
آرام بود و ساکت، سرش به کار خودش بود. کتاب به دستش چسبیده بود انگار، هر جا که میرفت اصلاً با همین عنوان شناخته شده بود، با کتابش....دوستانش میگفتند حتی در پیادهروهای خیابان نیز کتاب میخواند و نتیجهاش هم جز تنه زدن به مردم و گاهی کله پا شدن چیز دیگری نبود.
یکی دو سال قبل که از بیست سالگیاش گذشت، اولین داستان زندگیاش را نوشت، گهگاهی مینوشت اما اولین داستان به معنی واقعی را آن موقع بود که به امضای خودش نوشت، کار بدی نبود، میشد خواندش ولی خب خیلی تعریفی نبود. به قول معروف آیندهای درخشان را برایش رقم میزد....تا سال آینده همان موقع سیزده داستان خواندنی دیگر هم نوشت و حتی یکی از آنها در جایزه منطقهای نهاد شبه دولتی استان محل اقامتش رتبه سوم را هم کسب کرد. کم کم افتاد به فکر اینکه میتواند کتابی داشته باشد......نوشتههایش را جمع و جور کرد و برد به تک و توک ناشران شهرشان نشان داد، کسی اهمیت نداد. رفت به مرکز استان، باز هم نه....دست آخر جمع و جور کرد و آمد تهران.....به آنهایی که میشناخت و نمیشناخت سر زد....گفتند به صرفه نیست....دو سال دیگر به همین منوال گذشت.....آخرین بار که دوستش او را دیده بود شده بود شاگرد مغازه یراقفروشی نزدیک بازار...دوستش میگفت: هنوز ولی میدیدمش آرزویش را میدیدم که در چشمهایش دو دو میزند.
آنچه خواندید قصه نیست. برشی است از یک واقعیت اجتماعی، از آنچه خیلی ساده آن میشود «اهمیت نهادههای اجتماعی به زیرساختهای بنیادی خود» و سختترش هم میشود «میزان توجه به استعدادهای فرهنگی و هنری جوان».
پرسهای کوتاه در بازار آثار داستانی منتشر شده در کشور این روزها هر مخاطب باهوشی را با دو واقعیت تلخ روبهرو میکند. نخست اینکه در میان آثار داستانی منتشر شده ایرانی، آثار نویسندگان جوان شهرستانی و یا به قول معروف غیر مرکزنشین راهی به ویترین ندارند و حتی نگرانکنندهتر از آن راهی برای دیده شدن و خوانده شدن ناشران نیز برای خود متصور نیستند. از سوی دیگر واقعیت تلخ دیگری که میشود به راحتی آن را مشاهد کرد ایجاد خوراک فرهنگی از راه ترجمه آثار داستانی جوانان و نویسندگان نوپای غربی در کشور است.
این موضوع زمانی دردناکتر میشود که با مطالعه هر از گاه مجموعه داستانهای منتخبی که از این نویسندگان جوان در جشنوارههای استانی و کشوری با آثاری روبهرو میشویم که به راحتی تنه به تنه بسیاری از اسامی و داستانهای شناسنامهدار پشت ویترین میزند.
سخن از میزان بیتوجهی به استعدادهای جوان نیست که این قصه حدیثی مفصل دارد و دور از فرصت این متن؛ اما نگاهی اجمالی به ساز و کارهای بروز و نمود آثار استعدادهای جوان داستاننویسی در کشورما نشان از نه بیتوجهی که فراموشی و دیده نشدن محض این استعدادهای فرهنگی دارد جز اینکه دستی از غیب بر سر هر یک از آنها فرود آید و آنها را به نشانی و آشنایی به دوست و آشنایی در تهران برساند.
جشنوارههای داستانی جوان به عنوان نخستین محملهای ظهور و بروز استعدادهای جوان داستاننویس در کشور ما (جدای از اینکه نهاد برگزارکننده آن به دلیل تمرکز امکانات در خود، برگزاری و جهتدهی آن را به صورت انحصاری متعلق به خود میداند) چیزی جز گردهماییهایی بزرگ برای داوری صرف نیست و مشخص نیست تکلیف استعدادهایی که جز سه یا ده نفر برگزیده نخست این جشنوارهها نیست، با چه عاقبتی روبهرو هستند.
این نسیان فرهنگی زمانی درد آور است که تمامی فعالیتهای جشنوارهای از این قبیل در کشور ما حتی به خود زحمت برپایی کارگاههای آموزشی چند ساعته و یا چند روزه برای پرورش استعدادهای جوان را نمیدهند، گویا این نویسندگان و شاعران غیرمتمرکز در پایتخت به قانون این روزهای بخشهای فرهنگی باید تلاش کنند تا با دستی مسیحایی خود را پرورش داده و به صورتی خودرو پس از رونما کردن در چنین جشنوارههای امید داشته باشند تا با حمایت دولت و یا ناشر دولتی خاص، اثری از آنها بتواند در قالب بخشی از یک کتاب و یا در خوشبینانهترین حالت به صورت اثری مستقل منتشر شود.
نکته قابل اعتنا در این سیکل، وجود اندیشه ناب و کشف نشده بومی در خلق ساختارهای داستان از سویی و نیز نگاه اقتصادی و غیر بومی ناشران از سوی دیگر است که به صورت دو عامل متضاد با هم، سالهاست داستاننویسان جوان غیرمتمرکز را از مطرح شدن و بازداشته است.
از طرفی دیگر نهادهای آموزشی و پرورشی کشور ما نیز نه تنها در میان انبوه بروکراسی مبتلا به خود فرصتی برای شناسایی و ظهور و بروز چنین استعدادهایی ندارند که حتی فراهم آوردن امکاناتی نظیر یک فضای و بستر مناسب برای ایجاد کتابخانه و یا غنیسازی آن و یا حتی اختصاص زمانی در برنامه آموزشی برای کتابخوانی که زمینه بروز چنین استعدادهایی است نیز درآنها به چشم نمیخورد.
برگزاری دورههای آموزشی خصوصی و یا نیمه خصوصی داستاننویسی نیز اگر از قیمتهای عجیب و غریب برگزارکنندگان چشم بپوشیم، امکانی است که گویا تنها برای بخشی از این استعدادهای جوان که از قضا باید ساکن پایتخت نیز باشند فراهم شده است.
از سوی دیگر نگاهی به میزان سرمایهگذاری انجام شده بر روی استعدادهای جوان فرهنگی و حتی هنری در سایر نقاط دنیا حاکی از اهمیت و اعتنای فوقالعاده به این ظرفیت به عنوان نهادی برای انتقال و انعکاس دادههای فرهنگی یک ملت به سایر نقاط جهان دارد، اهمیتی که گاه میتوان آن را در انتخابهایی که جشنوارههای ادبی و هنری به عنوان برگزیده انجام میدهند و یا در معرفی و انتخاب سفیران فرهنگی کشورها نیز دید.
مختصات جریانهای فرهنگی در ایران اما گویا این روزها به خرج کردن از کیسه داراییهای شناخته شده خود و نویسندگان به هر صورت نامآشنای کشور بسنده کرده است و اگر حتی روزی این نیاز را در خود بیابد که باید به فکر عرض اندام و انتقال فرهنگ ایرانی اسلامی کشور به خارج از مرزها هم بود، به همین عناوین بسنده میکند.
نکته اما اینجاست که این قلمهای ساده و ثابت شده در طول سالیان گذشته همان گونه که تا حد زیادی نتوانستهاند خود را با مختصات ذهنی نسلهای سوم و چهارم انقلاب همراه کنند بیشک با مخاطبان غیربومی نیز تناسب چندانی ندارند و تنها میتوانند قلمشان را مایه برخی فعالیتهای تبلیغاتی سالانه و رسمی نهادهای فرهنگی دولتی کنند.
در آستانه ورود به چهارمین سال از دهه سوم انقلاب اسلامی اگر هنوز اندیشه صدور داشتههای فرهنگ ایرانی اسلامی به جهان مورد اعتنا و تأمل است و محملی برای اجرای آن از سوی این نهادهای مد نظر، پیش از هر چیز به نظر میرسد که باید تکلیف خودمان را با استعدادیابی و استعدادپروری در این حوزه روشن کنیم که چراغ روا به این خانه به مسجد هزار برنامه نمایشی و تبلیغی دیگر حرام است.