، همين‌طور هم شد. نارنجك پشت سرش منفجر شد و يك تركش بزرگ به جمجمه‌اش خورد و به آسمان پر كشيد. يازده ماه بعد هم پسرش جواد شهيد شد و به او پيوست. وصيت كرده بود «اگر توانستيد جنازه حقير را از امام حسين (ع) دور نكنيد.»
آقا محسن
خيلي دوست‌داشتني بود. لباس ساده مي‌پوشيد. كم غذا بود. به ورزش خيلي علاقه داشت. بوكس كار مي‌كرد. فوتبالش هم خوب بود. بارها در مسابقات فوتبال جايزه گرفته بود. از دوازده سالگي هم درس مي‌خواند و هم در پشمبافي كار مي‌كرد. به كارهاي هنري علاقه داشت. در عمليات والفجر ۴ از ناحيه كتف و سينه مجروح شد. در عمليات بدر نيز صورت و چشم و گوشش را تركش گرفت. مسئول دسته يك بود. غير از قرائت قرآن و دعاي صبحگاهي مداحي هم مي‌كرد. صداي خوبي داشت. «محسن گلستاني» قبل از عمليات فاو خواب شهادتش را ديده بود. مي‌گفت: «روزي كه من شهيد شدم، روز عروسي من، آن سنگري كه در آن جان مي‌دهم، حجله دامادي من و آن لباسي كه به خونم آغشته شود، لباس دامادي من است.»
مثل گل، مثل گلاب
ششمين فرزند خانواده بود. به درس خواندن علاقه‌اي نداشت اما در عوض به پينگ‌پنگ، دوچرخه‌سواري و فوتبال خيلي علاقه‌مند بود. مدرسه را رها كرد و رفت جبهه. در اثر همنشيني با بچه‌هاي درسخوان دسته يك، به درس و مشق علاقه‌مند شد. هم درس مي‌خواند و هم كمك تيربارچي دسته بود. گاه و بيگاه با گلاب قمصر بچه‌هاي دسته را حسابي خوشبو مي‌كرد. «محمد قمصري» هنگام شهادت ۱۶ سال بيشتر نداشت. تركش، شاهرگ پايش را قطع كرده و از شدت خونريزي به شهادت رسيده بود. پيكر مثل گلش را با گلاب قمصر شستشو دادند و به خاك سپردند. در وصيتنامه‌اش به دبيران خود نوشته: «از شما مي‌خواهم كه به خوبي درس بدهيد... درس شهادت و ايثار و وطن‌داري بدهيد.»
خادم دسته
فرزند ارشد خانواده بود. چون عيد نوروز به دنيا آمد نامش را «سعيد» گذاشتند. تكيده و لاغر اندام بود با صورتي كشيده. چشماني سياه داشت با ابروهايي پرپشت و موهاي كركي. شناگر قابلي بود. قايقراني را هم خوب مي‌دانست. مثل ماهي در آب شنا مي‌كرد. سعيد آرايشگر دسته بود. يك قيچي داشت كه مال امدادگر دسته بود. هم آرپي‌جي‌زن دسته بود و هم خادم دسته. بيشتر وقت‌ها ظروف كثيف را جمع مي‌كرد و تر و تميز مي‌شست. «سعيد پوركريم» با اكبر مدني هر دو خادم دسته بودند و خيلي به هم علاقه داشتند، با هم نيز شهيد شدند. وقتي به شهادت رسيد شانزده سال بيشتر نداشت. از ناحيه كمر و پا هدف تير قرارگرفت و آسماني شد.
كوله آتشين
سوم شهريور ۴۸ در روستاي چهل‌رز محلات به دنيا آمد اما در تهران قد كشيد و بزرگ شد. چهارمين فرزند خانواده بود. به فوتبال خيلي علاقه داشت. طرفدار پر و پا قرص تيم استقلال بود. دوم متوسطه را تازه شروع كرده بود كه شناسنامه‌اش را دستكاري كرد و رفت جبهه. ابتدا به كردستان رفت. اولين حقوقش را كه گرفت نيمي از آن را به فقرا بخشيد. كمك آرپي‌جي‌زن و خادم دسته يك بود. مخفيانه آفتابه‌ها را پر از آب مي‌كرد. در هر فرصتي دعا و قرآن مي‌خواند. در شب چهارم عمليات، كوله مهمات «اكبر مدني» آتش گرفت و در جا شهيد شد. در وصيتنامه‌اش به مادرش نوشته: «فقط براي رضاي حق و تحقق بخشيدن به خون‌هاي پاك شهيدان بودكه از خدا طلب شهادت كردم.»
آقا مهندس
نامش «اميرعباس رحيمي» بود. پسري بازيگوش و شوخ‌طبع! در بازيگوشي دست همه را از پشت بسته بود. صداي سوت خمپاره را به قدري خوب تقليد مي‌كرد كه همه را به اشتباه مي‌انداخت. در تقليد صداي اسلحه‌هاي ديگر مثل دوشكا، كلاش و گيرينف هم مهارت خاصي داشت. توي دسته به «برادر مهندس» مشهور بود. به خاطر علاقه‌مندي به كارهاي فني و برق، رشته برق هنرستان را انتخاب كرد. به درس حرفه علاقه خاصي داشت. يك ساعت اذان‌گو ساخته بود كه حرف نداشت. در وصيتنامه‌اش نوشته: «نمي‌دانم پس از اين عمليات برايم چه پيش مي‌آيد ولي از خدا مي‌خواهم كه اگر باز مرا نگه داشت بداند كه ديگر بنده دنيا نخواهم ماند.»
ساعت خوني
نهم مرداد ۴۸ در تهران به دنيا آمد. جثه‌اي نحيف و لاغر داشت. در پانزده سالگي به عضويت بسيج محله در آمد و بالاخره راهي جبهه شد. «مسعود علي‌محمدپور» در عمليات بدر به عنوان امدادگر شركت كرد. در همين عمليات بود كه زخمي شد. از ناحيه سر و جمجمه ضربه سختي خورده بود. گاهي شبها از سر درد شديد خوابش نمي‌برد. در اعزام بعدي گذرش به دسته يك گردان حمزه افتاد و شد كمك آرپي‌جي‌زن دسته. در عمليات فاو دو باره جمجمه‌اش شكست. پشت سرش هم زخم عميق برداشت و قرآن جيبي و ساعتش خون‌آلود شد. در وصيتنامه خطاب به پدرش نوشته: «بايد خداوند را شكر كنيد كه فرزندتان در راه اسلام و دين و دفاع از آرمان‌ها، سعادت شهيد شدن را به دست آورد.»
بي‌نشان!
طرفدار تيم ملوان بندرانزلي بود. به فوتبال خيلي علاقه داشت. دوست داشت كه مهندس راه و ساختمان شود. به نقشه‌كشي علاقه‌مند بود. اوقات فراغتش را در مسجد محل مي‌گذراند. شب‌هاي ماه رمضان تا سحر در مسجد مي‌ماند. هنوز پانزده سالش تمام نشده بود كه با رضايت نامه مادرش رفت جبهه. ابتدا به كردستان اعزام شد. بعد به گردان حمزه پيوست. تيربارچي دسته يك بود. شب عمليات مفقود شد و جنازه‌اش هيچ‌وقت نيامد. يك قبر خالي در بهشت زهرا برايش گرفتند. سال‌هاست كه آن قبر خالي مونس تنهايي‌هاي پدر و مادر «غلامرضا نعمتي» است. مادرش مي‌گويد: «هر شهيد خفته در خاك به ويژه شهيد گمنام فرزند من است.»
پوتين ويژه
خرداد سال ۴۷ در تهران به دنيا آمد. كمي لكنت زبان داشت و بعضي از حروف را سر زباني مي‌گفت. به فوتبال خيلي علاقه داشت. طرفدار دو آتشه تيم شاهين بود. رياضي‌اش خيلي خوب بود. دروازه‌باني‌اش هم حرف نداشت. به نظم و انضباط زياد اهميت مي‌داد. تخريب‌چي دسته يك بود. او را از پوتين‌هاي كهنه و زهوار در رفته‌اش مي‌شناختند. نمره پايش به قدري كوچك بود كه پوتين اندازه‌اش پيدا نمي‌شد. شب عمليات تركش خورد، پشت سرش و قفسه سينده‌اش را شكافت. يك تير هم خورد به قلبش. زيارتنامه عاشورا، عكس امام خميني، يك برس طوسي رنگ و جانماز و مهر تنها يادگاري‌هاي «محمد عليان‌نژادي» بود كه با پيكر غرقه به خونش به خانواده سپردند.
بزرگِ كوچك
پسري مودب، خوش‌اخلاق و آرام بود. از كوتاهي قد رنج مي‌برد. در رشته علوم تجربي درس مي‌خواند. به تاريخ و ادبيات و حقوق علاقه داشت. مي‌خواست دكتراي حقوق بگيرد و وكيل شود. كشتي مي‌گرفت و از فنون آن حسابي سر در مي‌آورد. عباي كوچكي روي دوش‌ مي‌انداخت و در حسينيه حاج‌همت نماز مي‌خواند. نماز خواندنش با ديگران فرق مي‌كرد. پدربزرگش از سادات معروف گلپايگان بود. هر وقت نامه‌اي از طرف خانواده به دستش مي‌رسيد بعد از خواندن نامه بلافاصله پاره مي‌كرد. مي‌گفت نمي‌خواهم به خانواده وابسته باشم. تركش سينه‌اش را شكافته بود. وقتي پيكر مطهر «شهيد حسن رضي» را داخل قبر گذاشتند، قبر از قد و قواره شهيد خيلي بزرگتر بود.
معلم سرخانه
شهريور سال ۴۸ به دنيا آمد. فرزند ارشد خانواده بود. پسري زرنگ و درسخوان. چهارم و پنجم دبستان را به صورت جهشي خواند. در دوره راهنمايي خوش درخشيد. به سال سوم دبيرستان كه رسيد، هواي جبهه زد به سرش و برگه اعزام گرفت. بدون طي دوره آموزش نظامي به منطقه عملياتي رفت و از دو كوهه سردرآورد. جزو تداركات دسته يك بود. چون دروس رياضي و جبر و مثلثاتش خوب بود. با سيروس مهدي‌پور معلم سر خانه! دسته بودند و اشكال بچه‌هاي دسته را رفع مي‌كردند. دو ماه بيشتر لباس بسيج را به تن نكرده بود كه شهيد شد. تير به سينه و قلبش خورده بود. پيكر «شهيد سهيل مولايي» سرانجام در قطعه ۵۳ كنار دوستان ديگرش آرام گرفت.
عاشق امام
بچه نازي‌آباد بود. ۱۷ سال بيشتر نداشت كه با دستكاري كپي شناسنامه به جبهه رفت. در عمليات بدر دست چپش به سختي زخم برداشت و از خدمت سربازي معاف شد. در همين عمليات، برادرش مجيد مفقود شد. برادر ديگرش مهران نام داشت كه در يك عمليات پايش را از دست داد. به خاطر جراحت دستش، پيك دسته بود. يك تسبيح و يك شيشه عطر نزد خانواده به امانت سپرده بود تا همراه جنازه‌اش دفن كنند. وقتي پيكر مطهرش به تهران بازگشت، امانت‌هايش را پس دادند. «شهيد محمدامين شيرازي» در وصيت نامه‌اش نوشته كه: «اي امام! من عاشق تو بودم. براي اسلام و قرآني كه تو عزيزش مي‌داري و به فرمان تو قدم در راه انقلاب نهادم.»
دو پرنده، يك پرواز
كشتي‌گير قابلي بود. به كشتي خيلي علاقه داشت. از فنون كشتي به درستي سردر مي‌آورد. لهجه يزدي داشت. وقتي بچه‌هاي دسته گرسنه مي‌شدند از كيك يزدي و قطاب حرف مي‌زد و بچه‌ها را آرام مي‌كرد. در جبهه درس بيشتر مي‌خواند. هميشه چند جلد كتاب درسي در ساكش پيدا مي‌شد. كمك آرپي‌جي‌زن دسته بود. با بچه‌ها كشتي مي‌گرفت. خودش در دسته يك بود و برادرش در دسته ۳. شب عمليات با هم به خط زدند. با هم جنگيدند و هر دو در يك شب، در يك عمليات زير يك آسمان جاودانه شدند. هر دو در قطعه ۵۳ بهشت زهرا آرام گرفتند. جنازه «شهيد عربعلي قابل» از سينه به پايين سوخته بود. پلاك هم نداشت. بي‌نشان بود.
واكسي‌ها
نوجواني پر جنب و جوش اما بسيار پيچيده و عميق بود. در هنرستان برق شهيد باهنر (ستارخان) درس مي‌خواند. مهدي دوست داشت مهندس شود. در قرائت قرآن خيلي ماهر بود. چندين بار در مسابقات قرآن در مدرسه و مسجد جايزه گرفته بود. هنرستان را رها كرد و رفت جبهه. ابتدا در كردستان طعم جبهه را چشيد و به مذاقش خوش آمد. در اعزام بعدي، از جنوب (دوكوهه) سر درآورد و كمك آرپي‌جي‌زن دسته «كودكستاني‌ها» شد. در واكس زدن مهارت زيادي داشت. «مهدي كبيرزاده» هفته‌اي دو شب با رضا انصاري سي جفت پوتين بچه‌ها را واكس مي‌زدند. خادم دسته بودند. مي‌گفت: «تقوا پيشه كنيد و قبل از هر كاري اول ببينيد كه آن كار مورد رضاي خداوند هست يا نه و بعد انجام دهيد.»
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار