یک سؤال ساده دارم که در همین ابتدای این چند کلمه میپرسم: آیا دوران قصهگویی و داستاننویسی گذشته است؟ یا شاید هم باید این طور پرسید که آیا تاریخ مصرف قصهگویی تمام شده است. این سؤال را برا ی شما ننوشتم که پاسخی بدهم، این سؤال زاییده یک جواب است و آن جواب. . . ؟کافی است یک روز بعد از ظهر کمی وقت بگذارید و به کتابفروشیهایی که در شهر میشناسید سر بزنید. به مغازهها و پاتوقهایی که همیشه برای ارائه کتاب به شما پیشنهادات رنگارنگی در پیشخوان خود دارند، و بعد چند کتاب را باز هم به دلخواه خودتان انتخاب کنید و ورق بزنید، اصلاً ساعتی بایستید و آنها را بخوانید. چه میبینید؟ رغبتی برای خریدن و ادامه دادنش در فرصت دیگری دارید؟ و یا اینکه اساساً نمیتوانید منظور نویسنده از نوشتن آن اثر را درک کنید و بالاتر از آن منظور ناشر از چاپ چنین اثری را؟ساده ندیدن، ساده فکر نکردن و ساده ننوشتن را اگر روزگاری باید آفت نویسندگانی در کشور میدانستیم که پس از پاره کردن چندین پیراهن در این عرصه، خود را دیگر صاحبخانه ادبیات میدانستند، این روزها به آفتی در میان تمامی نویسندگان جوان و نوقلمی تبدیل شده است که میخواهند خود را در عرصه داستان محک بزنند و خنده دار تر اینکه مخاطب نیز تا با این نوع از قصهها روبهرو نشده و برای مطالعه آن وقت نگذارد، احساس نمیکند که با خواندن آن قصه یا کتاب برای او اتفاق مهمی رخ داده است و انگار از داستانهای سر راست و آنچه به روشنی بخواهد با او حرف بزند، به نوعی فراری است. ریشه این آفت اما در کجاست؟ در نگاه ما یا در نگاهی که به ما ارائه میشود. نویسنده در ادبیات داستانی امروز ایران در حال تبدیل شدن به جزیرهای است که گویا مخاطبش برای ورورد به آن هیچ راهی ندارد جز نگاه کردن به کارت پستالی از آن جزیره معنی این حرف چیست؟ دقیقاً یعنی اینکه نویسنده در مختصات کشور ما گویا تنها مرجعی را که صاحب فکر و صلاحیت برای روایت میپندارد، خودش و احتمالاً ذهن سیالش که بیشک برای باقی ماندن در این سیالیت باید آن را در جزیرهای حبس کرد و خب طبیعی است که مخاطب نیز برای ورود به این فضای جزیرهای باید تنها به همان دیدن کارت پستالها یا تصور کردن تصاویر بسنده کند و لابد تا مدتها نیز غصه بخورد که چرا او نمیتواند چنین دید متفاوتی به جهان (بخوانید به خود) داشته باشد. برگردیم به سؤال اول. آیا دوره قصه گویی تمام شده است؟ شاید نتوان به طور قطعی به این سؤال پاسخ داد اما بیشک دوره نگاههای شبه فلسفی و سورئالیستی به انسان و جهان در قصه رو به پایان است. قصه و داستان برای بازنمایی درونی احساسات و کنشهای انسانی و روایت نادیدههای حاصل از این حس برای مخاطبش به خود شکل گرفته است و بیشک در این فرآیند، نگاه جزیرهای به قصه و خلق زبان روایت کنندهای که تنها نویسنده و چند انسان جزیره شده مثل او قادر به فهم آن باشند، هیچ آیندهای را برای خود متصور نیست. کاش کسی هم پیدا میشد تا پایان این قصه را برای علاقهمندان به قصهگویی و قصهخوانی چندین و چند بار بازخوانی کند.