رضا بردستانی* در جمع چند شاعر نشستهایم و برای خودمان کلنجار ردیف و قافیه را مرور میکنیم. آن روز اما هنوز کسی ادعا نکرده بود باید مجلس ختمی برای غزل گرفت و ما غزل میشنیدیم که از راه گوش به فربگی برسیم و ناگاه آواری از غم واندوه بر سرم خراب شد: آذرتصادف کرده و در بیمارستان به سر میبرد! به سرعت خودم را به اورژانس کلانتری رساندم. پیرمرد ِهمیشه تنها با سر و روی خونین و بانداژی نصفه نیمه بر سرش از شدت ضعف میلرزید. آن شب او برای خودش دو دوتا چهار تایی کرد و پنج ماه بعد در نخستین ساعات طلوع شمس عالمتاب، خبر آوردند مهدی آذر یزدی پس از 88 سال زندگی بزرگمنشانه طومارزندگی را زیر بغل نهاد و قدم در راهی که باید نهاد.گفتند که گفته است نمیگذارد جنازهاش در یزد به خاک سپرده شود و این خواست مردم یزد نبود، وصیتنامه را بهانه کرد و مجال درنگ نبود ! رفتیم و دست به دامان صغیر و کبیر شدیم و جمعی که آمده بودند در قاب عکس، روی صفحه اول روزنامهها و خبرگزاریها رخ بتابانند، شاهد بودند که به دیوار خبرگزاری ایکنا هم التماس کردیم و نمازش را که خواندند به یزد آوردیمش و حکایت یزد این بود که نشسته بودند و برای محل دفن تصمیمها گرفته، یکی قهر کرده بود و دیگری دشنام شنیده بود! به حرف آن دیگری وقعی ننهاده بودند و ما که آمدیم ـ با جنازه ـ گودالی کنده بودند میانههای آرامستان خرمشاه که این مکان بهترین است و پدر آذر همین چند قدمی به خاک سپرده شده است و تنها گواه چند کهن سال قدیمی کافی بود که ما نیز بپذیریم و اما قبر پدر آذر را هیچ کس ندید.تهران و همدان، یزد و آمل دو باره تهران، دوباره یزد! به قول شهریار ملک سخن: «یک ختم هم گرفته شد و پُر بدک نبود» و اما برای آذر چندین و چند ختم گرفتند و تا چهلمین روز بنای یادبود میساختند و بنیاد بر پا میکردند و یکی هم این وسط آن قدر «من» گفت که تمام ما و شما را به جنون کشانید: من میخواهم کتابهایش را چاپ کنم! من میخواهم خانهاش را موزه کنم! من میخواهم دو جلد باقی مانده از قصههای خوب برای بچههای خوب را چاپ کنم! و من میخواهم و من میخواهم و تا همین چند روز قبل هم من میخواهم برقرار بود.در این میان داستان را کمی جدی تر دنبال کردم ! مثل آن روزهایی که آذر در بستر بیماری بود و به هرکس گفتیم رهسپار تهران شویم برای عیادت، مثل تمامی خواهشهای دیگر «امروز و فردا»یمان کردند تا روزی که فوج فوج آمدند و بیانیه صادر کردند که باید... حتماً... قطعاً... لاجرم و تا امروز هیچ در هیچ مساوی با هیچ!گفتند: بنیاد بر پا میکنیم. گفتم: یا علی (ع)! شش ماه تمام جلسه پشت جلسه که امروز اعلام میکنیم یا فردا... نهایتاً اول ماه بعد، نشد نیمه ماه بعد حتماً و 186 روزمان رفت به باد فنا. اسمها از پی هم آمد و رفت و یزد و من، آذر، دوستداران آذر شانس آوردندکه یک مدیر کل هنردوست از کرمانشاه با هزار دل امید راهی شهر و دیاری شد که دیگر آذر یزدی نداشت.با او خلوت کردیم. معاون استاندار هم تا توان و اختیار داشت حمایتمان کرد، ولی کار در جایی گیر کرده بود و ما نمیدانستیم! با زبان بی زبانی گفتند: به سلامت ! و ما و من، نامه پشت نامه و خواهش، پشت تمنا که این گونه نمیشود. گفتند: مؤسسه تک منظوره و یک پا ایستادیم که یا بنیاد یا بیخیال و مدیر کل جدید گرهی را گشود که مدیونمان کرد. دبیرخانه در اواسط بهمن راه افتاد، 15 روز معطل ماندیم تا یادمان نرود که مجتمع رئیس دارد و دست به کار شدیم؛ کتابهای آذر پراکنده بود، جمع شدنی هم فعلاً...بنای یادبود طرح میخواست و باید همه در آن مشارکت میکردند. جلسه گذاشتیم که باید فراخوان بدهیم و این گونه شد. یکی دو نفر که تا آن روز همراهمان بودند، خواستند که دیگر نباشند و از همان روز رفتند آن طرف جوی و شیطنتها کردند و ما فقط برایشان طلب سلامتی و شادی نمودیم. ادامه دادیم همچنان در مسیری که باید به بر پایی بنیاد منتهی میشد و در یک فرصت کوتاه فراخوان دادیم و خوب هم برگزار شد.سه کتاب آذر را انتخاب کردیم برای تجدید چاپ، یک هنرمند گرافیست پیشنهاد داد طرح جلد را نو کنیم و خودش قبول زحمت نمود و انصافاً طرح زیبایی تحویلمان داد. برای معرفی رونمایی ترتیب دادیم و بد نشد. هنوز هم اخبار آذر خواهان بسیار دارد.دو کتاب دیگر هم در راه رسیدن به مشتاقان آذر طی مسیر مینماید و همین روزها سر و کلهاش پیدا میشود. تأسیس بنیاد فرهنگی، هنری و پژوهشی آذر شده برایم آرزویی بزرگ و خودم را تمام وقت در این راه قرار دادهام و اندک افرادی هم در این مسیر یاری میکنند محدود! و دیگران یا دلشان نمیخواهد یا اجازه ندارند و به هر حال کمک نمیکنند.تصمیم گرفتهایم تا انتهای این راه روشن برویم مگر ایران سر بلند، چند «آذر یزدی» در دامان خود پرورش داده است که ما این گونه با بیتوجهی آنها را به گذر زمان بسپاریم که زمان استاد فراموشی است. یادم میآید در نوشتاری نوشتم: «این درست که آذر از میان ما رفت از امروز بیایید نگران آذر باشیم» و میدانستم که پس از رفتن او نگرانیها بیشتر میشود.دیگران هر چه دارند با ارزش و کم ارزش سخت چسبیدهاند و ماییم که بیخیال چوب فراموشی برداشتهایم به جان هست و نیست میراث با ارزشمان افتادهایم که چون نمیدانیم ویرانه ترش میکنیم.یک سال گذشت. کاری نکردهایم، جز همان چند گام کوچک! بنیادی بر قرار نشده است! آرامگاهی سر و سامان نگرفته است! کتابی در خور شأن استاد چاپ نشده است! حرکتی، حرفی که مایه دلگرمی امان باشد هم که حرفش را نزن!اما میخواهی بنای یادبودی بسازیم تا یادگار بماند برای فردایی که نیستیم و سؤال میکنند چه کردند با بنیانگذار ادبیات داستان کودک و نوجوان این مرز و بوم و پاسخی باشد که شرمساری، تنها وجدانمان را نخراشد، کتابهایش را سر و سامانی بدهیم در خور نام و شخصیت استاد مهدی آذر یزدی در یک شکل و یک طرح، با سازماندهی زیبا و در حد و قوارههای جهانی، بنیادش را برقرارسازیم با تمام امکانات و ابزاری که ادبیات کودک و نوجوان نیاز دارد، تصویرگریهای کتابهایش را به مسابقهگذاریم تا در تجدید چاپ و بازنگری آثارش، رنگ و بویی تازه به آثار پیرمرد خوب قصهها بدهیم، جایزه سال کتاب با نام و یاد آذر بر پاسازیم،او میگفت و کسی جدی نمیگرفت و ما میخواهیم در نبودش کاری کنیم که شادی اش را سبب شویم؛ از این رو هر شش ماه، یکی از آثارش را به نقد سراسری میگذاریم... نقد اساسی با حضور منتقدان بزرگ کشور کم کم شروع کنیم به ترجمه آثار آذر به زبانهای زنده دنیا و ارتباط با دیگر ملل صاحب فرهنگ تا به آنها نیز بگوییم که افکار آذر جهانی بود و نه تنها برای ایرانیان، کتابخانهاش را سر و سامانی دهیم که از این پراکندگی نجات پیدا کند و هر جا که رد پایی از ادبیات کودک و نوجوان است، کاری کنیم که نام و یاد و آثار آذر نیز باشد.*رئیس دبیرخانه دائمی بنیاد مهدی آذر یزدی