جهانیسازی هزینهها بر جایگاه پیوسته و شبکهای اقتصاد بینالملل تکیه دارد و در این چارچوب، بحرانهای سیاسی و اقتصادی در محدوده مرزهای ملی متوقف نمیماند و از طریق پیوندهای انرژی، مالی، تجاری و زنجیرههای تأمین به سایر بازیگران سرایت پیدا میکند. همین ویژگی ساختاری، امکان تبدیل فشارهای محدود به پیامدهای گستردهتر در سطح نظام بینالملل را فراهم کرده است و برخی دولتها در مواجهه با فشار خارجی، تلاش میکنند آثار بحران را از سطح داخلی به سطح روابط بینالملل منتقل کنند تا محاسبات طرف مقابل دستخوش تغییر شود.
در نظریه بازدارندگی، این الگو ذیل منطق افزایش هزینه برای طرف فشارآور تحلیل میشود و در این منطق، تصمیمگیر سیاسی صرفاً با پیامدهای داخلی سیاست خود روبهرو نیست، بلکه دامنهای از تبعات فرامرزی نیز در ارزیابی او وارد میشود و قاعدتاً افزایش دامنه اثرات، توازن هزینه و فایده را در سطح تصمیمگیری پیچیدهتر کرده و امکان استمرار سیاست فشار را با تردید همراه میسازد. در این سطح، ابزارهای قدرت از قالب نظامی یا سیاسی صرف عبور کرده و به حوزههای اقتصادی و زیرساختی نیز تسری پیدا کرده است.
موقعیت ژئوپلیتیک برخی کشورها در مسیرهای اصلی انرژی و تجارت جهانی، بستر شکلگیری این نوع بازدارندگی را تقویت کرده است و گلوگاههای ترانزیتی و مسیرهای راهبردی انتقال انرژی، در ساختار اقتصاد جهانی نقش تعیینکننده دارند و اختلال در آنها دامنه اثرات گستردهای بر بازارهای منطقهای و فرامنطقهای ایجاد میکند. همین جایگاه ساختاری، امکان بهرهگیری از ابزارهای غیرمستقیم برای اثرگذاری بر معادلات فشار را افزایش میدهد و سطح محاسبات امنیت اقتصادی را در سطح جهانی ارتقا میدهد.
اقتصاد سیاسی بینالملل این وضعیت را در قالب وابستگی متقابل پیچیده توضیح میدهد و در چنین ساختاری، قدرت در انحصار ابزارهای نظامی باقی نمیماند و شبکهای از ظرفیتهای انرژی، مالی، حملونقل و بازارهای مصرف در تعریف آن نقش ایفا میکند از سوی دیگر اتصال متقابل این حوزهها موجب شده است که تغییر در یک بخش از سیستم، پیامدهای زنجیرهای در سایر بخشها ایجاد کند و در نتیجه، ابزارهای فشار و پاسخ متقابل نیز از سطح دولتها فراتر رفته و ماهیتی شبکهای پیدا کرده است.
کاربست چنین رویکردی مستلزم مجموعهای از الزامات ساختاری است و برخورداری از توان اثرگذاری واقعی برنقاط حساس اقتصاد جهانی، یکی از این الزامات به شمار میرود. در کنار آن، ظرفیت داخلی برای تحمل پیامدهای متقابل و استمرار تابآوری اقتصادی نقش تعیینکنندهای دارد و مدیریت ریسک در سطح راهبردی نیز اهمیت ویژهای پیدا میکند زیرا گسترش دامنه تنش به حوزههای غیرقابل پیشبینی، پیامدهای گستردهتری ایجاد میکند. پیرو حمله وحشیانه رژیم کودک خوار امریکا و کودککش صهیونیستی به ایران عزیزمان، تهران با مدیریت هوشمند تنگه هرمز و بهرهگیری از ظرفیتهای ژئوپلیتیک ثابت کرد میتواند از این ابزار بهعنوان بخش مهمی از سازوکار بازدارندگی اقتصادی استفاده کند و در این چارچوب، مدیریت موقعیت راهبردی تنگههرمز نقش تعیین کنندهای در افزایش فشار به دشمن بدذات داشت و در عمل به بازتعریف بخشی از محاسبات اقتصادی و سیاسی در سطح بینالملل منجر شد. در مجموع، این تجربه بیانگر آن است که استفاده هدفمند از اهرمهای ژئوپلیتیک در چارچوب اقتصاد سیاسی بینالملل میتواند بر توازن هزینه و فایده در معادلات فشار اثر بگذارد و ظرفیت چانهزنی بازیگر را در شرایط تقابل افزایش دهد.