
حمید نورشمسی- هنوز هم که هنوز است. خوب که فکر میکنیم، میبینیم آنچه باعث میشود من و شما به عنوان مخاطب سینما از میان آنچه که در تمام طول یک روز قادر به انجامش هستیم، ساعتی حضور در سالن تاریک و فضای محدود صندلیهای سینما را برای نشستن و میهمان شدن به قصههای مصور آن ارجحیت میدهد، جذابیت پنهان نهفته در ماجرای غریب جذابیت نهفته در کشف چارچوبها و تعاملات و حتی احساساتی است که خارج از محدوده روایتگری سینما قادر به کشف آن نیستیم..
آیا هنوز میتوانیم چیزی جز جذابیت قصهگویی سینما را به عنوان شاه بیت مثنوی بلند علاقه به آن در روزگار خودمان بنامیم یا اساساً آیا چیزی به غیر از این رابطه بوده است که صاحبان ثروت و اندیشه را در طول تاریخ سینما به سمت آن مجذوب کرده است و آیا امروز که قصهگویی سینما بسترساز حقیقیاندیشه و جهان بینی یک ملت شده است آیا میتوان به راحتی از جذابیت و تعلیق موجود در بطن قصهگویی سینما عبور کرد و آن را تنها نماینده یک اتفاق هنری یا خلاقیت صرف دانست؟
بیایید کمی بیشتر متمرکز شویم، از میان تمامی گونههای موجود برای قصهگویی در سینما به اعتقاد بسیاری از طرفداران ثابت و نیز دستاندرکاران سینما، گونههای پرتعلیق و پرحادثه که به آنها سینمای اکشن و وحشت میگویند در قرن گذشته بیشترین میزان جذب مخاطب را به سمت خود دارا بوده است و شاید هم اساساً تنها سینما در اینگونه از سامان تصویری خود بوده که توانسته است به تمامی معنی، به پاسداری از مفهوم ساختاری سازنده خودش رجعتی دوباره داشته باشد و مخاطبانش را ساعتی به تماشای آنچه اساساً تصویرسازی متحرک و صنعت سینما بر پایه آن ایجاد شد (که چیزی جز قصهگویی پر کشش و پرحادثه و به قول سینماگران پرتعلیق نیست) هدایت کند.
با این مقدمه کوتاه ساخته شدن فیلمی سینمایی چون «خواب لیلا» که به تازگی با متنی از شاهرخ دولکو و کارگردانی مهرداد میرفلاح خود را به مخاطبان سینمای ایران رونمایی کرده است را در روزگار چیره شدن داستانهای ملودرام و طنزهای خروس جنگیوار سینمای ایران باید یک اتفاق ویژه دانست.
تجربه سینمای وحشت در ایران تجربه غمانگیزی است. از تعلیقات و داستانهای صرفاً هیجانانگیز آثار ساموئل خاچیکیان که بگذریم، کمتر داستانی را در بدنه سینمای ایران میتوان در سالهای اخیر نظارهگر بود که بر شالوده ترس و القای هیجان ناشی از آن به مخاطب به خود، ساخته و به نمایش درآمده باشد. خواب لیلا و نوع داستان پردازی آن از سویی نشان میدهد که سینمای امروز ایران از سویی میتواند نیمنگاهی محتوایی و نهساختاری به سینمای وحشت و دلهره داشته باشد، آن را مزمزه کند و حتی گاهی گوشهای از آن را به تصویر بکشد اما از سوی دیگر اکران اثری چون خواب لیلا به ما بار دیگر غمگنانه گوشزد میکند که داستانگویی در سینما (آن هم از نوع دلهرهآورش) به این سادگیها که در ذهن و خیال ما میگذرد هم نیست. سادهتر و بیتعارفتر که باشیم هنوز قصهگویی بلد نیستیم. تعلیق را میشناسیم اما نمیتوانیم آن را از یک امر درونی شده در نویسنده به امری بیرونی برای مخاطبان فیلم تبدیل کنیم. تدوین را نمیشناسیم با جلوههای ویژه بیگانهایم و جدای از همه اینها قابلیت در کنار هم آوردن حداقلی آنها را هم هنوز نداریم.
خواب لیلا داستان دختری است به نام«لیلا» با بازی لیلا زارع که پس از از دست دادن پدر و مادرش، روح سرگردان دخترکی درصدد از بین بردن اوست و قصه از همین تعقیب و گریز آغاز میشود تا همین جای قصه که چیزی نزدیک به نیمی از زمان فیلم را به خود اختصاص میدهد ما تنها شاهد گریزها و جدالهایی دو نفره میان این دو شخصیت هستیم که بدون علاقه به هرگونه بازگشایی گرههای داستانی ماجرا در حال به پیش بردن زمان فیلم هستند. در طول این گریز و جدال نویسنده سعی میکند به طرق مختلف داستانهایی فرعی را نیز به ماجرا وارد کند و درست در همین جاست که یکی از نشانههای ضعف قصهگویی خود را به رخ میکشد.
تمام آنچه به عنوان قصههای جانبی تدریجاً وارد ماجرا میشوند فاقد هرگونه قصهپردازی هستند. آدمهایی به زندگی و حریم لیلا وارد میشوند و در بهترین حالت با رد و بدل کردن چند جمله سنگین و به اصطلاح امروزیها فلسفی جغرافیای اثر را ترک میکنند. حضور شخصیتی مانند زن خیابانگرد با بازی «ماهایا پطروسیان» نیز درست بر همین پایه استوار است. لیلا در یکی از جدالهای شبانه خود برای فرار از روح سرگردان این زن را از کنار خیابان به خانه خود میهمان میکند و درست چند دقیقه بعد تماشاگری که تنها صدای صحبت کردن این دو را در تصویر از شعلههای آتش شومینه خانه لیلا میشنود با تصویر نامه زن و دستهای اسکناس به منظور تشکر از این دعوت مواجه میشود.
از سوی دیگر خواب لیلا در نیمه دوم زمان روایی خود شتاب قابل قبولی پیدا میکند. گویا تازه زبان قصهگوی دولکو باز میشود و میتواند داستان را به پیش ببرد. در این بخش از فیلم همزمان با ورود دکتر جوان(با بازی پژمان بازغی) در داستان که سعی دارد با خواب مغناطیسی لیلا را به گذشته دور و دراز خود برای کشف راز روح کوچک هدایت کند، گویا فیلم به آشتی دوباره با مخاطب بازمیگردد. در این بخش از فیلم نیز به رغم شخصیت اضافی و بدون ساختار دو دستیار دوقلوی دکتر جوان روند داستانگویی قصه جان دوباره میگیرد اما در همین بخش هم هنوز ضعفهای متعدد روایی را میتوان دید. به عنوان مثال در حساسترین سکانسهای پایانی فیلم که لیلا به کمک دکتر جوان برای سه مرتبه متوالی به خواب فرو میرود، بیننده انتظار دارد در هر مرتبه از این خوابها کشش و تعلیق بیشتری شاهد کشف فضاها و نماهای جدیدی از هویت لیلا شود اما با بیسلیقگی نویسنده این سه صحنه با یک فرم و وزن و یک شیوه به پلانهایی عادی مانند سایر پلانهای فیلم تبدیل شده است.
خواب لیلا در سینمای امروز ایران تجربهای است که میتوان با کمی اغماض و به تناسب شرایط موجود به آن نمره قبولی از سوی مخاطب اهدا کرد. هر چند که اگر منصفانه بخواهیم به تدوین این اثر بپردازیم میتوان آنها را با زمان داستانی کمتر از 60 دقیقه نیز روایت کرد اما با این حال مخاطبان هستند که در این مجال تعیین خواهند کرد که آیا یک اثر را به ساختار ذهن خود راه دادهاند یا نه که در ارتباط با خواب لیلا گویی به خوبی توانستهاند به این مهم بپردازند.