کد خبر: 406616
تاریخ انتشار: ۲۶ مرداد ۱۳۸۹ - ۱۶:۲۴
نگاهی به دلایل عدم‌انعکاس مشکلات جامعه در تئاتر ایران طی نشست صمیمی با عوامل گروه نمایشی «در حوالی تئاتر شهر»
امین خرمی - 12 سال پیش در حوالی تئاتر شهر مرد چای‌فروشی بود که برای گذران زندگی خود از هنرمند گرفته تا مخاطبان تئاتر و عابران و رهگذران آن حوالی را با چای گرم خود پذیرایی می‌کرد تا رزقی حلال را برای مرتفع کردن نیازهای اولیه زندگی‌اش تأمین کند. او در آن خیل جماعت روزها به دنبال کسب درآمد بود و شب‌های سرد و بی‌روح خود را با خاطرات کارتن‌خواب‌ها، معتادان، بزهکاران و ... که آن روزها در حوالی تئاتر شهر شب را به صبح می‌رساندند، گرم و سپری می‌کرد تا اینکه با زنی برخورد کرد از خیل همان جماعت اندک شب‌های خود؛ زنی دست‌فروش و خیابانی!
همه شنیده‌ایم که کار دل بی‌حساب و کتاب است و برای آن چای‌فروش هم همین گونه بود. او دل در گرو مهرزن می‌بندد و تصمیم می‌گیرد با گسترش کسب و کار خود شرایط ازدواج با آن زن را فراهم کند و عهده می‌بندد با خدای خودش که زن را به مشهد و نزد امام رضا (ع) ببرد و توبه دهد و با او زندگی مشترکش را آغاز کند. درد و غم و غصه آن چای‌فروش کم نداشت که شکایت تریای تئاترشهر و چایخانه پارک دانشجو که تئاتر شهر در کنار آن واقع شده و مأموران شهرداری که جلو کسب و کار بی‌مجوز او را می‌گیرند بر سرش خراب می‌شود اما مرد چای‌فروش از پا نمی‌افتد و بالاخره به هدف خود می‌رسد.
بله، قبول دارم برای شروع یک گزارش جهت درج در یک روزنامه،‌به جای مقدمه به قصه گفتن پرداختم اما دلیل امر این بود که داستان بالا یک داستان واقعی بود که این روزها در قالب یک نمایش صحنه‌‌ای به نام «در حوالی تئاتر شهر» به نویسندگی فرهاد نقدعلی و کارگردانی فرهاد تجویدی به اصطلاح خودمانی در زمانی حدود یک ساعت و نیم مخاطب را روی صندلی میخکوب و محو می‌کند و آرام او را می‌گریاند و گاهی بلند به خنده وادارش می‌کند؛ حکایتی که گمشده تئاتر این کشور است و این گمشدگی بحث یک روز و دو روز و یک سال و 10 سال نیست!30 سال است که تئاتر ایران از ماهیت اصلی این هنر که مردمی بودن و بازتاب‌دهنده دردها و مشکلات مردمان هم‌عصر و زمانه خودش است، دور افتاده و مدام «هملت» و «اتللو» و «خسیس» و کارهای غربی و اروپایی ترجمه شده را روی صحنه تکرار می‌کند که با درد و مشکلات مردمان ما کوچک‌ترین قرابتی ندارد.
با دیدن نمایش «در حوالی تئاتر شهر» و متوجه شدن از برداشت این نمایش از یک داستان واقعی از یکی از هم‌وطنان این کشور پهناور در کنار اجرایی قوی، زنده و تأثیرگذار با حضور 25 بازیگر که همه در اصل ستارگان اصلی صحنه آن هستند اما به تعریف جاری در هنر کشور ما نه ستاره هستند و نه سوپراستار بر آن شدم که کارگردان و بازیگران این کار را دعوت کنم تا میهمان روزنامه «جوان» شوند و با هم شرایط و دلایل توفیق یک نمایش مردمی - ‌ملی را مرور کنیم و بار دیگر ثابت کنیم که دلایلی مانند نداشتن بودجه، نبود سوژه مناسب، فقدان متن نمایشی و نمایشنامه‌نویسی داخلی قوی همه و همه نه دلیل که بهانه‌ای بیش نیستند برای جبران کوتاهی و تمام نخواستن‌های هنرمندان تئاتر ما و هجوم بردن به اجرای متون خارجی که اگر هم بازگوکننده دردها و مشکلاتی هستند،جنسشان با جنس مصائب و مشکلات مردمان ما از زمین تا آسمان تفاوت دارد.
میهمانان ما در سومین روز از ماه مبارک رمضان سه نفر بودند. فرهاد تجویدی، کارگردان این نمایش که اصلیت بابلی دارد و به قول خودش «فرهاد بابلی بچه تهرون» است. او کار نمایش را سال‌ها و سال‌ها پیشتر در بابل با بازی در نقش دکتر شریعتی در نمایش «فلق» که شش ماه روی صحنه بود آغاز کرد و به تهران آمد و ضمن کار یدی در پوشاک‌فروشی به تحصیل آموزش تئاتر در هنرکده آناهیتا پرداخت و وارد تلویزیون شد و امروز چهره صمیمی او برای اکثر مردمان ایران آشناست.
محمدعلی حسین‌علیپور، بازیگر نقش مرد چای‌فروش نمایش به نام «تهران» زاده تبریز است و از سال 76 با کار یدی و کسب درآمد توانست در آموزشگاه تئاتر ثبت نام کند و درس این رشته را بخواند و برای بهرام بیضایی با وجود توانایی بالا در بازیگری تنها صحنه یار باشد تا تجویدی او را کشف کند و در چندین نمایش از او به عنوان هنرپیشه نقش اول استفاده کند و او را به جامعه تئاتری به عنوان یک پدیده بازیگری معرفی کند و سومین نفر، انوش معظمی است که به قول خودش تلمذ بازیگری را با حضور در سه اجرای متفاوت نمایش «دندون طلا» اثر داوود میرباقری آغاز کرد و در تمام کارهای صحنه‌‌ای و تلویزیونی این کارگردان از جمله سریال مختارنامه حضور دارد. معظمی علاوه بر سرایش تمام اشعار استفاده شده در این نمایش، الحق والانصاف در نقش چند کاراکتر متفاوت در این نمایش از جمله یک مرد جاهل و لوطی که از افراد همان حوالی تئاتر شهر و از دوستان آن مرد چای‌فروش بود به زیبایی و با قدرت تمام به ایفای نقش می‌پردازد.
پیش درآمد
در مبحث نقد و زیبایی‌شناسی هنر مبحثی وجود دارد به نام «واکنش مقدم بر نقد»، یعنی یک منتقد هنری و حتی یک مخاطب که فی ذاته در پی نقد و کشف و شهودی در یک اثر است، در پاره‌ای از مواقع با دیدن یک اثر هنری ممکن است به نقاط ضعف آن پی ببرد و حتی مواردی را برای نقد در ذهن خود حک کند اما جذبه،‌گیرایی و صداقت آن اثر هنری که در واقع بیان آمال و آرزوهای او در قالب یک اثر هنری است تا آن حد وی را درگیر متن حادثه یا همان اتفاق هنری می‌کند که وی به جای بازتاب انتقادهای خویش به تشویق و تعریف آن اثر هنری می‌پردازد و این واکنش را که به شکوفایی هنر منتج می‌شود بر «نقد» اثر مقدم می‌داند. حکایت نمایش «در حوالی تئاتر شهر» دقیقاً منطبق بر اصل همین تئوری زیبایی‌شناختی است.
درآمد اول: لمس طعم تلخ زندگی در کنار شیرینی عدالت الهی
شروع بحث را به رسم ادب و به رعایت سن و سمت وی به عنوان کارگردان اثر با تجویدی آغاز می‌کنم و می‌گویم می‌خواهیم گفت‌وگویی متفاوت داشته باشیم و مردمی. چه خوب و چه بد، مردم ما کمتر تئاتر می‌بینند، چرا که ما تئاتر خوب نداریم یا اگر هست،‌حرف و درد آنها، حرف و درد مردم ما نیست اما چطور آن مثلث مفقود هنرهای نمایشی ما یعنی «تئاتر، زندگی و مخاطب» در این اثر تا این حد پررنگ است؟ جواب تجویدی ساده و مختصر اما گویا و گیراست. می‌گوید:‌«با مردم نشستن، با آنها شاد بودن و با آنها ناراحت شدن، انعکاس خود مردم به خود‌شان» به سؤال‌هایم نمی‌افزایم و ساکت گوش می‌دهم تجویدی کتابی را ورق می‌زند و می‌گوید:‌«هنرپیشه که هنرمند خلاق نیز هست باید قادر باشد که تمام مسائل زمانه خود و ارزش عظیم فرهنگ را در حیات مردم خویش درک کند، خود را جزء لاینفک مردم خویش بداند، باید قادر باشد عالی‌ترین آرمان‌های فرهنگی سرزمین خویش را که توسط بزرگ‌ترین معاصرانش بیان شده را درک کند. اگر هنرپیشه قابلیت خودنظمی و کنترل درونی را نداشته باشد و آنقدر توانا نباشد که در زمان ارائه هنرش به مخاطب تمام مسائل شخصی خود را نادیده بگیرد، چگونه می‌توان از او انتظار داشت که توانایی انعکاس عالی‌ترین دستاوردهای حیات اجتماعی زمان خویش را برای مخاطبان خود و مردم جامعه‌اش داشته باشد.»
تجویدی با اشاره به آیه‌ای از قرآن کریم که خداوند متعال در آن آیه خطاب به حضرت محمد (ص) می‌فرماید: به خدای آنان بدمگو تا به خدای تو بد نگویند، بر این امر تأکید می‌کند که اعتقاد من بر این است که نباید به مردم دروغ گفت و من هیچگاه در نمایشم دروغ نمی‌گویم و ادامه می‌دهد: «در برهه‌ای از زندگی شخصی‌ام به مشکل مالی شدیدی برخورد کردم و از سرناچاری شب‌ها می‌آمدم کنار تئاتر شهر، در همین اصناف با مرد چای‌فروش آشنا شدم و با او ارتباط برقرار کردم، او از زنی گفت که به او دل بسته و تصمیم دارد با کار بیشتر با او بعد از بردنش به مشهد و توبه دادن او ازدواج کند، دیگر هر شب زندگی من با او بود، باور نمی‌کنید اما بهترین غذای من در آن دوران سیب‌زمینی بود و تنها کارم رصد کردن و ثبت کردن زندگی افرادی است که هم‌وطن و هم‌زبان من بودند اما از سر بی‌چیزی و نداری محل زندگی‌‌شان حوالی تئاتر شهر بود. در آن دوران هیچ چیزی نداشتم تا سودایی برای آه و ناله‌ام باشد اما هنرمندانی بودند که می‌گفتند تجویدی را که می‌بینیم آرام می‌شویم در حالی که آنها از زندگی و غوغای آن روز‌های من هیچ نمی‌دانستند. خیلی‌ها شاید این امر را ناعادلانه بخوانند اما همین که در عین بی‌چیزی همه چیز داشته باشی را من عدالت محض الهی می‌دانم.»
درآمد دوم: تماشای غم‌ها و شادی‌هایم در کنار مردم
شور و حال در درون تجویدی موج می‌زند و آنچنان با حرارت تعریف می‌کند که انگار باز به 12 سال پیش و همان روزها و شب‌ها بازگشته، همین طور با شور به تعریف آن روزها می‌پردازد و می‌گوید: «من در آن مدت آزاده‌ای سرافراز را می‌دیدم که هر روز با دوربین خود به تئاتر شهر می‌آمد و می‌گفت که عکس تمام هنرپیشه‌ها را دارد و تنها عکس پرویز پرستویی را نداشت که آن روزها در حال اجرای نمایشی در تئاتر شهر بود و منتظر بود تا او را ببیند و آلبوم عکس هنرپیشه‌هایی که دوست داشت را کامل کند. جاهل و به قول قدیمی‌ترها لوطی را دیدم که برای همرنگ شدن ریش و سبیل خود را تراشیده بود و به دنبال کار می‌گشت. معتادی ‌بود که هر شب آنجا می‌آمد و روزی هم آمد که آن چای‌فروش گفت فرهاد، دیروز که نبودی آن معتاد همین جا بین شمشادها جان داد و مرد! هنرمندانی را می‌دیدم که هنگام تعارف چای توسط مرد چای‌فروش یا قیافه درهم می‌کردند یا خود را کنار می‌کشیدند یا او را طوری نگاه می‌کردند که انگار انسان نیست! همه اینها درونم را زخم می‌زد و در وجودم رسوب می‌کرد. با خودم عهد کردم که باید روزی هم این اتفاقات را تبدیل به نمایش کنم. چند سال بعد این اتفاق افتاد، طرحم را پیش یکی از مدیران تالارهای نمایشی بردم اما متأسفانه آن مدیر گفت تو بازیگری نه کارگردان و به من اجازه نداد و تا سال گذشته که اتفاقی عجیب و خداخواهی همه چیز را تغییر داد و خلاصه اینکه نمایش واقعی زندگی من در آن دوران مثال همان شعر قدیمی است که می‌گفت «این روزا برزخی‌ام، خیلی خرابم!»
این کارگردان به خاطره‌ای که سبب شکل‌گیری متن این نمایشنامه شد اشاره کرد و گفت: به فرهاد نقدعلی که از دوستانم و از نمایشنامه‌نویسان خوب تئاتر بود، این طرح را گفتم تا بنویسد اما آن روزها درگیر گم شدن یکی از بزرگان و نزدیکان فامیلش بود که به دلیل آلزایمر از خانه بیرون رفته بود و بازنگشته بود. گفتم اگر کاری ‌کنم که آن گمشده پیدا شود برایم می‌نویسی؟ گفت: حتماً! گفتم 10 دقیقه دیگر با من تماس بگیر، تماس گرفت و گفتم آن گمشده همین امروز توسط یکی از آشنایان پیدا می‌شود و چند ساعت بعد با من تماس گرفت و گفت که پیدا شد، تو از کجا می‌دانستی و گفتم، قولت؟ گفت می‌نویسم و حتی از او خواستم که این مرد گمشده را نیز در جایی وارد این نمایشنامه کند که او نیز پذیرفت. حرف من این است که وقتی ما در خلوت خودمان برای تنهایی خدا بغض می‌کنیم و می‌گرییم چگونه می‌توانیم برای یک انسان آن هم هموطن و هم‌زبان ما که صاحب کوه مشکلات است ناراحت نشویم و ساکت بنشینیم؟!
داستان تجویدی وحرف‌هایش آنقدر جواب و گیرا بود که جلو طرح پرسش‌هایم را می‌گرفت. با هر مکث کوتاهی قصد پرسش می‌کردم اما آب دهان قورت نداده باز حرارت گفتارش بر سؤال من غالب می‌شد. وی ادامه داد: «هنرمندان رسولان زمانه خود هستند. چرا پیامبر برای هدایت پیروانش از قرآن مدد می‌گرفت؟ چون این کتاب آسمانی لبریز از هنر است و سرشار از قصه‌ها و داستان‌های مردمی و روزمره. ما شاهدیم که در همین وادی هنر،همایش‌ها و نشست‌ها و جلسه‌ها برگزار می‌کنند و در پایان برای یافته‌ها و نیافته‌هایشان کف می‌زنند و هورا می‌کشند اما همان افراد شرکت‌کننده در آن همایش‌ها سوژه‌های ناب و در جریان مردم را که جلو چشمشان قرار دارند نمی‌بینند؟ می‌دانم حرف‌هایم به درازا کشید اما دوست دارم این را نیز بگویم که من به عنوان هنرمند برخلاف برخی دیگر از هنرمندان خودم را تافته جدا بافته از جامعه‌ام نمی‌بینم. من با تمام دردها،مشکلات، شادی‌ها و خوشی‌هایم کنار این مردم با همان دردها و شادی‌های زندگی کرده و سعی کردم در کارهایم هم آنچه را که دیدم و مال مردمان خودمان است به صحنه بیاورم و نشان دهم.»
درآمد سوم: آینه‌ای که بی‌کم وکاست مخاطب را به خودش نشان می‌داد
سکوت تجویدی که از مکثی کوتاه بیشتر شد روبه معظمی و حسین‌علی‌پور کردم و گفتم، یک دهه است که مسئولان نمایشی کشور شعار آشتی مخاطب با تئاتر و تئاتر برای همه را سر می‌دهند اما باز هم در یک سال شاهد اجرای چندین و چندین باره «اتللو» روی صحنه‌ها هستیم. با این وجود که همه از مسئول گرفته تا مخاطب می‌دانیم که اتللو، درد من ایرانی نیست. ما نمایشی را می‌خواهیم که زبان ما، شرح حال ما و انعکاس‌دهنده دردها و خوشی‌های ما باشد، اما باز هم حکایت همان حکایت تکرار اتللوها و هملت‌هاست!
معظمی اندامی درشت، ورزیده و به اصطلاح خودمانی ورزشکاری دارد و به قول تجویدی هر که او را ببیند می‌گوید «آرنولد» است اما حرف‌ها و کلام او نیز مانند تجویدی نه ادای روشنفکری داشت و نه سنگین و نامفهوم بود. ساده و روان خودمانی حرف می‌زد. گفت: «به لحاظ روانی و دراماتیک انعکاس ناهنجاری‌ها نسبت به هنجارها بیشتر مقبول مخاطب می‌افتد چرا که اصولاً درام در تناقض شکل می‌گیرد. ما در این نمایش که شما می‌گویید اثر موفقی است کار بزرگی انجام ندادیم بلکه سعی کردیم دست روی نقاطی بگذاریم که درد و رنج مشترک بسیاری از مردمان کشور خودمان است. ما در این نمایش آدم را نشان دادیم که برای منافع‌اش هر لحظه رنگ عوض می‌کند، فردی را نشان دادیم که با جبر و تقدیر خودش در حال دست و پنجه نرم کردن است و همچنین انسان‌هایی را به نمایش گذاشتیم که در عین نداری و بی‌چیزی برای رضایت خدا حتی کوچک‌ترین داشته‌هایشان را نیز قربانی هم‌نوع و هم‌زبان خودشان می‌کنند تا لبخندی روی صورت او بنشانند با شادی‌اش همه شاد شوند. ما دستانی خالی مانند دستان خود را نشان دادیم که دست به دست هم می‌دهند تا برای شادی یک هموطن گره از کار او بگشایند و همی امر لحظاتی صادقانه را در کار و در حین تمرین به وجود می‌آورد که ناب بود و ما را تحت تأثیر قرار می‌داد و همین صحنه‌ها را صادقانه به مخاطب هم ارائه کردیم و این امر بود که باعث شد چنین استقبال گسترده‌ای از کار ما صورت گیرد.
حسین علی‌پور نیز ادامه صحبت‌های معظمی را می‌گیرد و می‌گوید: تماشاخانه حوزه هنری به هر دلیلی مخاطب چندان زیادی دارد اما ما در طول اکثر شب‌های اجرا شاهد بودیم که سالن پر بود و حتی تعدادی روی زمین می‌نشستند و کار را می‌دیدند و همین امر تعجب مسئولان را نیز در پی داشت و سبب شد که مدت اجرای ما را تمدید کنند. کار رئال یعنی بازتاب خود واقعیت به واقعی‌ترین شکل ممکن کار بسیار سخت و طاقت‌فرسایی است چرا که اگر لحظه‌ای خطا کنیم مخاطب به جای جذب، پس زده می‌شود، اما چون بخشی از دردهای «تهران» - مرد چای‌فروش- بخشی از دردهای من نیز بود، توانستم آن را واقعی به مخاطب ارائه دهم. ما در این نمایش موفق شدیم کاری را انجام دهیم که وظیفه اصلی تئاتر است یعنی گرفتن یک آینه روبه‌روی مخاطب تا وی خودش را بی‌هیچ کم و کاستی در آینه ببیند و قضاوت کند. تصویر آینه حقیقی است و حقیقت را هر مخاطبی می‌پذیرد حتی اگر با کار ما جذب هم نشود اما حقیقت را می‌پذیرد. اینکه چرا اکثر آثار اجرا شده در سالن‌های نمایشی ما در جذب مخاطب موفق نیستند به هیچ وجه دلیل بر زحمت نکشیدن عوامل آن کار نیست، چرا چخوف، شکسپیر، گوگول و... نویسندگان و نمایشنامه‌نویسان مشهوری شدند؟ چون آثارشان ماحصل نشست و برخاست‌های آنها با مردم هم‌عصر و بیان دردهای آنها بود، اما این امری واقعی است که دردهای مردمان دیگر کشورها در زمان‌های قبل، درد من ایرانی در زمان حال نیست. نمایشنامه‌نویسان برای ماندگاری باید زبان معاصران خودشان و بازتاب دهنده شرایط زندگی جامعه خودشان باشند اما این کار در ایران کمتر صورت می‌گیرد. کار «در حوالی تئاتر شهر» به قول شما اثری مردمی و موفق بود چرا که مخاطب خودش، همسایه‌اش یا یکی از هموطنانش را در خلال نمایش و شخصیت‌های متعددش می‌دید و این اتفاقی است که در آثار غربی کمتر صورت می‌گیرد. معظمی هم صحبت‌هایش را اینگونه پایان داد که :«متأسفانه دیوار هنر و به خصوص هنرهای دراماتیک بسیار کوتاه شده است. ما شاهدیم که فقط حرف از نمایش ملی می‌زنیم اما می‌بینیم که متن نمایش ما ایرانی است، موسیقی آن غربی است و شخصیت‌ها هم هر کدام گویش خودشان را دارند. آیا ماشین ملی می‌تواند موتوری مثلاً از کشور سوئد، بدنه‌ای از ایتالیا و... داشته باشد؟ ما سعی کردیم در این نمایش همه چیزمان ملی باشد، متن، داستان، شخصیت‌ها، موسیقی و... این تنها هنر ساده و مهم موفقیت ماست.
درآمد سوم: هنرمند مردمی، صادق است
تجویدی هم که بعد از مدتی سکوت دوباره شور و حرارت وجودش را فرا گرفت در پایان این نشست صمیمی گفت: «کار هنر و هنرمندان مانند نمایشنامه‌نویس، کارگردان و بازیگر خوب دیدن جامعه و محیط اطرافش است. ما نباید قفس قناری را ترسیم کنیم پیش چشم مخاطب و سعی کنیم درون آن فیل جای دهیم و اگر شاهدیم که قفس‌های ارائه شده ما به اندازه فیل هستند و حتی پشه‌ای درون آن قرار ندارد تا مخاطب شاهد آن باشد به این دلیل است که دردی و حرفی از جنس مخاطب در آن اثر نمایشی وجود ندارد تا به وی زده شود. اگر حرف‌ها و نیازهای مخاطب را ما نزنیم، مخاطب جواب پرسش‌هایش را در جای دیگر مانند ماهواره‌ها جست‌وجو می‌کند و حاصل مشخص است. زیبایی هنر این است که حد و مرز ندارد اما اگر هنرمند در آن غرق شود باید فاتحه هنر را خواند. باید به هنرمند اجازه داده شود صادقانه حرف بزند و حقیقت را بگوید، حتی اگر اعتراض و انتقادی دارد، چرا که حرف او شاید حرف بخشی از مردم جامعه باشد. دین و رسولان آن برای چه آمد؟ برای اینکه انسان‌هایی که پاک آفریده می‌شوند اما به دلایل اشتباهی راه را به غلط می‌روند به مسیر اصلی هدایت شوند، کار هنر و هنرمند به عنوان رسولان امروز جامعه نیز هدایت افراد به سمت تعالی و سعادت است.»
پس درآمد: سؤالی تکراری اما بی‌جواب!
در زمانه‌ای که شاهدیم مسئولان به تماشا و حمایت از نمایش‌هایی می‌نشینند که ویترینی هستند از سوپراستارهای سینما با محتوایی غربی که حرف مخاطب ایرانی را ندارد، هستند نمایش‌هایی که با ستاره‌های واقعی و مردمی ویترینی از مشکلات مخاطب ایرانی را عرضه می‌کنند و هیچ مسئولی نه حمایتی از آنها می‌کند و نه حتی برای دلگرمی به تماشای آن می‌نشیند. اینکه دیدن کدام یک واجب‌تر است سؤالی است تکراری و تاکنون بی‌جواب! به امید روزی که پاسخی روشن برای این سؤال پیدا شود!
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار