کد خبر: 390816
تاریخ انتشار: ۰۵ خرداد ۱۳۸۹ - ۱۷:۴۸
گزارش سفر به خرمشهر به بهانه سیزدهمین جشنواره تئاتر مقاومت
گزارش سفر به خرمشهر به بهانه سیزدهمین جشنواره تئاتر مقاومتتماشای بازیگرانی که غبار صحنه را فرونشاندندامین خرمیاشاره:طی چیزی حدود یک نیم روز، از ساعت 10 صبح تا 12 شب برای پوشش مراسم اختتامیه سیزدهمین جشنواره تئاتر مقاومت- فتح خرمشهر به اهواز، آبادان و خرمشهر سفر کردم، مسافرت برای کار بود اما حاصل آن برای جان! اولین بار می‌رفتم که پاگیر این خاک همیشه آشنا شدم، خاکی که می‌گفتند غربت عجیبی دارد اما امروز برایم از همیشه آشنا‌تر است، خاکی که بوی غیرت ایرانی می دهد، در این سفر، زیباترین نمایش زندگی خودم را طی 31 سال عمرم به نظاره نشستم، آن را با شما قسمت کردم امید که مقبول افتد!تهران، فرودگاه مهرآباد، 9 صبح بار اول نبود که طی پشت سر گذاشتن سه دهه از عمرم پا به فرودگاه مهرآباد می‌گذاشتم، اما این بار با همیشه متفاوت بود! حس غریبی داشتم! هم برای اولین سفر به اهواز، خرمشهر و آبادان هیجان داشتم هم تلاقی روز مسافرتم با روز آزادسازی خرمشهر آن هم پس از گذشت 28 سال از آن، کاملاً من را به دوران خود فرو برده بود. انگار مسخ شده بودم! نه صدایی می‌شنیدم و نه خیل آدم‌های حاضر در فرودگاه را می‌دیدم، سکوت محض درونم تنها زمانی شکسته می‌شد که از باندهای سالن انتظار فرودگاه مارش‌های نظامی با آن جمله معروف و صدای گرم آقای کریمی(گوینده رادیو مرکز اهواز) که «شنوندگان عزیز توجه فرمایید، شنوندگان عزیز توجه فرمایید، خونین‌شهر... شهر خون، آزاد شد، الله‌اکبر!» را می‌شنیدم و باز دوباره سکوت بود و هیجان درونی و باز هم سکوت. بهانه سفر، اختتامیه سیزدهمین جشنواره ملی تئاتر مقاومت- فتح خرمشهر بود اما مقصد من اول اهواز بود، بعد خرمشهر محل برگزاری مراسم اختتامیه و بعد آبادان و بازگشت به تهران، همه اینها قرار بود از ساعت 10:30 صبح تا 23:45 شب صورت بگیرد.داخل هواپیمای ایرباس، مقصد اهواز، 10:40 صبحگوشم تنها دنبال کلمات آشنا با سفرم می‌‌گشت، «از مسافرین... به مقصد اهواز... به خروجی 6....»! سوار هواپیما شدم، گونه‌ها و پیشانی‌ام خیس عرق بود نمی‌دانم از هیجان درونم بود یا گرمای اهواز و خرمشهر که خلبان می‌گفت در زمان نشستن در فرودگاه اهواز 43 درجه سانتیگراد خواهد بود! هواپیما بلند شد و چراغ کمربند‌ها را ببندید خاموش!یکی صلوات می‌فرستاد، یکی ذکر می‌گفت، یکی هنوز ننشسته روی صندلی هواپیما خوابش برده بود، یکی پای تلفن سرخالی بودن حسابش از طرف مقابل زمان می‌خواست و یکی گفت که هواپیما ایرباس است و مسافران نگران سقوط نباشند همه خندیدند! روی کاغذ داشتم یادداشت می کردم که دستی روی شانه‌ام زد و نامم را صدا کرد، نگاهش کردم، لبخندش آرامم کرد، یکی از همکاران خبرنگار اعزامی به مراسم بود، خوشحال بودم در این هیجان کسی همراهم است، با او تا مقصد صحبت کردیم، از تئاتر، از دفاع مقدس، از عشق، از ایثار، از گرما، از غرور، از...فرودگاه اهواز، آفتاب و گرما، 11:45 صبحاز پله‌های هواپیما که پایین می‌آمدم یاد حرف دبیر سرویسمان افتادم وقتی که به او گفتم برای اولین بار است که به اهواز و خرمشهر می‌روم، گفت از پله‌ها که پایین بیایی گرمای اهواز که به صورتت بخورد، حساب همه کار دستت می‌آید! وقتی این جمله را گفت در تهران بودم و با خودم گفتم شوخی می‌کند تا بخندیم، اما الان وقتی آفتاب و گرمایش از زمین و آسمان من را دربر می‌گیرد گر می‌گیرم. گفتم چه خوب که راحت آمدیم، در ذهنم چیزی لرزید، مبارزه، هشت سال دفاع مقدس، خرداد، فتح خرمشهر، گرما، جنگ، خون...با خودم گفتم حساب کار دستم آمد! تازه فهمیدم دبیرم شوخی نمی‌کرد تا بخندیم، جدی می گفت تا درک کنم و از این فرصت که در روز آزادسازی خرمشهر در این شهر هستم به بهانه اختتامیه تئاتر مقاومت، به بهترین نحو استفاده کنم.هتل پارس اهواز، کنار کارون، 12:30 ظهروارد هتل که شدم اول باد خنک هتل من را از خلوت و سکوت درونی‌ام بیرون آورد و بعد چهره‌های آشنا را یکی پس از دیگری دیدم. دکتر محمدعلی خبری، دبیر یازدهمین دوره جشنواره تئاتر مقاومت و عضو شورای پژوهش فرهنگ جهاد دانشگاهی و رزمنده دفاع مقدس من را شناخت و به گرمی جویای احوال شد، هدایت جهان آرا، پدر شهید محمد جهان‌آرا فرمانده آزادسازی خرمشهر، پیرمردی خونگرم که با صدای دلنشین و پرحرارتش داشت برای چند خبرنگار از خاطرات خودش و پسرش می‌گفت. طاهره نیکوئیان مادر سه شهید سرافراز خرمشهر، فاطمه موسوی دختر سردار سپاه، شهید عبد‌الرضا موسوی اولین فرمانده سپاه خرمشهر که دو شادوش شهید جهان‌آرا در آزادی خرمشهر دلاورانه جنگید، ایرج محمد‌پور دایی شهید نوجوان بهنام محمدی و چهار خبرنگار دیگر که همه دور هم جمع شدیم و به گفت‌وگو پرداختیم. یکی از دوستان خبرنگار سر ناهار وقتی متوجه شد برای اولین بار است به اهواز، خرمشهر و آبادان سفر کرده‌ام، گفت: خاک اینجا! عجیب انسان را پاگیر می‌کند و عجیب‌تر از آن بسیار غربت را در هر انسانی بیدار! تجربه حرف دبیر سرویسمان به من یادآوری کرد که از کنار این حرف ساده نگذرم و الان که مشغول نوشتنم خوشحالم که آن حرف را جدی گرفتم!اهواز، کنار رود کارون، 14:40 وقتی متوجه شدم که هیچ کدام از آثار تئاتر دفاع مقدس را نمی‌توانم ببینم، دلگیر شدم! از هتل بیرون زدم و به کنار کارون آمدم. رود کارون حرکتی آرام داشت و بلند فریاد می‌زد که دلتنگ حرکت کشتی‌هاست که مدت‌هاست به دلیل لایروبی نشدن دیگر اجازه حرکت در آن را ندارند. شاید کشتی‌ها او را یاد قایق‌ها و پل‌های معلق دوران دفاع مقدس می‌انداخت که حتی سربازان، افسران و مهندسان نظامی رژیم بعثی را به حیرت وا می‌داشت که چنین همت و دانشی در مهندسی جنگ در ارتش و سپاهی که امکاناتش با امکانات تا بن دندان مسلح آنها قابل قیاس نبود، چگونه یافت می‌شود، اما نه آن روز که حتی امروز هم آنها نمی‌دانند که غیرت و دلاوری و شجاعت رزمندگان ایرانی بسیار کارآمدتر از سلاح‌های آنها بود.با خودم گفتم نمایش شکوه و عظمت سربازان ایرانی در فتح خرمشهر همانی که صدام ادعا کرده بود اگر ایرانیان خرمشهر را باز پس گیرند کلید بصره را به آنها می‌دهد، شاید تقدیر دیدن من در این سفر بود. نمایشی که نه در صحنه با نور و دکور بازیگران اجرا می‌شد، نمایشی که باید دل به امواج کارون و وجود به گرمای سوزان آفتاب اهواز و خرمشهر می‌دادم. شکوهی که شنیده بودم را باید امروز با چشم دل می‌دیدم.جاده اهواز- آبادان، داخل مینی‌بوس، 18:15اگر کسی صدایم نمی‌کرد دوست داشتم ساکت باشم. هنوز سکوت و آرامش و هیجان را هر سه با هم داشتم. دکتر خبری اما با خاطرات خود از دوران جنگ هم خود گریست و هم ما را گریاند. لابه‌لای صحبت‌هایش از آن خوب‌ها و شیرین‌هایش نیز می‌گفت تا چشم همه داخل مینی‌بوس تنها ‌تر نباشد و لبخندی هم نیز برگونه‌های 11 مسافر مینی‌بوس میهمان شود. سکوت‌ها و مکث‌های او نیز معنی‌دار بود! با سکوت‌هایش حتی سکوت درونی من را نیز معنی می کرد. واقعاً خاک خرمشهر بوی غربت می‌داد اما غریبه‌های آن آشنای هر روزه، همه ما ایرانیان هستند! با خودم اندیشیدم کاش زودتر می‌آمدم و کاش همه آنهایی که نیامده‌اند هم فقط یک روز را در این خاک و در این شهر قدم بزنند و تنها هوای آشنا با عطر شجاعت و دلاوری را تنفس کنند تا با همان غریبه‌هایی که ادعا می‌‌کنند بعد از گذشت دو سال از جنگ و مشکلات روزمرگی نمی‌شناسد نه با صورت که جان و دل آشنا شوند.سؤال، پشت سؤال و جواب‌هایی که بوی دوستی می‌داد نه ریاست! نفهمیدم در این همکلامی با دکتر خبری چگونه مسیر دو ساعته را از اهواز به خرمشهر رسیدیم.خرمشهر، گلزار شهدا، 20:00با توقف مینی‌بوس در کنار گلزار شهدای خرمشهر دیگر همه ساکت بودیم، اما این بار سکوت از جنس فریاد بود و بغض! خانم نیکوئیان، مادری 82 ساله که طی عملیات آزادسازی خرمشهر سه فرزند(یک دختر و دو پسر) خود را تقدیم حفظ حریت و صلابت خاک ایران کرده بود و به آهستگی هر چه تمام با کمک عصایش راه می‌رفت وقتی بالای سر سنگ مزار دختر و دو پسرش رسید دیگر یک پارچه مادر شد و میهمانان و همراهان را رها کرد! با کمک عصایش و با سختی روی هر سه سنگ مزار خم شد، با دست روی نام‌های فرزندانش را پاک کرد و هر سه را مادرانه بوسید و گفت که «شرمنده شما هستم که پیرم و از تهران تا اینجا راه زیادی است و نمی‌توانم هر روز بیایم، اما دلتنگم... دیگر بغض و اشک‌هایش مانع شد کلامش را بفهمیم، سر چرخاندم همه همراهان داشتند گریه می‌کردند و فاتحه می‌خواندند و شفاعت می‌گرفتند از شهیدان هر کس برای آرزویی که داشت!این طبیعی‌ترین و زیباترین و غیرقابل تکرارترین نمایش زندگی من بود! تصویری که حتی حرفه‌‌ای‌ترین بازیگران نیز از عهده اجرای آن برنخواهند آمد، این عین صداقت و همان حس آنی بود که به سراغ این مادر داغدار و همراهان او آمده بود.یاد لب کارون افتادم، بار دیگر چشمانم را بستم و شروع کردم به دیدن، دیدن هر آنچه نادیدنی بود چون غیرت، ایثار، شجاعت، دلیری، مردانگی، زنانگی و...تالار خلیج‌فارس، خرمشهر، 2100مراسم اختتامیه سیزدهمین جشنواره ملی تئاتر مقاومت- فتح خرمشهر آغاز شد. همه از استعفای دبیر جشنواره محمد جمالپور، هنرمند جانباز و خرمشهری می‌گفتند که به دلیل ناهماهنگی‌های به‌وجود آمده در اجرای نمایش دفاع مقدس «خنکای ختم خاطره» به نویسندگی حمید‌رضا آذرنگ و کارگردانی وی با نیما دهقان که نمایش برگزیده جشنواره فجر سال گذشته هم بود و بی‌توجهی مسئولان ارشاد خوزستان در راستای کمک به وی جهت حمایت از این گروه مدعو به آنچه بی‌برنامگی در جشنواره‌های هنری دفاع مقدس خوانده، تئاتر مقاومت سیزدهم را در میانه راه رها کرده بود اما اجرا که با صدای شلیک خمپاره، توپ، نارنجک، مسلسل و نور لیزری خاص آغاز شد همه بار دیگر با هم یک صدا ترانه «ممد نبودی ببینی شهر آزاد گشته» را شروع به خواندن کردند. حتی آقای دکتر حسینی، وزیر ارشاد و شاه‌آبادی، معاون فرهنگی وزیر هم که برای صحبت آمدند کمتر از تئاتر گفتند و از حماسه آزادسازی سخن به میان راندند. شاید مهم‌ترین حادثه این گفتارها خبر بین‌المللی شدن این رویداد از سال آینده بود. پدر شهید جهان‌آرا، خانم نیکونیان، دختر شهید موسوی، دایی بهنام محمودی هم که تقدیر شدند بیشتر از تمام برندگان این رقابت مورد تشویق قرار گرفتند. گام آخر این سفر نیز به چشم بستن من نیاز داشت. دیدم هنرمندان واقعی که قابل تشویق‌های باشکوه هستند هنرمندانی‌اند که با خون، خط خط جغرافیای ایران را امضا کردند و امروز آرامش و امنیت از سایه دشمن را برای ما به هدیه آوردند.فرودگاه آبادان، لحظه وداع، 00:30 بامداددر این جمع شبانه همه بودند، از وزیر، معاون فرهنگی وی، رئیس مرکز هنرهای نمایشی، هنرمندان، خبرنگاران و مسافرین اما این بار همه ساکت بودند، پس سکوت من خودنمایی نمی‌کرد اما هیجانم چرا، می‌خواستم زودتر به تهران برسم و وقایع‌نگاری این سفر را برای خودم، برای شما و برای همه بنویسم. از تئاتر کم داشت اما نوشتم زیباترین بازی که روزگار برای من به اجرا گذاشت.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار