
فرهاد آييش متولد سال ۱۳۳۱ در شميران است و دانش آموخته رشته بازيگري در امريكاست. او در سال ۱۳۷۹ بعد از بيست سال دوري از وطن به ايران بازگشت و كار تصوير را با فيلم «شبهاي تهران» ساخته داريوش فرهنگ آغاز كرد اما بعد از آن بيشتر دركارهاي كمدي ظاهر شد. او همواره تلاشش بر اين بود كه بين آثار فاخر و عامهپسند پل بزند و مخاطب خاص را همپاي كارهايش بنشاند اخيراً سريال «۲-۵-۳» با بازي او در حال پخش بود. او در اين اثر در نقش يك باشگاهدار ظاهر شده كه كمي تندخو است اما با ترفندهايي كه به كار برد اين نقش را تاحدي تلطيف كرد. با او درباره سريالهاي طنز روتين و فضاي كارهاي كمدي به گفتوگو نشستيم. خواندن اين گفتوگو را از دست ندهيد.
شما در سريال «۲-۵-۳» ايفاگر كاراكتر «حشمت» بوديد، نقشي كه شايد در ظاهر بسيار ساده به نظر برسد اما بيشك نشان دادن اين سادگي و باورپذير نشان دادن آن كار راحتي نيست؟
همانطور كه خودتان هم اشاره كرديد، باورپذير كردن يك نقش شايد در ظاهر ساده به نظر برسد اما در واقع سختترين كار بازيگري همين طبيعي نشان دادن بازي است. به نظر من براي رسيدن به اين نقطه تعالي بازيگر بايد خودش را به لحاظ فكري به نويسنده و كارگردان نزديك كند تا به واسطه اين همفكري به لايه لايه شخصيت برسد چون بازيگر معمولاً اگر بخواهد تنها به واسطه فيلمنامه به يك كاراكتر برسد تنها كليتي از او را درذهن دارد و تنها با همفكري با كارگردان و نويسنده است كه ميتواند به آن شخصيت به درستي برسد.
يعني شما رمز موفقيت و باورپذير شدن يك نقش را در تشكيل يك مثلث كاري بازيگر با نويسنده و كارگردان ميدانيد؟
بله، متأسفانه يكي از ضعفهاي بازيگران و كارگردانان ما اين است كه نقش نويسنده را در كار كمرنگ ميبينند و در طول ساخت اثر او را به نوعي كنار ميگذارند. اين در حالي است كه در تمام دنيا نويسنده به دليل اشرافي كه به فضاي قصه دارد عنصر جداناپذيري از يك اثر است. من چه زماني كه به عنوان بازيگر در اثري حضور دارم و چه زماني كه كارگردان هستم هميشه سعي ميكنم نويسنده را دركنارم حفظ كنم. البته كسي هم منكر تأثير كارگردان در يك كار هنري نميشود، به همين دليل است كه اگر شما تكههاي پازل ذهن كارگردان، نويسنده و بازيگر را كنار هم بگذاريد به يك نتيجه بسيار خوب ميرسيد.
براي باورپذير كردن يك نقش چقدر از خود واقعيتان را در آن لحاظ ميكنيد؟
همانطور كه در يك قسمت ديگر از بحث هم به آن اشاره كرديم، بايد بگويم كه هر چه بازيگر در ارائه يك نقش به خود واقعياش نزديكتر باشد موفقتر است. به همين دليل اگر نقشي به من بازيگر پيشنهاد شود فارغ از آن تعامل مثلثي بايد كاراكتر را در خودم بيابم يعني آن نقشي كه به من پيشنهاد ميشود را با خودم به خلوتم ببرم تا بتوانم بخشهايي از شخصيت خودم را هم در آن لحاظ كنم. بايد بتوانم خودم با آن كاراكتر احساس همذاتپنداري بكنم و فقط آن را بازي نكنم كه تا حدي هم آن شخصيت، زندگي واقعي داشته باشد. به هر حال نقشي را كه من در «۲-۵-۳» ايفا كردم نقش بسيار خوبي بود و از همان روز اولي كه فيلمنامه آن كار را خواندم فهميدم با نقشي مواجه هستم كه جاي چالش دارد و شخصيتي دارد كه اگر اندكي در ارائه آن ذكاوت به خرج دهم ميتوانم آن را به يك نقش خاطرهانگيز و محبوب تبديل كنم.
يكي از ويژگيهاي اينگونه سريالها بداههگويي در آن است، چرا كه سازندگان آثاري از اين دست معتقدند بداههگويي در اين آثار باعث باورپذير شدن آن ميشود.
من در مصاحبههاي قبليام هم چند بار به اين مسئله اشاره كردم كه اعتقادي به بداهه ندارم چرا كه تصورم بر اين است كه اگر ما بخواهيم بداهه را در كارهايمان اصل قرار دهيم و ديالوگنويسي و ديالوگگويي را در حاشيه قرار بدهيم دير يا زود با مشكلات جدي مواجه ميشويم. من خودم جزو آن دسته از افرادي هستم كه همواره به متن پايبند و وفادار هستم ومعتقدم نبايد به اين شيوه نادرستي كه در سالهاي اخير شايعشده يعني بداههگويي و حسابي شيوع پيدا كرده و دامن زد، چرا كه اگر شما بناي كارتان را روي بداهه بگذاريد چون هيچ چيز از قبل تعيين شده نيست ناخودآگاه نميتوانيد روي كاري تمركز و برنامهريزي از پيش تعيين شدهاي داشته باشيد چون ممكن است بازيگر مقابلتان حرفي بزند كه با ديالوگي كه شما در ذهنتان طراحي كرديد فرق داشته باشد حالا شما اين مسئله را به جزء جزء كار ارجاع دهيد آن وقت ببينيد با چه آشفته بازاري طرف خواهيد بود.
به هرحال وقتي شما در فضاي كارهاي اينچنيني قرار ميگيريد خواسته يا ناخواسته با پديده «بداههگويي» مواجه هستيد. وقتي با چنين شرايطي مواجه ميشويد، براي هماهنگ كردن خودتان چه كاري را انجام ميدهيد؟
واقعيت اين است كه من از بداههگويي گريزان هستم، به همين خاطر هيچ وقت نميتوانم مثلاً براي آنكه در مقابل بازيگر روبهروييام كم نياورم بداهه بگويم اما اگر شرايط كار اينچنين اقتضا كند حداقل كاري كه ميتوانم انجام بدهم كه شب پيرامون ديالوگهايم در خانه حسابي تمرين كنم و آن را در شرايط مختلفي آناليز كنم و به موقعيتهاي مختلف ببرم و بعد درباره آن با همكارانم به صحبت بنشينم تا حداقل از اين جهت بتوانيم به يك تعاملي برسيم.
جالب اينجاست كه شما به هيچ شكل نميخواهيد زير بار بداههگويي برويد و تعصب خاصي روي متن داريد؟
بله، چون فكر نميكنم شيوهاي كه ما در پيش گرفتيم كه در ظاهر آسان و كار راه بنداز است اما در واقع باعث افت بار كيفي يك اثر ميشود، در هيچ جاي دنيا مرسوم باشد.
سؤال درباره بداههگويي به درازا كشيد و از بحث اصليمان يعني كاراكتر حشمت در سريال «۲-۵-۳» دور افتاديم، يكي از ويژگيهاي نقشي كه شما آن را بازي كرديد موقعيت تضاد برانگيزي بود كه اين كاراكتر با آن مواجه شد يعني تبديل شدن يك ميوه فروش به مدير باشگاه. چگونه توانستيد آن موقعيت تعارضبرانگيز را ايفا كنيد؟
به نكته خوبي اشاره كرديد؛ بيشترين چالشي كه خود من هم در اين نقش براي خودم قائل بودم اين بود كه ميدانستم اين كاراكتر را چگونه ميخواهم شروع كنم. شخصيت يك آدم خوش قلب و در عين حال دگماتيك كه شمههايي از يك مرد قلدر در آن وجود دارد اما اين فرد ناگهان به دليل تغيير جايگاهي كه ميدهد زندگياش دستخوش تغييراتي ميشود. او ناگهان جايگاه اجتماعياش عوض ميشود به پول زيادي ميرسد، صاحب سمت ميشود و از يك مغازه كوچك ميوهفروشي به رياست يك باشگاه ميرسد. به ذات خود رياست باشگاه ورزشي استرسزاست چه برسد به اينكه شما تجربهاي در اين زمينه نداشته باشيد. به همين جهت من بايد دائم تلاش ميكردم اين تغييرها و تضادهاي اين فرد را به گونهاي نشان دهم كه مخاطب نه تنها آن را پس نزند بلكه با حس همذاتپنداري كند و به نوعي فشارهايي كه به او وارد ميشود، تضادهايي كه وجود دارد و عوامل ناشناختهاي كه در زندگياش پيش ميآيد خواه ناخواه اين فرد را به سمت تغييرات اساسي پيش ميبرد، به ويژه در اين سريال كه اينطور نبود كه ما از قسمت اول تا آخر را يكدفعه فيلمبرداري كنيم بلكه بنابر لوكيشن يك سكانس را ضبط ميكرديم و ممكن بود قسمت نهم را اول بگيرم، قسمت سوم را آخر... به همين دليل تداوم حسي در كار ما چندان ساده نبود و يك جورايي براي ما كار را دشوار ميكرد.
يكي از نكتههايي كه در اين سريال براي من حداقل خيلي جالب بود اين است كه بعد از سالها بالاخره در يك اثر طنز تلويزيوني روابط بين زن و شوهرها را سالم و بدون دعوا و جنجالهاي مرسوم نشان داديد؟
خوشحالم كه به اين نكته اشاره كرديد زيرا زماني كه مشغول خواندن فيلمنامه پيش توليد اين كار بوديم دائم با خودم ميگفتم كاش اين سريال حداقل از آن قالب كليشهاي متداولي كه روابط زن و شوهرها را پر چالش نشان ميدهد فاصله بگيرد. چرا كه رسالت تلويزيون خواسته يا ناخواسته الگوسازي است يعني آنها بايد سعي كنند همواره در الگوسازيهايشان يك خانواده نرمال و هنجار را نشان دهند تا خانوادهها با ديدن آنها حداقل بتوانند به يك الگويي برسند. وقتي قصه جلوتر رفت خوشبختانه متوجه شديم كه نويسنده و كارگردان اين اثر هم با من اتفاق نظر دارند و خواهان در هم شكستن آن ساختار كليشهاي هستند و نميخواهند زن و شوهري را نشان دهند كه دائم با هم درجنگ هستند، به هم حسودي ميكنند، جنگ دارند و...
و به خاطر آنكه نمكي هم جنس رابطه آنها داشته باشد يكسري تضادهايي بين آن دو لحاظ كرد اما مخاطب در طول كار آنچه بيشتر از تضاد بين آن دو ميبيند عشق پايدارشان است و ما در كمال تعجب ميبينيم عشق بين حشمت و همسرش شهلا بيشتر به دل مخاطب مينشيند تا حتي همان تضادها و تعارضها و ما در طول كار شاهد هستيم حشمت با همه قلدر مسلكياش اما وقتي پايش به خانه ميرسد با همسر و بچههايش با ملايمت و محبت بيشتري رفتار ميكند.
پس غيرمستقيم ميخواستيد نوع روابط را در يك خانواده نرمال نشان دهيد و اينكه حتي يك مرد به اين دگماتيكي هم وقتي وارد خانه ميشود بايد مشكلاتش را پشت در بگذارد، يعني يك جور برنامه خانواده روانشناسي پشت اين سكانسهايتان بود، جالب است!
حالا نميخواهم بگويم كه به اين حساب شدگي توام با كنايه و طنزي كه ميگوييد بود اما واقعيت اين است كه ميخواستيم كه انعطاف داشتن را به مردهاي ايراني در آن سن و سال - البته اگر جسارت نشود - نسبت به خانوادههايشان نشان دهيم. گاهي ميبينيد كه حشمت ممكن است سر اعضاي خانوادهاش به دليل فشار كاري كه دارد فرياد بزند اما خيلي زود هم درصدد رفع اشتباهش برميآيد، قربان صدقه آنها ميرود و همين مسئله به دل مخاطب مينشيند.
در اين سريال ظاهراً كارگردان خيلي تلاش كرده است كه نقشهايش شخصيتپردازي شده باشند و دقيقاً سرجاي خودشان قرار گرفته باشند؟
آقاي سهيليزاده فرد با دانشي است و ابزارهاي جذب مخاطب را به خوبي ميشناسد و شايد به همين خاطر است كه وقتي مهرههايشان را درحال انتخاب و چيدن است به درستي اين كار را انجام ميدهد و او در طول كار اجازه نداد كه شخصيتها هر كدام به سمت و سوي خودشان بروند و مرتب سعي داشت آنها را به هم نزديك كند. اصولاً هم وقتي در گروهي مديريت خوب وجود دارد و سلامت روح و اخلاق هست آن گروه خيلي زود ميتواند به يك تيم تبديل شود، وقتي هم كه تبديل به يك تيم شد طبيعتاً آنها با هم به صورت تيمي حركت ميكنند، بين بازيگران رقابت ايجاد نميشود، تكروي نميكنند و همديگر را ساپورت ميكنند. به هر حال اين مسئله ارتباط مستقيمي با كارگردان و تصميمگيريهاي او در روند يك كار دارد.
با اينكه فوتبال يكي از محبوبترين ورزشهاي دنياست و حاشيه آن همواره براي مخاطبان جذاب است و گاهي اين حاشيهها آنقدر جذاب است كه حتي اصل فوتبال را هم تحتالشعاع قرار ميدهد اما تجربه ثابت كرده است كه فيلم يا سريالهايي كه با مضمون فوتبال ساخته ميشود هيچگاه نتوانسته آنقدر كه بايد مخاطب جذب كند. فكر نميكنيد انتخاب اين سوژه خودش به نوعي ريسك محسوب ميشد؟
من هم در ابتدا مانند شما فكر ميكردم. با خودم ميگفتم اگر اين سريال پخش شود تكليف آن آدمهايي كه فوتبال را دوست ندارند چيست و بارها و بارها راجع به اين نگرانيام با سهيليزاده و نويسنده صحبت كردم. به آنها گفتم بهتر است كه بار درام اين قصه را زياد كنند، آنها هم نظرشان روي اين قضيه مثبت بود و در طول كار ما هم شاهد بوديم كه بالانس خوبي در روايت خانوادگي و فوتبالي اين كار ايجاد شده بود كه فكر ميكنم تا حدي موفق هم بوديم. به نظرم بايد در مورد سوژههاي ورزشي همواره يك درام قوي هم به موازات آن پيش برود كه كار باورپذيرتر از آب درآيد. متأسفانه اين مسئله در مورد بعضي از فيلم و سريالها رعايت نميشود و سازندگان فقط قصد دارند تصاويري كه مربوط به آن رشته است را نشان دهند كه جذاب نميشود.
راستش را بخواهيد وقتي براي اولين بار شما را در سريالي با اين مضمون ديدم حسابي جا خوردم چرا كه مخاطبان چندان عادت ندارند شما را در سريالهايي به نسبت دم دستيتر ببينند؟
حق با شماست، واقعيتش وقتي خودم هم پاي قرارداد نشسته بودم از تصميمي كه گرفته بودم كمي شگفتزده بودم البته كمي هم ترديد داشتم چرا كه همانطور كه خودتان هم اشاره كرديد معمولاً در كارهاي تلويزيوني حاضر نميشوم و كلا سه سريال در پرونده كاريام دارم چون از زياد ديده شدن ميترسم اما وقتي با آقاي سهيليزاده حرف زدم دلم به نوعي قرص شد. ايشان فرد با دانشي بودند كه ميدانستند دقيقاً چه ميخواهند. از طرفي كارنامه درخشان كاري ايشان دل من را تا حد زيادي خوش كرد. حس كردم نقش حشمت هم اساساً چالشبرانگيز است بيترديد دست من را بيشتر باز ميگذارد تا يك ريسك موفق بكنم.
شما در صحبتهايتان اشاره كرديد انتخاب اين نقش به نوعي ريسك بود. جالب اينجاست كه من قصد داشتم همين سؤال را از شما بپرسم. كاراكتر «حشمت» يكسري تندخوييهايي دارد كه اساساً روي شخصيت شما نمينشيند، نترسيديد كه مخاطب باورتان نكند؟
اتفاقاً ترسيدم و درست به همين دليل هم عمل كردم با خودم گفتم حالا درست شد فرهاد، برو نقشي را بازي كن كه نه تنها اصلاً شبيه تو نيست بلكه مخاطب هم اساساً تو را در آن قالب باور نميكند. اين خودش آغاز يك چالش براي من بود، چالشي كه ثابت كنم من در ايفاي نقش متفاوت، باورپذير و موفق هستم يا خير البته بايد در اين راه با حوصله قدم ميگذاشتم و كارهايم را حساب شده انجام ميدادم به همين خاطر ابتدا با سهيليزاده وارد صحبت شدم كه مثلاً ميزان خشونت كلامي «حشمت» را تا كجا ميخواهد و بعد فهميدم اين قلدر منشي فقط تا قسمتهاي اول تا اين حد پررنگ است و بعد يك سري شيرينكاري به خصوصيات او اضافه ميشود. وقتي كار پخش شد يكي دو تا از دوستانم گفتند ما نميتوانيم تو را در اين نقش باور كنيم در حالي كه اكثر مردم نظر مثبتي داشتند. به هر حال اين اتفاق شايد به خاطر آشنايي زياد آنها به خلق و خويم بود. در ادامه راه من هم چند ترفند را ياد گرفتم كه حشمت ضمن حفظ قلدرياش جذاب هم باشد كه فكر كنم جواب داد.
يكي از ويژگيهاي «۲-۵-۳» اين بود كه با وجود شرايطي كه فيلمنامهاش داشت اما به سمت فضاي هجو نرفت و سعي كرد لحظههاي خندهدارش را تحت لواي طنز موقعيت به مخاطب منتقل كند.
همينطور است، به همين دليل است كه من از اين اثر در كارنامهام به عنوان يك اثر موفق ياد ميكنم، به خاطر اينكه سهيليزاده تحت تأثير شرايط قرار نگرفت و به هر قيمتي مخاطبش را نخنداند بلكه با صبر و متانت از طنز موقعيت استفاده كرد. شايد شما در شرايط هجوگونه راحتتر مخاطب را بخندانيد اما آن اثري را كه بايد هيچگاه نميتوانيد روي مخاطبتان داشته باشيد. سهيليزاده مدام با وسواس مواظب بود كه به سمت غلوهاي آنچناني كه در تلويزيون رواج پيدا كرده است نرويم يعني فقط به خاطر اينكه مخاطب را بخندانيم هيچ سكانسي را ضبط نكنيم.
به نكته ظريفي اشاره كرديد. متأسفانه اين روزها مرز بين هجو و طنز حسابي گم شده است. عوامل قصد دارند با توسل به هركاري تنها مخاطب را بخندانند.
بله متأسفانه بدعت بدي در اين شرايط گذاشته شده كه چون زود هم جواب ميدهد موجب تقليد كوركورانه ميشود، در صورتي كه يك كارگردان بايد صبوري و متانت داشته باشد و گاهي تنها به يك لبخند مخاطبش رضايت دهد. وقتي شما به اين درجه تشخيص ميرسيد ناگاه از غلوها فاصله ميگيريد و به زندگي رئال رو ميآورد، چرا كه بالاخره ما نبايد فراموش كنيم كه طنز يا كمدي جدا از زندگي روزمره ما نيست، تنها تفاوتش اين است كه ما در طنز درست بايد با شخصيتها كاريكاتوروار رفتار كنيم يعني به نقاط ضعفشان پي ببريم و بعد در آن بزرگنمايي كنيم اما اگر پاي خودمان را از اين مرز فراتر نهيم وارد هجو ميشود و كارمان لوث ميگردد ولي اگر كمتر از اين هم عمل كنيم بار كمدياش را از دست ميدهد.
فكر كنم يكي از مشكلات ما اين است كه كمدي را در فرايند ساخت جدي نميگيريم؟
كاملاً درست است. بار اسم كمدي به گونهاي است كه آدمها فكر ميكنند چون با شوخي و خنده سر وكار دارد هر كس هر چيزي كه دوست دارد را ميتواند بگويد. در حالي كه شما زماني در كار كمدي موفق ميشويد كه اين كار را حتي جديتر از كار طنز بگيريد.
آقاي آييش، در طنز مرزي گم شده است، مرزي بين مخاطبان خاص و مفهومگرا و مخاطب عام، انگار هر سازندهاي به يك سمت ميرود سمت ديگر را از دست ميدهد؟
اين مشكلي است كه همواره من خودم هم با آن مواجه بودم و دائم سعي در رفع آن داشتم. به نظر من ما كه در اين فضا كار ميكنيم بايد از خودمان شروع كنيم يعني اول به مثلثي كه در ابتدا مصاحبه به تفصيل راجع به آن حرف زديم وفادار باشيم و بعد بدانيم شأن خودمان و مخاطب كجاست و به آن احترام بگذاريم. من سالهاست كه در اين ژانر فعاليت ميكنم اما دائم حواسم هست كه به خاطر دغدغههاي مالي يا شهرت و... به سمت نقشي نروم و خودم را و جايگاهي كه به دست آوردم را حفظ كنم. هميشه دلم ميخواهد كاري را كه دوست دارم انجام دهم و از طرفي بين سليقه خودم كه شايد به جامعه مخاطبان خاص نزديكتر است و مخاطبان عام حلقه وصلي پيدا كنم. در هر حال من سالها در خارج از كشور و داخل وطن براي هموطنان خاص پسندترم اجرا داشتم و براي من هم راحت نيست كه يكدفعه در يك كار عامه پسند ظاهر شوم، پس بايد در اين شرايط يك راهكاري پيدا ميكردم كه اين راهكار همان دقت در انتخاب و پرداخت درست يك نقش و جديگرفتن آن به لحاظ بازي است. البته آن بازيگر بايد همه تلاشش را به گونهاي به كار ببندد كه فردا بتواند بابت تمام جزء به جزء بازيهايش به يك منتقد پاسخگو باشد.
سهيليزاده در طول كار دست شما را در ارائه نقش باز ميگذاشت يا ترجيح ميداد مطابق ميلش بازيها صورت بگيرد؟
او آدم حرفهاي بود و چون به فضاي قصه اشراف داشت بسيار اهل تعامل كردن بود البته به آن شكل نبود كه هر كس نظرش را بگويد او هم قبول كند، بلكه اگر نظري را كه ارائه ميداديد در ارتقاي نقش و كليت كار تأثير ميگذاشت ميپذيرفت، مثلاً من خودم روزي سه، چهار ساعت پيرامون اتفاقهايي كه در كار من افتاد فكر ميكردم. دائم حشمت را از زاويههاي مختلف آناليز ميكردم در نتيجه گاهي وقتها حس ميكردم اقتضا ميكند كه بنا بر ضرورت صحنهاي به كار اضافه ميشود كه اين قضيه را به نويسنده و كارگردان در ميان ميگذاشتم كه اگر آنها هم با اين قضيه هم نظر بودند آن تكه را اضافه ميكردند.
در مجموع سريال «۲-۵-۳» را چطور ديديد، فكر ميكنيد توانست با مخاطبان ارتباط برقرار كند؟
من بارها اين مسئله را عنوان كردهام كه وقتي خودم در كاري حضور دارم نميتوانم قضاوت درستي در مورد كليت آن كار داشته باشم چرا كه در آن اتفاق من آنقدر با همه سلولهايم سهيم هستم كه گاهي نميتوانم خوب را از بد تشخيص بدهم و بايد صبر كنم كه كار تمام شود و بعد كليت آن اثر را آناليز بكنم و بگويم خوب است يا بد اما با اين حال به نظرم سريال «۲-۵-۳» اثر آبرومندي بود و تمام تلاشش را به كار بست كه به مخاطبان احترام بگذارد و لحظات خوبي را براي آنها رقم بزند و اميدوارم تلاش من و ديگر همكارانم در نهايت به دل مخاطبان بنشيند و آنها از كليت كار راضي باشند.
به نظر شما چرا در چند سال اخير سريالهاي طنز تا اين حد ميان سازندگان و مخاطبان به محبوبيت رسيده است، هر چند كه در بعضي از مواقع اين افراط گرايي در ساخت آثاري از اين دست باعث افت سطح كارهاي اينچنيني ميشود؟
من خودم جزو آن دسته از افرادي هستم كه همواره نسبت به آثار طنز نگاه مثبتي داشته و دوست داشتم كه در اين زمينه كشور ما هم پيشرفت داشته باشد. در كل دنيا اين روزها مردم به دلايلي كه در كل جو جهاني وجود دارد تمايل دارند كه به پاي آثار طنز بنشينند و خب اين تب به كشور ما هم سرايت كرد. منتها در اين راه سريالهاي تلويزيوني نسبت به ساير آثار ديگر پيشگام بوده است اما در برخي از موارد سهلانگاريها و شتابزدگيهايي كه در كارهاي اينچنيني وجود داشت باعث افت كارهاي طنز شد، بهگونهاي كه اعتراض بسياري از منتقدان را به همراه داشت، چرا كه آنها معتقد بودند كارهايي از اين دست باعث افت سليقه مخاطب ميشود و در دراز مدت روي سليقه جامعه تأثير ميگذارد. من هم تا حد زيادي با اين نظريه موافق هستم. پخش آثار طنز آنهم از يك رسانه ملي ايده بسيار خوبي است و اين فرصت را به سازندگان ميدهد كه فضاي كنوني جامعه را با طنز به زيباترين شكل ممكن به نقد بكشاند. منتها اين شرايط را بسيار ساده ميانگارند.
آقاي آييش ظاهراً ژانر طنز در ايران برخلاف ساير دنيا به يك كار غير تخصصي بدل شده است يعني هر كس كه ميتواند در فاميل لطيفهاي را به خوبي تعريف كند يك دوربين بر ميدارد و خودش را بازيگر يا سازنده اثر طنز ميداند.
با اينكه تحليلتان بسيار دردناك است اما ريشه در واقعيت دارد. متأسفانه همان ساده انگاري كه در سؤال قبل به آن پاسخ داده بودم در اينجا باعث ورود چنين مشكلي ميشود. شايد مفهوم خود طنز كه به نوعي براي مخاطب عام خنده و شوخي تلقي ميشود اين شبه را ايجاد ميكند كه به راحتي ميتوان در اين عرصه فعاليت كرد به گونهاي كه برخي افراد غير متخصص بدون آنكه دانش كافي در اين زمينه داشته باشند وارد اين عرصه ميشوند. اميدوارم شرايطي فراهم شود كه طنز به جايگاه واقعياي كه انتظار ميرود دست پيدا كند.
شما در بخشي از گفتههايتان به اين مسئله اشاره كرديد كه تلويزيون به نوعي متولي آثار طنز بوده است، در شرايط كنوني كه آثاري از اين دست وجود دارد به نوعي مرهون سياستگذاريهاي تلويزيون است.
من اسم اين مسئله را سياستگذاري نميگذارم بلكه نوعي سهل انگاري ميدانم چرا كه اگر سياستگذاري بود قطعاً ما شاهد نتايج بهتري بوديم. تلويزيون به درستي نياز مردم به طنز را كشف كرد اما نتوانست جز در برخي از موارد آثاري در خور نياز و شأن مردم توليد كند كه اين مسئله بعدها به سينما هم سرايت كرد.