
امین خرمی - همه ما انیمیشن یا سادهتر بگوییم کارتون خاطره انگیز «اسکروچ» را به یاد داریم. درست است که آن کارتون طی حدود یک دهه هر سال از شبکههای تلویزیونی کشورمان پخش میشد و نام اصلی اش نیز «درخت کریسمس» بود اما خاطره ماندگار آن شخصیتی به نام «اسکروچ» بود. حال این اثر انیمیشن موفق که مانند اکثر آثار ماندگار و نامی انیمیشن تولید شرکت فیلمسازی «دیزنی» است، پس از 17 سال (ساخت اولین نسخه این فیلم مربوط به سال 1992 میشود) از ساخت آن با تکنیک کلاسیک انیمیشن سازی – انیمیشن دستی یا خطی – به صورت کاملاً مدرن مورد بازسازی قرار گرفت و با نام «سرود کریسمس» (A Christmas Carol) با شیوه «پرفورمنس کپچر» (شیوهای که در آن بازیگران واقعی با آخرین سیستمهای رایانهای در قالب کاراکترهای انیمیشنی در یک اثر به ایفای نقش میپردازند) برای پردههای «آیمکس» - سه بعدی – به کارگردانی «رابرت زمه کیس» کارگردان صاحب نام و اسکار گرفته هالیوود تولید شد.
دقیقاً موفقیت این فیلم در اکران و فروش بالای آن بود که سبب شد دست اندرکاران استودیوی دیزنی را به یاد این مسأله بیندازد که میتوانند آثار ماندگار کلاسیک خود را با شیوه مدرن مجدداً روانه پرده سینماهای جهان کنند که اولین نمونه این تفکر ساخت سه بعدی قسمت سوم داستان اسباب بازیها بعد از 10 سال از اکران نسخه شماره دو این مجموعه انیمیشنی موفق بود.
چرا اسکروچ را همه به یاد دارند
داستان فیلم سینمایی «سرود کریسمس» محصول 2009 سینمایهالیوود که با نان «صبح روز بعد» در هفته اول مرداد ماه جاری 2 بار از رسانه ملی پخش شد، همان داستان فیلم آشنای اسکروچ 19 سال قبل است که بر اساس یکی از کتابهای «چارلز دیکنز» - نویسنده مشهور انگلیسی که بیشتر او را با کتاب اولیور توئیست میشناسیم - فیلم سینمایی «سرود کریسمس» درمورد «اسکروچ» پیرمرد سرمایهدار و در عین حال بسیارخسیسی است که زندگی بسیار سرد و ساکتی دارد و تنها چیزی که در دنیا برای او اهمیت دارد جمع کردن پول و ثروت است و در مقابل جنبههای دیگر زندگی مانند هنر و عاطفه و هر چه به روح و اخلاق انسانی مربوط باشد برای او بیارزش و حقیر است. او کارمندی دارد به نام «باب کراچیت» -همان موش کوچولو و دوست داشتنی انیمیشن 19 سال پیش که شخصیت میکی ماوس آن را در فیلم بازی میکرد - که از وضع مالی بسیار بدی برخوردار است و با حقوق مختصری که اسکروچ به او میدهد، خود و خانوادهاش در مضیقه شدیدی هستند.
اما این بار اسکروچ سال نو را با بدخلقی و ناخن خشکی بسیار بیشتر از قبل شروع میکند و نسبت به خواهرزاده و منشی وفادارش بسیار بدرفتار است تا اینکه شب عید، روح شریک سابقش، «جیکوب مارلی» به سراغش میآید و به او هشدار میدهد که دست از خساست و سنگدلی بردارد و تصویر وحشتناک ظلمهایش که او را بعد از مرگ در آتش جهنم میافکند را به اسکروچ نشان میدهد و به او وقت میدهد که برای جبران گناهها و اشتباهاتش از فردا روزی جدید و متفاوت همراه با مهربانی و خوشرویی را با مردم و به خصوص کارمندانش آغاز کند و البته واضح و مبرهن است که فیلم با این پایان شیرین برای تمامی مخاطبان خود از کودک گرفته تا بزرگسال تمام میشود.
همین داستان ساده، جذاب و البته دوست داشتنی با جادوی تصاویر متحرک نقاشی شده یا همان انیمیشن (کارتون) تصویری از زشتی گناهها و زیبایی مهر و محبت را در ذهن هر مخاطبی حک میکند و پر واضح است که در این میان اسکروچ به عنوان قهرمان اثر که یک آدم بدجنس به یک انسان مهربان تبدیل میشود در ذهن همه جای خود را باز میکند.
حکایتی تلخ و تکراری
به همین سادگی و به همت مسئولان صدا و سیما کودکان ما با چارلز دیکنز آشنا میشوند و او را نویسندهای میدانند که کودکان را دوست دارد. جالب آنکه تمام آثار معروف این نویسنده که تا کنون به فیلم، سریال و انیمیشن تبدیل شده است بارها و بارها از رسانه ملی ما پخش شده است. آیا کسی هست که سریال «اولیور توئیست» و انیمیشنهای «اسکروچ»، «قطار سریع السیر قطبی» و «بیو ولف» را از رسانه ملی ندیده باشد یا نشنیده باشد که تلویزیون این آثار را پخش کرده است؟!
منظور این نوشتار به هیچ وجه بازتاب این مسأله نیست که پخش این آثار از رسانه ملی به اشتباه صورت گرفته است! چرا که کودک و بزرگسال به فراخور روحیات خود و به خصوص در این سه ماهه تابستان که اوج اوقات فراغتشان است به سرگرمی نیاز دارند و چه سرگرمیای در این گرمای سوزان تابستان بهتر از تماشای آثار سینمایی و انیمیشن از طریق تلویزیون... اما آیا باید دست روی دست بگذاریم و به انتظار یک دهه آینده بنشینیم تا کارشناسان، روانشناسان و جامعه شناسان درباره رسوخ فرهنگ عروسک «باربی» در بین کودکان ایرانی داد سخن بردارند تا متولیان امر فرهنگ در این سرزمین فرهنگی به یاد این مسأله بیفتند که با تولید عروسکهای داخلی (دارا و سارا) میتوانند تا حدی جلوی این هجمه فرهنگی و گسترش سیطره فرهنگ غربی بر فرهنگی غنی ایرانی و اسلامی را بگیرند(که البته نتوانستند بگیرند).
این مجال محلی برای بازخوانی توفیق طرح عروسکهای مذکور در مقابل «باربی»های غربی نیست اما قصد دارد با بازگویی این حکایت صدها بار گفته شده به مسئولان و متولیان امر فرهنگ، به خصوص برنامه سازان و تهیه کنندگان تلویزیون به عنوان پربینندهترین رسانه در کشور یادآوری کند که نسل جوان امروز ایرانی بیشتر از شناخت نویسندگان غربی و شخصیتهای انیمیشنهای غربی که با فرهنگ ما کوچکترین شباهتی ندارند به شناخت نویسندگان و شخصیتهای ایرانی نیاز دارند.
حالا چند سؤال ساده
کودک امروز ما آنقدر که دیکنز را میشناسد آیا زنده یاد مهدی آذریزدی را میشناسد؟ نسل آینده ساز ما آنقدر که «میکی ماوس»، «دانلد داک»، «گوفی» و شخصیتهای امروزی تر مانند «دیجیمون» را میشناسد آیا فردوسی، حافظ، ابوریحان، بوعلی سینا، مولوی و البته شخصیتهای بسیار جذاب داخل کلیله و دمنه و مرزبان نامه و حتی مثنوی را میشناسد؟ آیا کودک میداند زنده یادان کامبیز صمیمی مفخم و اردشیر کشاورزی که در روزهای بمباران «هادی» و «هدی» آنها تلخی و سیاهی جنگ نشسته به گونه کودکان آن دوران را با شادیهای عمیق پاک میکرد کیستند یا بیشتر دیکنز و کمپانی دیزنی و پیکسار را میشناسد؟ واقعیت بضاعت داستانهای دینی، قرآنی، بومی، ملی و فرهنگی ما ایرانیان آنقدر جذابیت ندارند که کودکان را به سمت خودشان جلب کنند یا باز هم باید در آینده که این کودکان دادخواه حق خودشان هستند که چرا به جای دیجیمونها، بوعلی و رازی و سعدی را به ما نشناساندین از مسئولان بشنوند که هزینه تولید انیمیشن بسیار بالا بوده و ما خرید از کشورهای غربی را به تولید این آثار ارجح دیدیم! به راستی حق آینده سازان ما این است؟ آیا میتوان برای فرهنگ سازی هزینه بالای تولید را بهانه کرد؟ نه فقط مسئولان، بیایید برای چند دقیقه هم که شده با هم به این موضوع فکر کنیم.