
امین فرزانه- برنامه 90 این هفته یک برنامه عادی نبود؛ بیش از 90، شاید 900 و حتی بیشتر. بلکه رفتن به سمت هزارشدن، چرا که از کلیشههای یک برنامه صرف ورزشی خارج شده و به یک رسانه نزدیک شد. 90 تا دیشب فقط یک برنامه ورزشی بهشمار میرفت که بالاخره پس از7، 8 سال به این نتیجه رسید که پوستاندازی کند. رفتن به سراغ پیشکسوتهای ورزش و به قول مجریاش «نسل فراموش شده» حکایت از آن دارد که این برنامه در ظاهر فوتبال نمیخواهد درجابزند. ورزش ایران در صورتی که این برنامه پربیننده بتواند ظرفیتهای آن را بشناسد و کشف کند، از این فراموششدگیها فراوان دارد. باید پس از این به انتظار نشست تا این ظرفیتهای کشف شده به کمک ورزش ایران بیاید و کمی از امپراتوری پول و دلالیسم کم کند. اگر فوتبال را به قصهای تشبیه کنیم، به تعبیر حضرت مولانا «هرقصه یک پوسته است که باید به مغز آن رسید و انسان عاقل در ظاهر قصهها متوقف نمیشود» پس ورزش ما هم میتواند با کمک رسانه، مغز خود را به معرض تماشا بگذارد که البته در این مسیر، گاهی به مغزهای تلخ و غیرقابل مصرف میرسیم و گاهی مغزهای شیرین و دلپذیر خواهیم دید. هوشمندیهای رسانه در تشخیص همین مغزها و عرضه آن است.
در عصری که رسانه میتواند یک دیدار پائولو مالدینی (بازیکن ملیپوش ایتالیایی) با جانباز شیمیایی ایرانی را در خارج کشور، باهدفهای سیاسیاش پس از پنج سال بازآفرینی کند و مجدداً به خورد مخاطب بیخبر بدهد، چرا از این ظرفیت رسانهای باید غافل شد؟
آیینههای زنگارزده
بازنشستگان، آیینه شاغلان هستند. این جمله از رهبر انقلاب است و به اهمیت کسانی تأکید دارد که عمری در کاری گذراندهاند و حالا به اقتضای سن و سال در بازنشستگی به سر میبرند. اگرچه در دنیای حرفهای فوتبال وحاکمیت پول، نمیتوان پیشکسوتان فوتبال ما را آیینهای برای بازیکنان کنونی به حساب آورد، اما این یک طرف قصه است. فراموشی قهرمانان، یک اتفاق مالی و مادی نیست. یک نیاز روحی و روانی از جنس این جمله است که: من میخواهم دیده شوم. این حکایت را در رمان «جاودانگی» میلان کوندرا به این شکل میخوانیم که «صدای بعضی از انسانهای خاموش را زمانی میشنویم که یا خود را یا جامعهشان را دچار فاجعه کردهاند» البته این فقط سوی اجتماعی قضیه است؛ سویه دیگر آن، نیازی است که ما به این نسل داریم. نسلی که پر از تجربه است؛ تجربهای که به قول روانشناسان: کسانی که از تجربه دیگران استفاده نکنند، ناچار از تکرار همان تجربه هستند.
90 این هفته را نباید با هفتههای قبل که به زدوخوردهای حاشیهای و غیرورزشی میپرداخت، یکی گرفت. به نظر میرسد که این برنامه با جهشی به سمت ارزشهای فراموش شده، میخواهد به وظایف رسانهای خودش هم بپردازد. یعنی اینکه 90 در حال پیدا کردن استراتژی است. به اهمیت سرمایههای خفته ورزش و کشور پی برده است. این یعنی کشف یک گنج. یادمان باشد که فرانتس بکن بائر که لقب قیصر از آلمانیها گرفت، یک علی پروین در کشور خودش است. اما او را چنان صاحب جایگاه رفیع میکنند که میتواند به عنوان سفیر حسن نیت و فرستادهای مقبول جهانی، به سرتاسرجهان از جمله ایران سفر کند و میزبانی جامجهانی را با لابیهای شخصیاش برای آلمان بگیرد، اما در این جا بیخبری رسانهای ما- که ارتباطی صرف با ورزش ندارد- موجب میشود که این شخصیت ورزشی و شخصیتهای ورزشی دیگرحتی در ورزشگاههای خودمان هم نتوانند جایی برای نشستن و تماشای فوتبال پیدا کنند.
پهلوانی در کار رسانه
مرام و مسلک برای برنامهسازی ورزشی مهم است. همان طورکه در خود ورزش اهمیت دارد. 90 تا برنامههای قبلی انگار این یکی را کم داشت. اگرچه هیچ وقت بیمرام نبود، اما خوش مرام هم نشان نمیداد. رفتن به سراغ قهرمانانی که بارها و بارها یک ملت را از روی سکوهای ورزشگاهها و در خانههاشان از جلو تلویزیونهایشان به هوا پرانده بودند و بارها و بارها حریفان این مردم را وادار کرده بودند که در هنگامه جنگ و تجاوز دشمن به احترام پرچم و سرود ملی ما خبردار بایستند، یک نگاه مردمی و به عبارت دیگر نگاهی پهلوانانه میخواست. اینکه چه کسی پیشنهاد این بخش را به 90 داد یا خود عادل فردوسیپور این بخش را به برنامهاش اضافه کرد، مهم نیست. مهم این است که این بخش اضافه شد. حالا این برنامه به عنوان «یک رسانه» اهمیت دیدن و دیده شدن پیدا کرده است، بهخصوص برای کسانی که ورزش را چیزی غیر از لگد زدن به توپ میدانند.