
حمید نورشمسی - 41 سال پس از درگذشت سیدجلال آلاحمد در جامعه ادبی امروز ایران کم نیستند نویسندگان و منتقدانی که نوع نگاه آلآحمد به داستاننویسی و ادبیات را تمام شده و بدون کارکرد برای مخاطب امروز میدانند. با این وجود بازخورد، فروش و جریانسازی نثر و اندیشه آلآحمد بعد از چهار دهه هنوز از صفحه ادبیات داستانی ایران پاک نشده است. گفتوگوی «جوان» با مصطفی فعلهگری نویسنده، منتقد و روزنامهنگار به همین مناسبت و با نگاهی به برخی انتقادات مطرح شده پیرامون ادبیات داستانی از نگاه آلاحمد انجام شد. فعلهگری متولد سال 1341 است و تاکنون بیش از 15 اثر در زمینه نقد ادبیات داستانی، داستان کوتاه و رمان منتشر کرده است که آخرین آنها به موضوع ادبیات داستانی در نگاه آلاحمد اختصاص دارد که آخرین مراحل بازنگری را در دست وی طی میکند. این گفتوگو در ادامه از منظر شما میگذرد.
ــ در عصر جلالآل احمد و درست زمانی که او داستاننویسی را آغاز میکند، ادبیات داستانی ایران چهرههای قدری مثل ابراهیم گلستان، صادق هدایت، بزرگ علوی و حتی علی دشتی را درخود دارد اما جلال با همان نخستین داستانهای خود بهگونهای قد علم میکند که حتی جایی ابراهیم گلستان گفته داستانگویی آلاحمد من را سوزاند.
*به اعتقاد شما داستانهای جلال در عصر خود چه کار کرده است که چنین تأثیری گذاشته است و این تأثیر حتی تا به امروز هم به چشم میخورد؟
داستاننویسی نوگرایی ایران قبل از جمالزاده با متون افرادی مثل میرزاآقاخان کرمانی خود را معرفی میکند و نه نویسندگانی که ما امروزه از آنها زیاد نام میبریم. فردی مثل جمالزاده با نوشتن چند مجموعه داستان، در واقع تنها توانست خود را بهعنوان نخستین داستاننویس نوگرای ایرانی معرفی کند. صادق هدایت هم از دید من چیزی بیشتر از آنچه جمالزاده به متن داستاننویسی فارسی اضافه کرد، نیفزود.
جایگاه جلال دراین میان از این نظر شکوهمند است که او برای اولینبار پدیده وارداتی داستاننویسی مدرن را در پهنه بومی فرهنگ و مردم خودش معنا کرد.
چگونه؟
این اتفاق درچند عرصه رخ داد؛ یکی اینکه داستاننویسی جلال بر کوهستان فرهنگ ایرانی، شیعی تکیه زد، یعنی او به جای اینکه به جای یک انسان غربی بنشیند و به جامعه خود نگاه کند بهعنوان فرزند کشور و فرهنگ خودش با تکیه زدن بر ادبیات شفاهی ایران و آیین تشیع و انبان واژگان بومی و سنتهای چندین و چندهزار ساله کشورش شروع به نوشتن داستان بلند کرد.
البته مجموعههای اول او را میتوان گفت به نوعی خام است و محتوای بومی آثارش هنوز نپخته است، در آنها آلآحمد تقریباً ناخودآگاه درحال کار کردن است و یورش او هم در برابر فرهنگی غرب بهنوعی ناخودآگاه است. نمیداند غربزدگی چیست ولی بوی آن را حس کرده است. میداند امثال هدایت و گلستان اگر حرفی هم برای گفتن دارند، حرف مردم ایران نیست. لذا در ابتدا دست به عصا شروع میکند. گرایشهای اولیهاش در این دوران چپ مارکسیستی است. او زبان خارجی یاد میگیرد و ادبیات جهان را بیطرفانه و در مقام گردآوری و داوری میخواند. به هر گوشهای سرک میکشد تا ببیند در کشورش که پس از دوران صفویه در آن رکود آغاز شده است چه میگذرد؛ مانند زنبوری که از درختی به درخت دیگر برای جمعآوری گرده و تهیه عسل میرود به همهجای سرزمینش سرکشی میکند و ماحصل آن را مینویسد.
*سایر نویسندگان همنسل وی مثل هدایت یا سایرین این کار را انجام نمیدادند؟
صادق هدایت بهنظر من یک آدم زرنگ بود، زرنگ که میگویم به مفهوم رند نابخردانه در عرصه ادبیات و سایر گفتههاست. هدایت نویسنده صادقی نبود، دانا نبود، او با موج غربزدگی به ایران وارد شد و حال هم تنها کسانی که نقطه نظرات خاص سیاسی دارند از او حمایت میکنند. او حتی از نظر سبک و ساختار هم دارای نوآوری نبود. من این نکتهها را با مدرک میگویم. هدایت بهنظرم بسیار مبتدی و نثر او فاقد هرنوع دستاورد در عرصه تکنیک و نثر بود.
جلال اما در عرصه درون مایه داستانی در ایران نوآوری کرد؛ کاری که جمالزاده و گلستان و طبری و هدایت نکرده بودند. او درجایی ایستاد و به جهان و کائنات نگاه کرد که دیگران در آن نایستاده بودند یعنی از جایی که فرهنگ ایرانی شیعی درحال ایراد قرائت خودش از هستی است.
جلال در عرصه زیباییشناسی داستان هم نخستین پایهگذار بود. همه کسانی که همعصر و بعد از او وارد این عرصه شدند عرصه داستاننویسی ایران را به دوران پیش و پس از او تقسیم کردند و این حاصل همین خلق نگاه زیباییشناسانه است. او به ادبیات داستانی ایران در دوران نوگرایی از این حیث نکات زیادی را افزود.
نکته سوم هم در عرصه نثر است. بعد از سعدی نثر به معنی انبان واژگان در ایران دچار نوگرایی نشده بود. جلال آلاحمد پایهگذار یک نوگرایی در نثر فارسی بود که پس از سعدی رخ نداده بود. شما در همان عصر اگر به داستانهای هدایت نگاه کنید به مهمل بافیهای او حتی در جملاتی که میگوید، میخندید. هم ماهیت واژگان و شکل و اندازه آنها و هم ساختار طبقاتی آنها به هیچوجه قابل تحمل نیست. آلاحمد این ساختار را به هم زد و براساس فرهنگ کوچه و بازار مردمش و با تکیه بر انبان واژگان ادبیات کهن ایران نثری با ضربآهنگ و عمیق ایجاد کرد.
*اما برخی از نویسندگان و منتقدان معتقدند آلاحمد بیش از آنکه قصهنویس باشد، سفرنامهنویس است و ادبیات تکنگاریهایش را به داستانهایش اضافه کرده است و این منشأ تفاوت او با سایرین است و نمیتوان این موضوع را نوآوری یا تحول در عرصه داستاننویسی دانست.
این که آلاحمد را داستاننویس ننامیم چیزی بیشتر از یک اتهام نیست حتی سفرنامههای او هم شکل داستانی دارد. توجه کنید که جلال در 46 سالگی فوت میکند و این سن سنی است که یک نویسنده از لحاظ پختگی و میوهدهی میتواند ثمره کار خودش را تازه ببیند و شاهکارهای خودش را خلق کند ولی این آدم آگاهانه آثار هنرمندانه خودش را برای ارائه و چاپ به تأخیر میاندازد؛ چرا که برخلاف فضای زرنگبازی عصر خودش، آرامآرام یاد گرفت و سختی و نرمی روزگار را چشید و مانند زنبور آنها را در کندوی خود ذخیره کرد تا در موقع مناسب از آنها اثر هنری فراهم کند. باید بدانیم با همین آثاری هم که امروز از او باقی مانده وی یک داستاننویس جهانی است. ما در داستاننویسی جهان هم چهرههایی مثل اشتاینبک و همینگوی را داریم که هم تکنگاری میکردند و هم روزنامهنگاری و این درجای خود مایه فخر یک اثر ادبی خلق شده توسط آنهاست. آثار همینگوی با آثار ادبی کلاسیک عصر خودش هیچ شباهتی ندارد. او هم تنها به ارائه گزارشی میپردازد از آنچه میبیند. همینگوی در واقع لحن سرد روزنامهنگاری را به یک تکنیک یا ژانر تبدیل کرده است. در آثار آلاحمد هم این مسأله دیده میشود. لحن منبری و خطابه داشتن در داستانهای او تبدیل به هنر شده است. گلشیری جایی به دولتآبادی خرده میگیرد که تو نقالی و نه داستاننویس درحالی که نقالی یک فعالیت دیرپای بشری است که دولتآبادی آن را به هنر تبدیل کرده است و این یعنی نویسنده ژانرهای ادبی و هنری بومی خودش را در درونش هضم کرده و چیزی بهنام تکنیک نقالی را در داستان آورده است.
آلاحمد هم همین کار را کرده است؛ مثلا او کامو را خوانده و نخستین مترجم آن است درعین حال تکنیکهای مدرن داستاننویسی آن را درخود هضم کرده است.
*پس اینکه میگویند آلآحمد در نوشتن متأثر از کامو و حتی چخوف بوده است را میپذیرید؟
او تأثیر مستقیم از هیچ نویسندهای نگرفته است. به نظر من در ادبیات جهان اثری را نداریم که مثل مدیر مدرسه با این محتوا و نثر فاخر خلق شده باشد ولی در مورد هدایت تکتک آثار او را میتوان سرقت مستقیم از ادبیات جهان دانست. من حاضرم راجع به این مسأله با سند عینی در هر جلسهای مناظره کنم.
*داستانهای آلاحمد اما از نظر فرمی در معرض این اتهام هستند که قدرت استنتاج را از خواننده میگیرند و اجازه نمیدهند که او بتواند خود از داستان نتیجه بگیرد. در واقع نویسنده خواننده را فلج کرده و در چنبره خود درمیآورد و این موضوع با روح قصهگویی داستانی در تضاد است.
هیچ کدام از این ادعاها با سند و حقیقت ادبی ارائه نمیشود. آل احمد پایهگذار نگاه درونی به شخصیت در داستان معاصر ماست اما اگر شخصیتهای داستان جلال مانند شخصیتهای چوبک، گلشیری یا گلستان حرف نمیزنند به این خاطر است که به شدت بومی هستند، در کوچه و خیابانهای این کشور بزرگ شدهاند و با نویسنده حس قرابت دارند. نویسنده اگر میگوید من دارم اینگونه میبینم به خاطر به خاطر آن است که میخواهد به خواننده تلنگر درونی بزند. شما در آثار داستایوفسکی هم میتوانید داوری درباره شخصیتها را ببینید، بورخس هم همینگونه است و حتی جیمز جوبین؛ پس میبینید هیچ سندی اعم از کلاسیک یا مدرن برای غلط بودن این نوع روایت به وجود ندارد. شکسپیرهم همینطور است. او درباره شخصیتهای داستان حکم صادر میکند، آثار آلبرکامو هم به همین شکل؛ آیا «بیگانه» شما را در چنبره خود ندارد؟ ولی نوع تماس این آثار، تماس سرد و نرم با خواننده است و آل احمد تماس چکشی و بیدار کننده با خواننده را میپسندد. هیچ کدام از این دو نوع هم ایراد و کاستی نیست جز اینکه بخواهیم بگوییم اجرای نویسنده ضعیف بوده که قابل دفاع است.
در کنار همه این موضوعات با وجود اینکه حتی امروز، آل احمد در معرض بایکوت نقد ادبی است آثار او به سرعت در حال تجدید چاپ و فروش توسط چند ناشر هستند و این یعنی خلاف بودن این ادعاها.
متأسفانه اگر امروزه نویسندهای مثل هدایت از یک سوی جریانات فکری موجود در ادبیات ما بایکوت شده است اما آل احمد از تمامی جهات در بایکوت نقد ادبی و توجیه قرار گرفته است. آثار او را در تلویزیون و روزنامهها و در کتابهای درسی نمیتوان دید، تنها میگوییم که او خوب است. چرخش ذهنی پیچیده او را هیچ جریان فکری در کشور به مخاطبان ادبیات معرفی نمیکند ولی با این همه الان او پرفروشترین ادبیات داستانی ایران است. این مسأله آیا چیزی جز موفقیت نویسنده است؟
* جناب فعلهگری بسیاری از منتقدان راز موفقیت و ماندگاری جلال در روزگار امروز را در جنس نگاه رئالیستی او و تفاوت آن با سایر نمونههای مشابه میدانند. این تفاوت به اعتقاد شما از کجا نشأت میگیرد؟
جلال جملهای دارد به این مضمون که «افسانهایترین افسانهها هم واقعیتر از واقعیت هستند» ما در ادبیات چیزی جز واقعیت نداریم. هر اثری که در قالب داستان خلق میشود، با هر نماد و سمبلی، نشانهای از واقعیت با خود دارند. همه آثاری که بشر از روز اول حیات خود خلق کرده را جان مایه واقعگرایانه دانسته و اصلاً ادبیات نمیتواند چیزی جز آن باشد اما نوع روایتها متفاوت است. یعنی یک روایت اساطیری است، یکی دینی، یکی رومانس و یکی هم بعد از آن تا به امروز. آثار مارکز را نمیتوان رئالیستی ندانست اما او ابزار بهرهمندیاش استفاده از سنت بومیان امریکای لاتین است. آثار جلال هم به خاطر آنکه از شیوههای سنتی قصهگویی ایران باستان و بعد از اسلام به ویژه دوران صفویه بهره میبرد قابل توجه است و این موضوع نقطه درخشش آثار او نیز هست. جلال یک رئالیست است اما جنس روایت رئالیستی او از نوع روایت بومی ایران است.
* این جنس بیان چقدر درست از طرف او به کار رفته است؟
آل احمد از نظر تکنیک بیش از همه به داستایوفسکی نزدیک است. از سوی دیگر او ادبیات مدرن جهان را که معتقد است در داستان در بیشتر موارد یک نفر باید حرف بزند را خوانده است. به نحوی تأثیر خلاق او از ادبیات جهان هم ناشی از همین مسأله است که چیزی جز خوانش جهان از دید خود و بازتاب دادن آن به خواننده نیست. نکته اصلی اما این است که جلال در مقام داستانگو مانند کسی است که منبر رفته است و مشغول ارائه نگاه طلبگی و مذهبی به جهان است. داستانهای او تکیه برسنت روحانیت شیعه در ایران میزند و این مسأله قابل توجه است. این ضعف یک نویسنده نیست بلکه نقطه درخشان زیبایی شناسانه داستان او در همین مسأله نهفته است . امروزه متأسفانه بار مطالعاتی طرفداران و معتقدان به سبک جلال کم شده است و لذا در مواجهه با ادعاهای تازه و نو نمیتوانند حرفی به پیش ببرند. جلال یک اندیشمند است که جایگاه او بالاتر از فرانتس فانون و سارتر است. باید این را باور کرد و با این نگاه از او دفاع کرد. کاری که او با داستان میکند در هنر ایرانی همانند فعالیت معماران ایرانی در عرصه ساخت بناهایی است که امروزه هزاران سال از عمر آنها گذشته و فرو نمیریزند.
* اما به خاطر همین جایگاه آل احمد در سالهای اخیر متهم به ایدئولوژی گرایی شده و گفته شده که داستانهای او فاقد حرکت سیال ذهن و تخیل داستان نویسانه بوده است؛ داستانهایی که تنها در خدمت ایدئولوژی نویسنده بوده است. آیا این مسأله را میتوان پذیرفت؟
هیچ نویسندهای را در جهان نمیتوان یافت که ایدئولوژی به معنایی که مد نظر مارکس یا استاد مطهری است در داستانهای او جای نداشته باشد. هیچ نویسندهای را نمیتوان یافت که ایدئولوژی را به معنای مجموعهای از دادههای فکری گرفته شده از جهان پیرامونش در داستان خود به کار نبندد ولی این دادههای فکری گاه در مقابل همدیگر و متفاوت با هم هستند و گاه به صورت پیگیر و ناپیگیر معرفی میشوند. هیچ کس با یک مغز خالی وارد عرصه هنر نمیشود ولی گاهی هنرمندی با رندی به بیان زیرپوستی جهان بینی خود میپردازد و گاهی غیر از آن اما آنچه ما در ایران میبینیم که به نظرم پایههای آن را سازمان سیا و ساواک در رژیم گذشته در ایران ایجاد کردند ایدئولوژی گریزی هنرمندان است. انرژی فراوانی برای منفعل کردن تودههای جوان ایرانی در سالهای قبل از انقلاب گذاشته شد. موضوعات جنسی و موسیقی غربی و حتی ورزشهایی مثل فوتبال با این هدف در ایران از سوی این جریان رونق داده شد و درست از همین ایام است که ما در نوشتن در همه عرصهها دچار انفعال شدیم و پدیده آوانگاردیسم هنری را در برابر خود دیدیم. در این فضا نثر جلال و خود او به معنی تمام زلزله است. سیستم نثر او، ساختار آن و جهان بینی آن انقلابی است.
* نوگراییهای جلال در عرصه داستان مانند خلق نگاه نو و تازه به زنان نیز از همین منظر مورد توجه است؟
بله دقیقاً، زن در داستانهای جلال زن ایرانی است و نه زنی که هدایت در کوچههای پاریس دیده و حالا میخواهد بر سر او چادری بیندازد و در روستاهای ایران ببرد. صمد بهرنگی در جملهای گفته تا ما با مردمی نشست و برخاست نداشته باشیم و با آنها زندگی نکنیم، دردهایشان را نفهمیم و از آرزوهایشان چیزی را درک نکنیم حق نداریم راجع به آنها داستان بنویسیم. هدایت این موضوع را رعایت نکرده است، حرف شخصیتهای داستان او حرف مردم نیست.
اما آل احمد تمام ایران را گشته است. با همه دهقانان و کشاورزان و حتی مرزنشینان ایران به عنوان مثال در منطقه قصر شیرین، صحبت کرده است و همچنین فردی است که شاهکاری مثل «بچه مردم» را مینویسد که تنها با آثار چخوف قابل مقایسه است. او اگر در هر جنبش آزادی بخشی سرتکان داده بود شاید بر سر هر کوچه از او مجسمهای میساختند ولی الان مجسمههای ما هنرپیشههای درجه پنجم و امثال علی دایی و... هستند.
* آقای فعلهگری امروزه گاهی شنیده میشود که دوران ادبیات جلال آل احمد گذشته است. آیا میتوان این موضوع را به سادگی پذیرفت و در قبال آن سکوت کرد؟
دوران ادبیات جلال تازه شروع است. الان غرب است که از نظر معنایی و مفهوم معنویت به پایان خود نزدیک شده است. انسان غربی امروز از همه مواهب لذت برخوردار است اما دست به خودکشی میزند. جلال سالها قبل از آن در تبیین این پدیده روی ماشینیسم دست میگذارد. او با تکنولوژی مشکل ندارد با ماشینیسم و دستگاه زده شدن انسان مشکل دارد. به کمرنگ شدن ارتباط انسانی اعتراض دارد و آن را پیشبینی میکند. او با غرب ستیز ندارد، او عاشق مارکس، هگل، کامو و سارتر بود به این معنی که به آنها احترام میگذاشت اما هشدار میدهد که غرب زده نشویم. دستاوردهای تمدن غرب را بگیریم و از آن استفاده درست کنیم. او هشدار داد که تمدن غرب، پلشت نیست اما آفاتی با خود دارد که باید آن را تصفیه کرد.