کد خبر: 1370715
تاریخ انتشار: ۰۴ مرداد ۱۴۰۵ - ۰۴:۲۰
روایتی از رفاقت ۳۷ ساله آقای محافظ با آقای شهید
1 ما ولایتمداری را از پدرمان آموختیم، یعنی باید دقیقاً «شانه‌به‌شانه» با ولایت حرکت کرد، یعنی در هر قدم، همراهی با رهبری، نه با پیش‌دستی و خودنمایی و نه با کوتاهی و عقب ماندن، اصل کار است. پدر خود تجسم همین معنا بود. ما می‌گوییم ایشان «ولایتی تنوری» بودند، یعنی اگر امام شهیدمان از ایشان می‌خواست که حتی وارد تنور آتش شوند، بدون هیچ پرسش و تردیدی این کار را انجام می‌دادند. من مهم‌ترین دلیل شهادت ایشان را همین می‌بینم، اینکه تمام هستی‌اش را نثار مسیرش کرده بود
صغری خیل‌فرهنگ

جوان آنلاین: سیدعبدالله طباطباییان دعوت ما را پذیرفت و برای گپ‌و‌گفتی صمیمی به دفتر روزنامه آمد تا از پدرش، شهید سیدمجید طباطباییان روایت کند که در جنگ تحمیلی سوم در ۹ اسفند ۱۴۰۴ در جوار امام خامنه‌ای شهید شد. آمده بود برای روایت از پدر شهیدش در ۳۷ سال فعالیت در بیت رهبری، چند سالی هم سرتیم حفاظت آقا بود، اما میان هر یک جمله چند ۱۰ جمله از منش و خلقیات امام شهید روایت می‌کرد. نوشتار زیر بخشی از این همکلامی را برای‌تان بازگو می‌کند. 

۳۷ سال همراهی با آقای شهید
پدرم شهید سیدمجید طباطباییان، متولد ۱۸ خرداد سال ۱۳۳۷ بود. پدر من به مدت ۳۷ سال در سمت‌های مختلفی در کنار حضرت آقا بود و به ایشان خدمت می‌کرد. در مقطعی، سرتیم حفاظت از حضرت آقا بود و پس از بازنشستگی، حضرت آقا از خدمات ایشان ابراز رضایت کرده و فرمودند: «من از خدمات آقای طباطباییان راضی هستم.»
این فرموده امام خامنه‌ای مدال افتخار بزرگی برای ما و خانواده شد. بعد از بازنشستگی، حضرت آقا مأموریتی به پدرم دادند و باعث شد بابا همچنان در کنارشان باشند و مسئولیت‌ها و مأموریت‌های جدیدی را به ایشان سپردند. پدرم تا زمان شهادت، وظایف محوله را بر عهده داشت و پیش از دوران خدمت در بیت رهبری، مسئول حفاظت شخصیت‌ها در اصفهان شد. در آن دوره، ترور‌های متعددی علیه امامان جمعه در کشور صورت می‌گرفت. به گفته دوستان ایشان که در مراسم یادبودشان حضور داشتند، به دلیل اشراف، علاقه و توجه جدی شهید طباطباییان به کار خود، هیچ‌یک از این ترور‌ها در اصفهان نسبت به امامان جمعه و دیگر مسئولان استان اصفهان موفق نبود. این موفقیت و تسلط ایشان در نهایت منجر به انتقال‌شان به تهران و آغاز همکاری ۳۷ ساله با حضرت آقا، همزمان با آغاز دوران رهبری ایشان شد. 

قابی که خالی ماند... 
در طول این مدت، یکی از برجسته‌ترین ویژگی‌هایی که موجب رضایت خاطر حضرت آقا از عملکرد پدر بود، خلوص نیت، صداقت و شیفتگی ایشان به خدمت با تمام وجود بود. پدرم کلاً دوربین‌گریز بود. حتی زمانی که سر تیم هم بود، با دوربین راحت نبود و همین موضوع باعث شد بعد از شهادت، عکسی از او نداشته باشیم. فقط یک عکس خیلی خاص و ماندگار از او داریم؛ عکسی که در ۱۲ فروردین سال ۹۶ در بهشت‌زهرا (س) گرفته شده است. حضرت آقا هر سال در ابتدای دهه مبارک فجر برای زیارت به بهشت‌زهرا و حرم حضرت امام می‌رفتند و پدر من هم در کنار ایشان بود. در آن روز عکاس، تصویری از او و حضرت آقا ثبت کرد که بسیار برای ما ارزشمند است. امسال، در ۱۲ فروردین من به بهشت‌زهرا رفتم و خودم را جای همان عکاس گذاشتم و همان قاب را البته بدون حضور آدم‌های داخل تصویر، ثبت کردم. برایش متنی نوشتم و اسمش را هم گذاشتم «دو تاریخ در یک جغرافیا.»

«بادیگارد» ساخته ابراهیم حاتمی‌کیا
اغلب تصور می‌شود که افراد نظامی، به‌ویژه کسانی که در حوزه حفاظت فعالیت می‌کنند، افرادی سختگیر و خشن هستند، اما این همیشه درست نیست. خوب همه ما می‌دانیم که شغل نظامی، به‌خصوص در حوزه حفاظت، با استرس‌ها و مسئولیت‌های فراوانی همراه است. با این حال، در محیط‌های دیگر، شخصیت واقعی افراد نمایان می‌شود. فیلم «بادیگارد» ساخته ابراهیم حاتمی‌کیا، توانست تصویری درست‌تر از محافظ ارائه بدهد، تصویری که در آن فرد محافظ، صرفاً محافظ یک شخص نیست، بلکه محافظ شخصیت نظام است. پدر هم دقیقاً در همین جایگاه قرار داشت. ایشان محافظ شخصیت‌های نظام، مانند امامان جمعه و دیگر مسئولان اصفهان بودند نه صرفاً محافظ آن افراد. حضرت آقا به عنوان نماد بارز شخصیت نظام در بالاترین سطح این حفاظت قرار داشتند. کسانی، چون پدر که در این حوزه خدمت می‌کنند، واقعاً با جان خود از این جایگاه محافظت و به معنای واقعی کلمه «فدایی» هستند. 
هر شغلی سختی‌های خود را دارد، اما شغل حفاظت از شخصیت‌ها، به‌ویژه در سطوح بالا، استرس سنگینی را به همراه دارد. این استرس، نه تنها در دوران خدمت، بلکه سال‌ها پس از بازنشستگی نیز بر چهره، فیزیک و سلامت افراد تأثیر می‌گذارد. مشاهده همرزمان بازنشسته پدر، نمونه بارز این واقعیت است. هر برنامه، هر سفر، هر حضور در حسینیه یا خارج از آن، دنیایی از استرس را برای این عزیزان به همراه داشت. یکی از همکاران پدرم که برای مراسم آمده بود، به نقل از یکی از علما می‌گفت: «هر کسی در این کار نمی‌ماند؛ آنقدر که سخت است.» مسئولیت سنگینی که کوچک‌ترین اتفاق می‌تواند پیامد‌های وخیمی داشته باشد، اما نکته حائز اهمیت این است که در مقابل این همه فشار و استرس، پدر شخصیت آرام و کم‌حرفی داشت. 
هر وقت پدرم وارد مجموعه بیت می‌شد یا در مراسم‌ها، روضه‌ها و برنامه‌های مختلف کنار حضرت آقا دیده می‌شد، اصلاً آن چهره‌ای که در خانه از او می‌شناختیم، نبود و با همه فرق می‌کرد. پدرم کنار حضرت آقا، انگار جان تازه می‌گرفت. خستگی از صورتش می‌رفت و چشم‌هایش پر از انرژی می‌شد. حضور در کنار حضرت آقا برای او فقط یک مسئولیت نبود، یک حال دیگر بود. کسی که سال‌ها در آن فضا زندگی کرده باشد، حتی اگر ۵۰ یا ۶۰ ساله هم باشد، می‌تواند مثل یک جوان ۲۰ ساله پرنشاط و سرحال به نظر برسد. 

برکت خدمت به آقا
مادرم هم نظامی و همکار پدرم بودند و سال‌ها کنار هم در حسینیه و در بیت امام شهید خدمت می‌کردند و مدت‌ها پیش بازنشسته شدند. این همراهی، افتخار بزرگی برای خانواده ما بود. ما سه فرزند هستیم؛ من و دو خواهر کوچک‌تر از خودم. خیلی وقت‌ها در خانه تنها بودیم. مخصوصاً در ایام عید وقتی حضرت آقا به مشهد تشریف می‌بردند، ما در تعطیلات عید نوروز مشهد می‌ماندیم. برای همین از کودکی و نوجوانی، تمام فضای حرم و بسیاری از مکان‌های مشهد برایم آشناست. بعضی وقت‌ها فقط برای کمی بیرون رفتن یا شام، برنامه‌ای کوتاه داشتیم و دوباره برمی‌گشتیم به محل اسکان‌مان. با این حال، چون می‌دیدیم پدر و مادرمان هر دو درگیر خدمت هستند، آن تنهایی را هم به نوعی سهم خودمان از این مسیر می‌دانستیم. حتی وقتی گاهی ما را برای مدتی به اصفهان و پیش فامیل می‌فرستادند، باز هم همین حس همراهی با کار پدر و مادر در دل‌مان بود. 
یکی از دغدغه‌های پدرم همین بود که بعد از مراسم‌های داخل حسینیه، افراد زیادی می‌خواستند به حضرت آقا نزدیک شوند، ایشان را ببینند، دست‌شان را ببوسند و همین باعث خستگی زیادشان می‌شد. برای همین، بعضی از تدابیر گذاشته شد تا حضرت آقا کمتر اذیت شوند و بتوانند با آرامش بیشتری در برنامه‌ها حضور داشته باشند. 
ما گاهی توفیق داشتیم در برخی نماز‌ها یا دیدار‌ها حضور پیدا کنیم، شاید سالی یکی دو بار. آنجا وقتی خانواده‌های شهدا از جا‌های مختلف می‌آمدند و حضرت‌آقا برای نماز یا دیدار حضور پیدا می‌کردند، پدرم گاهی چند بار تکرار می‌کرد: «آقا را سر پا نگه ندارید، خانواده شهدا فرق می‌کنند، اما شما‌ها نگذارید ایشان زیاد سر پا بمانند، خسته می‌شوند.»

مسیری که ادامه دارد
همین دیدار‌های گاه‌و‌بی‌گاه ما با حضرت آقا، برای ما چنان پربرکت بود که گویی تمام عمر فرصت خدمت پیدا کرده‌ایم. می‌دانیم که بسیاری شاید در تمام زندگی‌شان تنها یک‌بار چنین توفیقی پیدا کنند، اما همان یک‌بار هم برای‌شان ارزشی بی‌کران دارد. این همراهی، برای ما سرمایه‌ای بی‌همتاست. این مسیر هنوز برای ما ادامه دارد و امیدواریم بتوانیم قدم به قدم، در همان راهی که بوده‌ایم، استوارتر و بهتر در خدمت باشیم.

 
به نیت همان پنج تن!
در این ۳۷ سالی که پدرم در خدمت حضرت آقا بود، طبیعی است که ما هم از شخصیت و منش ایشان چیز‌هایی آموخته باشیم. ما هم از پدر، هم از مادر، خاطره‌های زیادی شنیده‌ایم. مثلاً مادرم یک خاطره خیلی شیرین دارد که می‌گوید: در یکی از مراسم‌های میلاد حضرت زهرا (س) بود، پشت حسینیه جمعی از خانواده‌های شهدا هم حضور داشتند. در آن فضا، حضرت آقا با همان سادگی و تواضع همیشگی‌شان بین مردم و خانواده‌ها حاضر می‌شدند. 
«آن روز، مادر و یکی از همکاران‌شان کمی نگران به نظر می‌رسیدند. می‌دانید که خانواده‌های شهدا، عاشقانه و با تمام وجود حضرت آقا را دوست دارند؛ از این رو، وقتی برای ابراز ارادت و محبت می‌آمدند، حضورشان با شور و هیجانی بسیار زیاد همراه بود. همین شور و اشتیاق مردم، باعث نگرانی مادر شده بود. او می‌گفت با خودم گفتم: «خیلی استرس دارم! نکند اتفاقی بیفتد؟» و بعد در آن لحظه، برای آرامش خاطر، به نیت پنج تن آل‌عبا نذر کردم که ان‌شاءالله هیچ حادثه‌ای رخ ندهد. خانواده‌ها با همان شور و محبت آمدند و پس از آن، حضرت آقا وارد حسینیه شدند. وقتی مراسم تمام شد و همه در حال بازگشت بودند، آقا یکی از محافظان را صدا کردند و فرمودند: «به آن دو خواهر بگویید بیایند.» در آن لحظه دلم آشوب شد و با خود گفتم: «نکند کاری کرده‌ایم که آقا ناراحت شده باشند؟»، اما وقتی نزد ایشان رفتیم، برخلاف تصور من، با مهربانی از ما تشکر کردند. سپس از جیب خود پنج اسکناس هزار تومانی بیرون آوردند و به من دادند و فرمودند: «به نیت همان پنج تن.» از این دست روایت‌ها بسیار زیاد است؛ روایت‌هایی از آقایی که با تمام دقت و مهربانی، گویی پشت ذهن و نیت ما را می‌خواند.»

خوش آمدی، عزیزم... 
چند سال پیش، همسر حضرت آقا بیمار شدند و مدتی در بیمارستان بستری بودند. در تمام آن روزها، مادر همواره در کنار ایشان بود، اما ما در همه آن مدت بی‌خبر بودیم که ایشان کجا هستند و اوضاع چقدر حساس است! پدر و مادرم تصمیم گرفته بودند خبر بیماری ایشان به گوش کسی نرسد. مادر در خاطره‌ای روایت می‌کردند که «وقتی حاج‌خانم (همسر حضرت آقا) از بیمارستان مرخص شدند و به خانه برگشتند، حضرت آقا مدتی در حیاط منتظر بودند تا به محض ورود از ایشان استقبال کنند. وقتی حاج‌خانم وارد حیاط شدند، ایشان با مهربانی و گرمی فرمودند: «خوش آمدی عزیزم....»

محافظان حضرت آقا!
پدر همیشه تعریف می‌کردند که محافظان حضرت آقا با وجود داشتن وظایف حساس و دشوار، رفتاری داشتند که مستقیماً از آموزه‌های خود ایشان نشئت می‌گرفت. ایشان همواره تأکید داشتند: «باید مراعات حال مردم را کرد؛ نباید مردم را اذیت کرد و نباید با آنها برخورد تند داشت.» همین نگاه ایشان بود که باعث می‌شد تیم حفاظت، فراتر از یک وظیفه امنیتی با یک «منش اخلاقی» رفتار کنند. 
این رعایت ظرافت‌ها حتی در حساس‌ترین موقعیت‌ها نیز دیده می‌شد. برای مثال، وقتی قرار بود ایشان به خانه خانواده‌های شهدا سر بزنند، اصرار داشتند که کوچک‌ترین برخوردی باعث ناراحتی نشود. حتی در مورد شهدای اقلیت‌ها هم همینطور بود؛ آقا تأکید می‌کردند که وقتی میوه یا شیرینی‌ای گذاشته می‌شود، حتماً میل شود و همه با میل و رغبت بخورند. هوش و تیزبینی حضرت آقا یکی از آن لطف‌های الهی بود که در رفتار ایشان جلوه‌گر بود. یکی از نمود‌های بارز این لطف، در برخورد و منش محافظان ایشان دیده می‌شد. وقتی در میان دوستان صحبت از «محافظان حضرت‌آقا» می‌شود، همه می‌دانند که ایشان تفاوت‌های خاصی با دیگران دارند، اما این برتری، نه از نوع خودنمایی، بلکه از سر رعایت همان آموزه‌هایی است که خود آقا بر آنها تأکید می‌کردند. خوب به یاد دارم، زمان بازنشستگی پدرم همه می‌دانستند که شاید دیگر امکان تمدید نباشد، اما او با تمام وجود کارش را انجام می‌داد و نهایتاً تقدیر الهی، برای او شهادت در رکاب مولا و مقتدایش را رقم زد و شهادت پایان سرخ ۳۷ سال خدمت عاشقانه و خالصانه پدر شد. 

انفجار و آتش و دود... 
آن روز‌ها برای مادرم بسیار سخت گذشت. از پنجره رو به بیت رهبری همه آن انفجار، آتش و دود را دید و با خودش گفته بود که دیگر پدر باز نمی‌گردد. می‌گفت آن لحظه بر من مسجل شد که پدرتان به شهادت رسیده و تنها با خود گفتم «فدای سر آقا»، اما خبر‌ها نشان از شهادت حضرت آقا داشت. دل‌مان نمی‌خواست باور کنیم که «آقا هم شهید شده است»، اما به نظر من شهادت، یک حادثه نیست، یک لیاقت و یک سعادت است. هر کسی نمی‌تواند این افتخار را داشته باشد که در جوار با رهبر به مقام شهادت برسد. ردیف این شهدا ولایتمداری است. آنها کاری کرده بودند که این جایگاه به آنها تعلق گیرد؛ رمز کارشان، همان فداکاری و عشق بی‌چون و چرای آنها به رهبری بود. 

گلستان شهدای اصفهان
بابا می‌گفت اگر روزی شهید شدم، دوست دارم در «گلستان شهدای اصفهان» تدفین شوم. او از قدم‌زدن در میان قبور شهدایی که روزی همرزم و همدوش هم بودند، لذت می‌برد و فضای معنوی گلستان شهدای اصفهان را دوست داشت. در روز‌های آخر یک هفته قبل از ماه مبارک رمضان، پدر به اصفهان رفت. او به تنهایی رفت تا به همه سر بزند. در این سفر ابتدا به گلستان شهدا رفته بود. ایشان همیشه از شهدای آنجا برای بچه‌ها می‌گفتند، مثلاً از دوستش شهید حجازی برای ما روایت می‌کرد و حقیقتاً شخصیتش شبیه شهید حجازی بود. بعد از شهادت بابا، زمانی که صحبت از تدفین ایشان در آن قطعه مورد نظر از گلستان شهدا شد، ابتدا مسئولان می‌گفتند شاید نشود، شاید به سیمان برخورد کنیم یا دشوار باشد، اما همانطور که بابای من همیشه می‌گفت: «همه چیز خودش جور می‌شود» و واقعاً هم همینطور شد. همه چیز فراهم شد تا مزار او دقیقاً همان‌جایی باشد که خودش آرزو کرده بود در کنار رفقای قدیمی و در آن فضای آرام. 
روز تدفین ایشان، بسیار دشوار بود. ما پدر را در گلستان شهدا به خاک سپردیم؛ هنوز ۲۰ دقیقه‌ای از تدفین ایشان نگذشته بود که ناگهان آسمان شروع به لرزیدن کرد. حمله‌ای سنگین رخ داد؛ چهار پنج بمب در آن نزدیکی منفجر شد و مراسم وداع کاملاً به هم ریخت. 
آن روزها، جنوب گلستان شهدا مدام زیر آتش بود. در آن مدت، بسیاری از کودکان در گلستان شهدا ترکش‌های پنج تا ۱۰ سانتی‌متری پیدا می‌کردند، اما با وجود اینکه همه جا ترکش می‌بارید، هیچ‌کس آسیب ندید، جز دو قاب عکس شهید که شکسته بود. این واقعاً معجزه بود که در آن اوج خطر، جان انسان‌ها حفظ شد. 

پیکر بابا و روضه‌ای کوتاه
روز‌های شهادت بابا تا زمان تفحص پیکرش، لحظات بسیار سختی برای ما بود. از ۹ اسفند ناگهان همه چیز تغییر کرد. آن دو روز و نیم که پیکر بابا زیر آوار بود، انگار عمری طولانی بر همه اهل خانه گذشت. بعد از تفحص، روز بعد از آن حادثه سخت، سرانجام پیکر پدر را در معراج‌الشهدا تحویل گرفتیم. وقتی پیکر پدر را آوردند، ۲۰ دقیقه‌ای کنارش بودیم، روضه‌ای کوتاه خواندند و بعد گفتند دستور تخلیه معراج شهدا آمده و مراسم وداع ما ناکامل ماند و بعد پیکر او را برای مراسم وداع به اصفهان فرستادیم. 
در آن لحظات، آدم به این فکر می‌کند که چطور خداوند همه‌چیز را با چنین دقت و برنامه‌ای می‌چیند! همانطور که در مسجد ابوذر، خداوند حضرت آقا را در میان بمب‌های منافقین زنده نگه داشت تا انقلاب را به این جایگاه برساند - جایی که هیچ ابرقدرتی نمی‌تواند حریف جمهوری اسلامی شود- همین‌گونه نیز در میان آن انفجار، خداوند امام مجتبی خامنه‌ای را برای ما حفظ کرد. این یک معجزه است؛ این یعنی همه‌چیز از پیش چیده شده است. اگر خداوند در آن لحظات حساس، پاره‌ای از وجود رهبری را حفظ کرد، حتماً برای پله‌های بعدی و ادامه دادن این مسیر، نقشه‌ای بزرگ‌تر دارد. 
حضرت آقا همواره می‌فرمودند: «مردم مبعوث می‌شوند و مبعوث شدن را با چشم خود خواهید دید» همچنین می‌فرمایند: «مردم طعم پیروزی را می‌چشند» و به نظر من این فراتر از دیدن است. من ایمان دارم که آن پیروزی بزرگ، بسیار نزدیک است. آن روزی که ما شاهد تولد بزرگ‌ترین امپراطوری مردمی در جهان خواهیم بود؛ امپراطوری‌ای که تحت رهبری حضرت مجتبی خامنه‌ای، دورانی متفاوت از تاریخ بشریت را رقم خواهد زد و تا زمان ظهور حضرت حجت (عج) ادامه خواهد یافت. 

ذوب در ولایت بود
«گاهی وقتی از شهدا می‌گوییم، آنها را به گونه‌ای تصویر می‌کنیم که برای بقیه دست‌نیافتنی به نظر برسند؛ انگار مدام در حال کار‌های عجیب و غریب یا هیئت رفتن‌های شبانه‌روزی بودند، اما بابای من «اهل عمل» بود. بابای من با تمام وجودش کار می‌کرد. با ایمان قلبی می‌گویم که ذره‌ای منیت یا کوتاهی در کارش نبود. اگر حضرت‌آقا او را انتخاب کردند و سال‌ها در کنار خودشان نگه داشتند، به خاطر همین بود؛ دلیلش فقط یک چیز بود: او حقیقتاً ذوب در ولایت بود. 
«ذوب در ولایت بودن» برای بابا فقط یک شعار نبود. او طوری کار می‌کرد که ذره‌ای سؤال برای کسی باقی نماند. وقتی کاری به ایشان محول می‌شد، بدون هیچ ملاحظه‌ای آن را انجام می‌داد، حتی اگر آن کار، جارو کشیدن محوطه بود. هرگز به این فکر نمی‌کرد که «آیا این کار در شأن من است یا نه؟»؛ برای او، بحث شأن و مقام وجود نداشت؛ بحث این بود که «کار باید انجام شود.» ایشان مصر بر این صحبت شهید سلیمانی بود که می‌گفت: «وقتی قرار است کاری را انجام بدهی، طوری انجام بده که انگار در مرکز جهان هستی؛ این کار، برای تو مهم‌ترین کار دنیاست.» ایشان قلباً معتقد بود که هر کاری، اگر از روی اخلاص انجام شود، ارزشمند است. 
با اینکه خیلی‌ها اصرار داشتند که ایشان بازنشسته شود و استراحت کند، اما پدر انگار تا آخرین نفس، تنها یک خواسته داشت، ماندن در کنار آقا. برای پدر، بعد از امام زمان (عج)، مهم‌ترین نقطه و اوج زندگی، دقیقاً همان‌جایی بود که در کنار رهبر حضور داشت. ایشان با تمام وجود کار می‌کرد و من با تمام ایمانم باور دارم که همین «تمامیت حضور» و همین کار کردن با تمام جان بود که ایشان را به سوی شهادت برد.»

ولایتی تنوری
«ما ولایتمداری را از پدرمان آموختیم، یعنی باید دقیقاً «شانه‌به‌شانه» با ولایت حرکت کرد، یعنی در هر قدم، همراهی با رهبری، نه با پیش‌دستی و خودنمایی و نه با کوتاهی و عقب ماندن، اصل کار است. پدر خود، تجسم همین معنا بود. ما می‌گوییم ایشان «ولایتی تنوری» بودند، یعنی اگر امام شهیدمان از ایشان می‌خواست که حتی وارد تنور آتش شوند، بدون هیچ پرسش و تردیدی این کار را انجام می‌دادند. من مهم‌ترین دلیل شهادت ایشان را همین می‌بینم اینکه تمام هستی‌اش را نثار مسیرش کرده بود؛ وقتی تمام وجود انسان برای یک هدف فدا شود، تمام بند‌بند وجودش نیز با آن هدف یکی می‌شود. من شعار نمی‌دهم، چون با چشم خودم دیدم؛ او با تمام وجود در آقا ذوب شده بود.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار