نوستالژیهاخشم و هیاهونوشته: ویلیام فاکنر«ویلیام فاکنر به عقیده من بزرگترین نویسنده شماست و اعتقاد من این است که در میان ادب گسترده سنتی قرن نوزدهم شما، او تنها فردی است و در بین خالقان ادبی غرب، آفرینندهای است یکتا. . . . » این تنها بخشی از نامهای که آلبر کامو در سال 1951 و در پاسخ به سوال ماهنامه ادبیهاروارد ادووکیت در باره اینکه بزرگترین داستانسرای آمریکا کیست، نوشته است. این سخن بعدها نیز از زبان نویسندگانی چون ژان پل سارتر و آندره مالرو نیز تکرار شد. خشم و هیاهو جدای از اینکه مهمترین اثر داستانی فاکنر به شمار می رود در ایران نیز پس از ترجمه همواره یکی از داستانهای خاطره انگیز برای خوانندگان رمانهای کلاسیک قرن نوزدهم است. داستان خشم و هیاهو در مجموع داستان فساد مردم جنوب امریکاست. سرگذشت خانوادههایی که دورانی طولانی را پیش از آنکه فرمان القای بردگی به امضا برسد در کنار ثروت و قدرت خود و با استفاده از نیروی بدنی تقریباً رایگان بردگان سیاهپوست به ایجاد زندگی سراسر رویایی برای خود پرداخته بودند و ناگهان با امضای این معاهده و با تصویب این قانون تمامی رویاهای آینده خود را نقش بر آب میبینند. داستان خشم و هیاهو رویای زندگی خانوادهای است که «جیسون کمپسون» و همسرش «کارولین» آن را در کشتزارهای می سی سی پی شکل داده اند و اکنون با پایان یافتن دوران بردهداری، رفته رفته این خانه و کشتزار متعلق به صاحب آن رو به ویرانی نهاده است. این خانواده دارای چهار فرزند با نامهای کوئینتین، کدی، جیسون و بنجی است که از میان آنها بنجی به صورت مادرزاد ناقص العقل به دنیا آمده است و موجب شده است تا کارولین مدام پروردگار را بابت اعطای چنین فرزندی نکوهش کند. این خشم و نارضایتی در کنار بی تفاوتیهای جیسون نسبت به کارولین او را رفته رفته به سوی انزاوا و کج خلقی می کشد و پدر نیز در این ایام، گویی جایی را جز گوشه کتابخانه خود برای فراموشی پیدا نمی کند. فاکنر در ادامه داستان انحطاط اخلاقی این خانواده را با ماجرای حمله بنجی به دختری در جنگل روایت می کند که موجب اعتراض و فشار اهالی منطقه به جیسون می شود و او نیز فرزند خود را در ادامه به شدت در معرض فشار و تهدید قرار می دهد که این موضوع باعث می شود کوئینتین و کدی که رابطه عاطفی نزدیکتری با بنجی داشتهاند، تصمیم بگیرند تا نوع رابطه محبتآمیز خود را با یکدیگر و برادرشان تحکیم ببخشند اما این نگاه در انتهای داستان جز افزایش تباهی در خانواده کمپسون نتیجهای را در بر ندارد و در انتهای داستان نیز هر یک از اعضای این خانواده تنها در برابر مخاطبان داستان در گوشهای نشسته و به نسل رو به فنای خود و غرور بر باد رفته گذشته شان را به یاد مخاطب می آورند. فاکنر در سال 1955 در رابطه با اینکه این داستان چگونه شکل گرفته، گفته است:«خشم وهیاهو به صورت یک داستان کوتاه شروع شد. حکایت چند طفل که آنها را از خانه بیرون فرستاده اندتا شاهد مرگ مادر بزرگشان نباشند. وقتی این داستان را می نوشتم به این نتیجه رسیدم که موضوع پاکی و بیآلایشی و معصومیت مطلق اطفال را هم به آن اضافه کنم و سیمای دخترکی به نام کدی، جوانکی به نام بنجی و یک راوی به نام کوئینتین اینگونه به ذهن من رسید. وقتی این گروه نقش آفرین را پیدا کردم، متوجه شدم که ماجرا بسیار بیشتر از یک داستان کوتاه میتواند مطرح شود و همین بود که از زبان آن کودک گنگ داستان را شروع کردم»