
رضا ميركريمي جزو آن دسته از كارگردانهايي محسوب ميشود كه به سبك خود در سينما دست يافته است. در آثار او نوعي نگاه سؤالبرانگيز و جستوجوگر وجود دارد كه باعث تفاوت او با ساير كارگردانها ميشود. او بعداز ساخت آثار موفقي مانند «زير نور ماه» ،«به همين سادگي»و... اثر موفق «يه حبه قند» را ساخته است. فيلمي كه در آن نگاهي جزئينگرانه به زندگي خانوادههاي ايراني داشته و سعي كرده سنتهاي فراموش شدهمان را به ما گوشزد كند. برخلاف پيشبيني برخي از تهيه و پخشكنندهها اين فيلم با وجود داشتن لهجه و زندگي خارج از تهران و عدم حضور ستارهها به فروش قابل توجهي دست يافته است. به همين بهانه با وي گفتوگويي انجام دادهايم كه خواندنش خالي از لطف نيست.
فيلم سينمايي «يه حبه قند» در سينماي ايران به نوعي تابوشكني كرده است و به سراغ فضايي رفت كه تا به حال آنچنان كه بايد به آن پرداخته نشده بود و اتفاقاً در به تصوير كشيدن اين فضا موفق هم بوده است. چه شد كه اصلاً تصميم گرفتيد سراغ چنين فضايي برويد؟
خوشحالم كه مصاحبه را با اين سؤال شروع كرديد، در طول اين گفتوگو به هيچ وجه قصد ندارم بگويم كه «يه حبه قند» فيلم خاص يا عجيب و غريبي است بلكه ميخواهم به اين موضوع اشاره كنم كه اگر فكر ميكنيد اين فيلم توانست به نوعي ساختارشكني كند و در اين عرصه هم اتفاقاً موفق باشد شايد بخشي از آن به اين دليل است كه متأسفانه در طول سالهاي گذشته برخي سازندگان آثار تلويزيوني و سينمايي مخاطبان را دستكم گرفتند و به سراغ سوژههايي رفتند كه براي مخاطب عام هدفي جز سرگرم كردن مقطعي ندارد و در آن كوچكترين قدمي براي ارتقاي سليقه مردم برداشته نميشود و تنها چند ستاره، جوان اول را كنار هم ميگذارند با قصه تكراري، آثارشان را ارائه ميدادند و با توجه به همه اين مسائل به شكافي كه بين مخاطب و رسانه افتاده بوده پي بردم و خلأ حضور فيلمي كه در آن خانواده ايراني در محوريت قرار داشته باشد را احساس كردم.
در طول سالهاي اخير كارگردانهاي نادري بودند كه قصد داشتند كه چنين ساختارشكنياي را انجام دهند و به سراغ موضوعهاي بديع بروند اما ظاهراً اتفاقاتي كه دراين ميان رخ ميداد نظير وضعيت اكران و عدم حضور ستارهها باعث ميشد كه اين آثار با اقبال عمومي مواجه نشود. با اين اوصاف شما هراسي از بابت اين ديده نشدن نداشتيد؟
راستش را بخواهيد فكر نميكردم كه فيلم در اكران با چنين اقبالي مواجه شود. دلشورههايي از عدم اكران مناسب در سينماها و تبليغات در سطح شهر داشتم. بخشي از دوستان كارشناس و پخشكننده هم كه قصه فيلم را خواندند يا بخشهايي از فيلم را تماشا كردند، معتقد بودند كه فيلم در اكران شكست ميخورد چراكه از ابزارهاي جذب مخاطبي كه آنها مدنظر داشتند انصافاً حسابي دور بود. آنها معتقد بودند در سينماي ما فيلمي موردپسند قرار ميگيرد و به فروش بالايي دست مييابد كه از ستارههاي زيادي بهره ببرد يا قصهاي تجاري با تم كمدي در آن وجود داشته باشد و تايم آن فقط ۹۰ دقيقه باشد اما ما هيچيك از اين شرايط را دارا نبوديم ولي به دليل نگاه متفاوتي كه به جريان قصهگويي در سينما داشتيم و با رعايت نكردن همه فاكتورهاي فروش نظير ستارهمحوري، تايم بالا، قصه تجاري لحاظ كردن لهجه اما خدارو شكر باز هم به فروش خوبي دست يافتيم و تصور آن دوستان اشتباهي از آب درآمد.
فيلم شما اثري است كه به جزئيات توجه زيادي كرده است و برخي معتقد بودند توجه تا به اين حد به جزئيات باعث ميشود كه شما از اصلگويي غافل شويد و مخاطب آنقدر درگير جزئيات شود كه نتواند كليت را درك كند؟
در مورد اين جزئينگري كه شما به آن اشاره ميكنيد خيليها به من خرده گرفتند. گفتند ممكن است مخاطب دچار نوعي سردرگمي شود و نتواند با كليت ارتباط برقرار كند. حتي محمدرضا گوهري هم در حين نگارش فيلمنامه به من گفت كه حجم جزئيات بسيار بالاست و ذهن هر مخاطب تنها ممكن است يك قسمت از جزئيات را ببيند و نتواند همه را با هم درك كند اما من معتقد بودم كه قصه ما مانند يك فرش پرنقش و مطرح ايراني است كه پر از جزئيات است اما تصوير نهايي كه به مخاطب ميدهد موجب جذب او ميشود و خب ما ميبينيم كه اتفاقاً اين اتفاق راجع به فيلم افتاد و مخاطب هم از كليت و هم از جزئيات لذت برد.
وقتي «يه حبه قند» را با اثر قبليتان «به همين سادگي» مقايسه ميكنم يك علامت سؤال بزرگ در ذهنم شكل ميگيرد و آن اين است كه به لحاظ فضا با هم كاملاً متفاوت است. «به همين سادگي» يك اثر خلوت و شخصيتمحور بود اما «يه حبه قند» پر پرسوناژ و شلوغ است؟
اساساً نگاه من در «به همين سادگي» و «يه حبه قند» با هم متفاوت است در اولي ميخواستم يك فيلم شخصيتمحور را نشان دهم ولي در «يه حبه قند» ما كليتمحور هستيم. ميخواهيم شخصيتهاي متعدد را با هم نشان دهيم، اصلاً به همين خاطر هم هست كه ما روي سر در سينما هم از عكس دستهجمعي كاراكترها استفاده كرديم و حاضر نشديم كه فردي را به ديگري ترجيح دهيم و عكس بازيگري را بزرگتر به چاپ برسانيم.
معمولاً در فيلمهايي از اين دست كه تعدد بازيگر وجود دارد و هدف اين است كه همه در يك قاب كلي ديده شوند اشكالهاي زيادي به وجود ميآيد و معمولاً از مرز واقعگويي خارج ميشوند. چون يا به بداهه تن ميدهند يا اينكه آنقدر همه چيز خشك و از پيش تعيين شده است كه مخاطب نميتواند با آن ارتباط برقرار كند؟
حق با شماست و اتفاقاً اين جزو مسائلي بود كه من در فيلم حسابي حواسم به آن بود و سعي ميكردم كه دچارش نشوم. همانطور كه خودتان هم اشاره كرديد ما براي برداشت اين صحنهها دو روش داريم روشي كه همه چيز مبتني بر بداهه است و خبري از دكوپاژ و ميزانسن در آن نيست و بعد از آنكه اتفاقات سير طبيعيشان را طي كرد در مونتاژ اصلاح ميشود و روش ديگريكه همه چيز ماكتوار پيش ميرود. من هيچكدام از اين دو روش را دوست نداشتم. ميخواستم دوربين در عين حال كه سكون دارد اما همه چيز را زيرنظر داشته باشد و از شلختهگويي هم پرهيز كند.
به نكتهاي اشاره كرديد كه دقيقاً سؤال بعدي من را شكل ميداد، شلختگي متأسفانه يكي از آفتهاي فيلمهايي از اين دست است. چطور توانستيد از دام آن رهايي پيدا كنيد؟
اين مسئله هم جزو نكاتي بود كه دغدغه فكري من را شكل ميداد. من ميخواستم در عين حال كه فيلمم پربازيگر و پر پرسوناژ است اما اين عنصرها به گونهاي در كنار هم قرار بگيرند كه فيلم را در جهت يك دستي پيش ببرند. ما ميخواستيم در بعضي از سكانسها شكل مستندگونه داشته باشيم. در كل هم هدفمان نشان دادن يك زندگي واقعي بود اما هدفمان پرهيز از شلختگي و صحنههاي اضافه بود و اين طور نبود كه ما بداههگويي را بهانه كنيم و هركس حرف خودش را بزند. بلكه ميخواستيم در نوع خودش همه چيز به شكل برنامهريزي شده باشد و روي ريزترين جزئيات هم فكر شود اما در نهايت يك تصوير كلي واقعي را نشان دهيم.
يعني همه صحنههاي شما از قبل دكوپاژ شده بود و اين طور نبود بازيگري بخواهد براي واقعي شدن كار چيزي را به قصه در سكانسهايي پربازيگر اضافه كند؟
ما هدفمان نشان دادن تصوير از يك زندگي واقعي در حال جريان بود و خب دست بازيگرها باز بود كه در صحنههاي جمعي تواناييهايشان را بيشتر نشان دهند اما اينطور نبود كه هركس هر كاري بخواهد براي بهتر شدن انجام دهد. شايد در ظاهر اين موضوع منجر به بروز صحنههاي رقابتگونه شود اما معمولاً اين جور تصويربرداريها «پرتيهاي» خاص خودش را دارد و اين طور نيست كه بتوان از همه آنها استفاده كرد به همين دليل ترجيح من اين بود براي عدم اتلاف وقت همه چيز درست و برنامهريزي شده باشد و بازيگران چيزي را به نمايش بگذارند كه برنامهريزي شده باشد.
با اين اوصاف حتماً قبل از فيلمبرداري تأكيد زيادي روي تمرين داشتيد؟
بله ما قبل از فيلمبرداري زمان زيادي را صرف طراحي و تمرين با بازيگران كرديم. ميخواستيم كه آنها هم با نقششان ارتباط برقرار كنند و به نوعي آن را به درون خودشان ببرند و بعد از روي تمرينها ماكتي درميآمد در نهايت آن ماكت هم با كمترين تغيير اجرا و ضبط ميشد.
دست بازيگرانتان را در فرم اجرايي نهايي چقدر بازميگذاشتيد، از نظرهايشان استفاده ميكرديد؟
ما دوست داشتيم كه يك كار تيمي منظم را در نهايت به نمايش بگذاريم و خب اگر كسي نظري داشت كه فكر ميكرديم به كليت كار كمك ميكند از آن استفاده ميكرديم اين طور نبود كه نظرها در كار بياثر باشد و حرف، حرف خودمان باشد.
شما در آثارتان معمولاً سعي ميكنيد كه به مباحث اخلاقي و حتي ديني و اعتقادي هم نيمنگاهي داشته باشيد و جالب است كه در فيلم جديدتان سعي داشتيد تا آنجا كه امكانش هست اين موضوع را در لفافه قرار دهيد و به شكل غيرمستقيم به آن بپردازيد؟
همينطور است. من هميشه دغدغه مسائل اخلاقي و اعتقادي را در كارهايم داشتم در جاهايي مانند «زير نور ماه» به شكل مستقيمي به آن ميپردازم. در فيلمي مانند «خيلي دور خيلي نزديك» آن را با زبان ديگري مطرح ميكنم. امادر فيلم «يه حبه قند» سعي داشتم در غيرمستقيمترين حالتي كه امكان دارد به اين موضوع بپردازم و ميخواستم حرفم را در قالب قصه به مخاطب بيان كنم. از پرگويي و مستقيمگويي پرهيز كنم چراكه خيلي وقتها تأثيرگذاري «موضوعي» به اين نيست كه مستقيماً به آن بپردازيد بلكه به آن است كه مخاطب خودش به يك كشف برسد.
شما سعي داشتيد در فيلمتان به نوعي به مردم ريشههاي اصيل ايرانيشان را يادآور شويد و به آنها جلوههاي جديدي از سنتهاي فراموش شدهشان را نشان دهيد.
خوب شد كه شما موضوع را از اين زاويه مطرح كرديد چراكه طي مصاحبههايي كه در اين مدت داشتم، عدهاي معتقد بودند كه فيلم من در جهت سركوب مدرنيته و تقابل سنت و مدرنيسم است در حالي كه اصلاً چنين هدفي را در كارم نداشتم بلكه ميخواستم در فيلمم نشان دهم كه با اينكه مدرنيته در زندگي ما پررنگ شده است اما زندگي ما هنوز سنتي است اما نه سنتي كه از جنس گذشته است چراكه ناخودآگاه با پيشرفت دنيا و ورود امكانات جديد ما از آن قالب گذشته فاصله گرفتيم اما خب من قصد داشتم در فيلم جديدم به اين موضوع اشاره كنم كه متأسفانه ما از جامعه و فرهنگ سنتي خوب گذشتهمان آن بخشهاي تأثيرگذار خوب را فراموش كردهايم و لازم بود كه فيلمي به ما آن سنتهاي شيرين و ناب را نشان دهد و يك جورايي براي ما الگوسازي كند و شايد اصلاً به همين خاطر است كه وقتي مردم ريشههايشان را در «يه حبه قند» ميبينند خوششان ميآيد و نسبت به آن اقبال نشان ميدهند.
پس يك جورايي ميخواستيد مردم را با آن بخش از هويت فراموششدهشان آشتي دهيد؟
دقيقاً ميخواستم نشان دهم كه چه بخشهايي از فرهنگ شيرين سنتي ما فراموش شده است، فرهنگي كه ارتباط مستقيمي با هويت فردي تكتك ما دارد و بحث اصلي ما هم در اين فيلم هويت است تا نشان دادن سنت و مدرنيته و هويت آن چيزي است كه وارث آن هستيم و بايد در حفظش كوشا باشيم چراكه قرار است آن را به آيندگان عرضه كنيم.
فيلم شما در روايت قصه به مخاطب به چهار قسمت تقسيم شده است و در سه، چهارم اوليه شما بيشتر سعي كرديد كه مخاطب با كاراكترهايتان كاملاً آشنا شود و بعد كه منتظر اتفاق حادثه شدند در يك نقطه آن را به تماشاچي تزريق كنيد؟
براي من آشنايي مخاطب با تكتك كاراكترها بسيار مهم بود چراكه تماشاچي بايد با خصوصيات آنها آشنايي پيدا كند تا وقتي آن حادثه رخ ميدهد رياكشنها براي او معني پيدا كنند. همانطور كه خودتان هم اشاره كرديد ما فيلم را به چهار مرحله تقسيم كرديم. مرحله آشنايي، شادي، مرگ و عشقهر كدام از آنها در مقطعي كه رخ ميدهند عكسالعملهاي خاص مخاطب را به دنبال دارند. شايد به همين خاطر است كه هر يك از تماشاگران صحنهاي خاص از فيلم را دوست دارند و با يك صحنه گريسته و يا خنديدهاند.
بعضي از منتقدان نظرشان بر اين بود كه شما آنطور كه بايد به صحنههاي مربوط به آن نپرداختيد و يك جورايي ساده از كنار آن گذشتيد؟
من اين كار را كاملاً عامدانه انجام دادم و مرگ را در يكسوم پاياني در حالي كه مخاطب هنوز اميدوار است كه دايي سلامتياش را دوباره به دست آورد قرار دادم. من ميخواستم بيشتر از نشان دادن حالت هميشگي مرگ رياكشنها را به شكل نقدگونهاي بگنجانم مثلاً بگويم چرا تا زماني كه ما فردي را از دست ندهيم نسبت به هم آن احساس كه بايد را نداريم و زماني كه تازه كسي از بين ما ميرود ما خوبيها را ميبينيم و... انگار كه ما اصلاً قدر زندگي و روزهاي خوب را نميدانيم و تنها با مرگ فردي است كه پي به بزرگي و عظمت او ميبريم و خب ما ميخواستيم نسبت به اين مسئله نقدي را وارد كنيم.
جالب است كه شما حتي براي نشان دادن صحنه قبرستان هم از خانه خارج نشديد؟
بله، با اينكه دوستان زيادي به من پيشنهاد دادند كه صحنه گورستان و تشييع را نشان دهم اما معتقد بودم كه بهتر است از نشان دادن تصوير كليشه يك مراسم خاكسپاري باشكوه پرهيز كنيم و تنها عكسالعملها را درخانه ببينيم.
يكي از نقطههاي عطف فيلمتان صدابرداري بود. اينكه شما براي هر بازيگر در صحنه شلوغ، ميكروفوني را در نظر گرفتيد تا صدايش به خوبي شنيده شود؟
همينطور است ما نميخواستيم هيچ بازيگري چه به لحاظ صدا و چه تصوير در حاشيه قرار بگيرد به همين دليل به سراغ ميكروفونهاي جداگانه براي بازيگران رفتيم تا بتوانيم صداها را به راحتي از هم تفكيك كنيم.
نگار جواهريان در فيلمتان ايفاگر نقش «پسند» بود و اتفاقاً از پس نقشي كه به او واگذار شده بود به خوبي برآمد و توانست به اين نقش به نوعي بعد بدهد و از حالت تكبعدي دختر شهرستاني خارج كند.
نگار جواهريان بهترين انتخاب براي نقش «پسند» محسوب ميشد البته بعضيها در ابتدا معتقد بودند كه ممكن است او در اين نقش مخاطب را به ياد نقشي كه در «طلا و مس» ايفا كرده است بيندازد اما من اعتقاد داشتم كه با توجه به توانايياي كه جواهريان دارد از پس نقشي كه به او واگذار كرديم به خوبي برخواهد آمد و انصافاً هم اين اتفاق افتاد. او دقيقاً ميدانست كه ما چه چيزي را از «پسند» ميخواهيم و آن را بدون كم و كاست ارائه داد. او پسند را به خوبي از قالب يك دختر شهرستاني ساده و سطحي خارج كرد.
شما در بعضي از قسمتهاي مصاحبه به اين موضوع اشاره كرديد كه فيلمتان شخصيتمحور است اما واقعيت اين است كه قصه به نوعي حول «پسند» رقم ميخورد.
«پسند» به نوعي شخصيت، محوري قصه ماست منتها ما سعي داشتيم كه قصه را به گونهاي روايت كنيم كه همه عناصر در كنار هم ديده شوند. «پسند» به نوعي حلقه وصل اين خانواده به شمار ميرود.
پس چرا خانواده قصد دارند اين حلقه وصل را با ازدواج مردي كه در خارج از كشور است از خودشان دور كنند؟
اين نكتهاي است كه در فيلم ما قصد داشتيم به آن بپردازيم و بگوييم آدمهايي كه فردي مانند پسند را دوست دارند چطور براي ازدواج او دست به دست هم ميدهند و ميخواهند او را به خارج از كشور ببرند غافل از اينكه شناخت درستي نسبت به آن ور آب ندارند...
يكي از زيباترين سكانسهاي شما مربوط به صحنه شام بود، جايي كه اعضاي خانواده گويي «پسند» را دوباره ميبينند. منظوزم از اين دوباره ديدن اين است كه با اينكه «پسند» در تمام اتفاقات حضور داشت اما انگار خانوادهاش او را نميديدند؟
بله، ما روي آن صحنه فيلم حسابي برنامهريزي و فكر كرده بوديم. ميخواستيم بعد از صحنههاي جشن و سرور خانواده باشد و بيآنكه «پسند» را ببينند و از نگرانيهاي او مطلع شوند. اما انگار در سكانس شام اتفاقي رخ ميدهد و همه انگار پسند را به معناي واقعي كلمه ميبينند.
يكي از ريسكهايي كه شما در اين فيلم مرتكب شديد استفاده از لهجه بود، آن هم با تنوع زياد. كمي در مورد به كارگيري اين لهجهها و كاركرد و البته نوع آموزش آنها به بازيگرها صحبت كنيد.
ما ميخواستيم براي واقعي نشان دادن و باورپذير شدن اين صحنهها حتماً تصويري از يك شهرستان را نشان دهيم. در ابتدا ميخواستم به دليل نوستالژي كه با زادگاه خودم يعني زنجان داشتم و اتفاقاتي كه شخصاً در كودكيام تجربه كردم اين قصه را به آن شهر ببرم اما بعد از مشورت با دوستان و ساعتها فكر كردن به اين نتيجه رسيدم كه شايد به خاطر زبان آذري كه همه متوجه آن نميشوند مخاطب نتواند با آن ارتباط برقرار كند به همين خاطر به سراغ يك شهر كويري مانند يزد رفتيم. اگر ما ميخواستيم كه لهجه يزدي را به عنوان محوريت انتخاب كنيم شايد يكنواختي آن باعث ميشد مخاطب آنطور كه بايد نتواند با آن ارتباط برقرار كند به همين خاطر تركيبي از لهجههاي مختلف را انتخاب كرديم كه عامترين آن لهجه يزدي بود. در اين باره هر يك از دوستان بنا به آشنايي كه با لهجههاي مختلف داشتند آن را برگزيدند. مثلاً رضا كيانيان كه اصالتاً مشهدي است و روي اين لهجه تسلط دارد اين لهجه را برگزيد و اصغر همت هم با آشنايي كه به لهجه شيرازي داشت سراغ ته لهجه شيرازي رفت و فرهاد اصلاني هم لهجه آملي را براي خودش انتخاب كرد. باقي بازيگرها هم با توجه به استعداد و علاقه زيادي كه داشتند به كمك يك مربي توانستند به لهجههاي مختلف دست يابند.
اينطور كه شنيدم شما قبل از آنكه فيلم را كليد بزنيد براي تعيين دكوپاژ و تنظيم نور... از بازيگران بدل استفاده كرديد؟
همينطور است، افشين هاشمي نازنين به من پيشنهاد داد كه به جاي بازيگران اصلي به سراغ يك سري بازيگران تمريني برويم تا بتوانيم به كمك آنها جاي دوربين، ميزانسن، دكوپاژ، نور، صدا و... را مشخص كنيم و كاري كه انجام داديم بسيار به نفع ما تمام شد.
ظاهراً لوكيشن اصليتان هم در يزد نبود و در باغي در تهران دكور زده شد؟
بله ما مدت زيادي را صرف پيدا كردن يك خانه مناسب در يزد و روستاهاي اطراف آن كرديم اما آن چيزي كه مدنظرمان بود را پيدا نكرديم از طرفي چون قصه در تابستان رخ ميداد ممكن بود آن گرما بالاي يزد روي بازيگران و عوامل تأثير منفي بگذارد به همين خاطر وقتي محسن شاهابراهيمي طراح صحنه فيلم به من پيشنهاد دادند كه در يكي از باغهاي شهران كه در اطراف تهران واقع شده تمام دكور را بسازيم موافقت كردم و الان احساس ميكنم تصميم بسيار به جايي بوده است.
شما براي فيلمبرداري فيلمتان هم سراغ دوربين سوپر۱۶ رفتيد و اين براي اولينبار كه در سينماي ما از چنين دوربيني استفاده ميشود؟
به دليل اينكه فيلم ما پر از صحنههاي شلوغ بود ما احتياج به دوندگي زيادي در طول كار براي گرفتن نماهايمان داشتيم پس ترجيح داديم كه از اين دوربين استفاده كنيم و حسن اين دوربين هم اين بود كه با همه لوازم جانبياش تنها سه كيلوگرم وزن داشت و فيلمبردارمان آقاي خضوعي ميتوانست راحت آن را حمل و نقل كند.
در جايي از مصاحبه به اين موضوع اشاره كرديد كه فيلم به نوعي برگرفته از شخصيت واقعي زندگي خودتان است يعني شما براي همه كاراكترهايي كه در فيلمتان وجود داشت يك مابهازاي بيروني داشتيد؟
بله من كودكي جالبي داشتم و در خانوادهاي پرجمعيت زندگي ميكردم چون به واسطه شغل پدرم كه نظامي بود هر وقت به زادگاهمان سفر ميكرديم برخوردهاي جالبي از سوي فاميل با ما ميشد. من يك فاميل بسيار گرم و صميمي داشتم به همين دليل كاراكترهاي «يه حبه قند» برگرفته از فاميلهاي مادريام است و حتي من از اسم خالهام يعني «پسند» در اين فيلم استفاده كردم و خب همين همسانسازيها باعث ميشد كه من به روايت قصه تسلط بيشتري داشته باشم.