کد خبر: 1341382
تاریخ انتشار: ۰۵ بهمن ۱۴۰۴ - ۰۵:۲۰
زنده‌یاد سید مهدی طالقانی و پایبندی به لوازم اخلاقی انقلاب اسلامی
آقازاده‌ای که شهرتش را نمی‌گفت تا امتیازی نداشته باشد در آخرین روز از دی ماه سرد ۱۴۰۲، یک آدم ساده، اما عمیق از میان ما رفت! سیدمهدی طالقانی، فرزند یکی از محبوب‌ترین چهره‌های تاریخ معاصر، در سایه‌سار بلند پدر، خود را پنهان نگاه داشت و ترجیح داد که هیچ‌گاه بازیگر و نقش آفرین میدان‌ها نشود. او نه از بستگی به قدرت، نه در برخورداری از شهرت که در جانبداری از انسانیت شناخته می‌شد. در دنیایی که هرکس درپی آن است که از دیگران بیشتر بگیرد، این مرد چیزی نخواست و نگرفت
 پروین قائمی

جوان آنلاین: زنده‌یاد سید مهدی طالقانی، فرزند مرحوم آیت‌الله سید محمود طالقانی، نه تنها یاوری وفادار و همراهی همیشگی در مسیر آرمان‌های انقلاب اسلامی بود که تجسمی از اخلاق نیک، فداکاری و فروتنی در زندگی روزمره به شمار می‌رفت. با نزدیک‌شدن به دومین سالگرد درگذشت آن فقید سعید، یادآوری منش و کارنامه او، فرصتی ارزشمند برای تأمل در ارزش‌های اخلاقی‌ای است که مبارزان انقلاب به آنها پایبند بودند. این نوشتار با تکیه بر روایاتی از زندگی و شخصیت آن زنده‌یاد، سعی دارد تا از حیات و سیره او گزارشی به دست دهد. روحش شاد و یادش گرامی‌باد.

رشد یافته در مکتب تربیتی پدر

شادروان سید مهدی طالقانی، فرزند یکی از برجسته‌ترین شخصیت‌های تاریخ معاصر ایران بود و در دوران پرفراز و نشیب مبارزه با رژیم گذشته، دریاری رساندن به پدرش مجاهد کبیر، آیت‌الله سید محمود طالقانی می‌کوشید. او نه تنها در کنار ایشان ایستاد که با استفاده از توانایی‌ها و ارتباطات خود، در سازماندهی به کوشش‌های انقلابی و جمع‌آوری کمک‌های مردمی نقش فعالی داشت. این نقش، صرفاً محدود به حمایت‌های مادی نبود، بلکه شامل همگامی، ارائه مشورت و تنظیم بخشی از فعالیت‌های مربوط به آیت‌الله در حوزه کمک‌رسانی به مردم نیز می‌شد. در ۱۲ سالگی و به هنگام رساندن یک اعلامیه به پدر در ملاقات‌های نوبه‌ای زندان، برای اولین بار دستگیر شد! حدوداً ۱۰ سال بعد نیز همراه با برادرش زنده‌یاد سید حسین طالقانی، مجدداً بازداشت و مورد ایذاء فراوان قرار گرفت. خود در این فقره نقل کرده است:

«برای آقا، فقط اصول مهم بودند. یک بار من و برادرم را به کمیته مشترک بردند ولی نتوانستند از ما حرفی بکشند. موقعی که آزادمان کردند، پیش خودمان فکر کردیم حالا پدر از دیدن ما چقدر خوشحال می‌شود! با هزار شوق و ذوق، به خانه رفتیم. آقا تا در را باز کرد، اولین سؤالی که پرسید، این بود: کسی را که لو ندادید؟ ما فهمیدیم نه زندان رفتن، نه شکنجه شدن، نه هیچ فشار دیگری، خود به خود برای آقا ارزش نیست، بلکه فقط این مهم است که مبارزین لو نروند و روند انقلاب صدمه نبیند...». با این همه او به روایت کوشش‌ها و دشواری‌هایش در دوران مبارزه کمتر رضایت می‌داد، چه اولاً اعتقاد داشت که کاری نکرده است و ثانیاً برخی کسان که از او بس فعال‌تر بودند، در واگویه رنج‌های خویش اولویت دارند. برای او افتخار فقط در ایمان به ارزش‌هایی بود که نه در شهرت و ثروت که در قلمرو عدالت‌جویی و ظلم‌ستیزی جای داشت. در یک کلام، وفاداری او به پدر، در حفظ و تداوم سنت اخلاقی و سیاسی آیت‌الله طالقانی، به ویژه در دهه‌های اخیر بسیار تأثیرگذار بود.

ایستاده به تلاش خویش، نه شهرت پدر

سیدمهدی از نوجوانی اهل کار بود و قبل از انقلاب، درآمد بالایی داشت. او در اینباره گفته است: «من در ۱۲، ۱۳ سالگی، رانندگی یاد گرفته بودم. آقا در زندان بود، که سرکار رفتم. ایشان معتقد بود کار برای نوجوان سازنده است و فقط روی این نکته تأکید داشت که نامشروع نباشد. خاطرم است که دو، سه سال پس از آن یعنی در ۱۵، ۱۶ سالگی، یک روز و از سر عصبانیتی زودگذر از مادرم قهر کردم! رفیق پیراهن دوزی از بستگان عمویم، روز‌ها کار خیاطی می‌کرد و ظهر‌ها و شب‌ها، سرویس چیتسازی را می‌برد. پیش او رفتم و خواستم تا کاری برایم جور کند. او هم گفت: سرویس شب چیتسازی را، تو ببر! روز‌ها به مدرسه می‌رفتم و شب‌ها کار می‌کردم. سه، چهار ماهی کار کردم، تا یک شب مدیر آنجا آمد و گفت: به سن‌وسال تو نمی‌خورد که حتی تصدیق داشته باشی، چه رسد به گواهینامه پایه یک و بیرونم کرد! با این همه در جای دیگری کار پیدا کردم و ادامه دادم...».

میراث دارِ مهربانی و دلسوزی

مهربانی و دلسوزی او، به پدر شباهتی بسیار داشت. آدم‌ها از هر صنف و طبقه‌ای، بدون رودربایستی حرف‌های‌شان را به او می‌زدند و با وی درددل می‌کردند. او این کردار را به شکلی طبیعی از پدر آموخته بود و در عمل به کار می‌بست. وی درباره الگوی رفتاری خویش، اذعان دارد: «دور و اطراف مسجد هدایت، بعضی‌ها کارشان طوری بود که ممکن است باب طبع متدینین نباشد. مثلاً توی کافه کار می‌کردند، ولی همین آدم‌ها مقید بودند که نماز ظهر و عصر یا مغرب و عشای‌شان را پشت سر آقا بخوانند. فردی بود که در کنار خیابان، پاسور، ورق و اینگونه چیز‌ها می‌فروخت. آدم گردن کلفت و بزن بهادری بود و خیلی هم تقید داشت که حتماً نمازش را در مسجد بخواند! یکی، دو باری لات و لوت‌هایی که آقا را نمی‌شناختند، موقعی که ایشان داشت از خیابان رد می‌شد، به او متلک گفته بودند! امثال همین آدمی که گفتم، می‌ریختند و یقه آنها را می‌گرفتند و حسابی کتک‌شان می‌زدند! وقتی آقا بین دو نماز یا به مناسبت‌هایی سخنرانی می‌کرد، بیشتر از همه روی اینها تأثیر می‌گذاشت؛ الحمدالله همه‌شان عاقبت به‌خیر شدند. آقا در جذب افرادی از این قبیل، نظیر نداشت. توی زندان شماره ۴، افرادی با اتهاماتی مثل قاچاق‌فروشی زندانی بودند، از جمله یکی بود به اسم ناصر بختیار که قرار بود آقا و بقیه زندانی‌ها را کلافه کند و خلاصه با لات‌بازی، امان آنها را بِبُرد. آقا جوری با او و دار‌ودسته‌اش رفتار کرد که مریدش شدند! تا جایی که اگر می‌خواست خبری به خارج زندان بفرستد، ازسوی عوامل اینها و حتی برخی نگهبانان می‌فرستاد! تواضع و خاکی بودن آقا باعث می‌شد که افراد حتی پس از مدت کوتاهی که با او حشرونشر داشتند، کاملاً متحول شوند...».

او در خاطره دیگری، باز از مهربانی و مدارای درس‌آموز پدر سخن به میان می‌آورد: «پدرم با همه مدارا می‌کرد، به همه محبت می‌کرد، دلسوز بود و واقعاً دلش می‌خواست همه هدایت شوند. یادم است در یکی از شهر‌های شمال، خانواده بهایی بسیار سرشناس و متمولی زندگی می‌کردند. اهالی آن شهر به‌رغم اینکه به خاطر کسب‌وکارشان با آنها ارتباط داشتند، ولی با این خانواده معاشرت نمی‌کردند و اگر هم به خانه‌شان می‌رفتند، مثلاً چای آنها را نمی‌خوردند. یک روز آقا به متدینین و جمعی از اطرافیان گفت: بلند شوید، می‌خواهیم به جایی برویم. آنها هم، به دنبال ایشان راه می‌افتند. وقتی به در خانه فرد مذکور می‌رسند، از آقا می‌پرسند: شما می‌دانید که دارید درخانه چه کسی را می‌زنید؟ آقا می‌گوید: حالا شما بیایید! صاحبخانه وقتی آقا را پشت در می‌بیند، به‌شدت منقلب می‌شود و سریع زن‌و‌بچه‌هایش را جمع می‌کند و خدمت آقا می‌آید. همین برخورد محبت‌آمیز آقا، باعث شد او مسلمان شود! گفتنی‌ها درباره جاذبه پدر، فراوان است. خاطرم است که در دوره اوج‌گیری انقلاب، تراکم‌کاری آقا فوق‌العاده بالا بود و رسیدگی به امور دفتر و شورای انقلاب و سخنرانی‌ها و دیدارها، واقعاً ایشان را خسته می‌کرد. یک روز به من گفت: مهدی، اتومبیلی جور کن و فردا مرا به بیرون شهر ببر به کسی هم نگو که چنین برنامه‌ای داریم! گفتم: اگر نگویم نگران می‌شوند. گفت: بگذار یک روز نگران شوند، اشکالی ندارد! ماشین تویوتایی را که برای دفتر گرفته بودم، آماده و فردا صبح، بدون سروصدا، آقا را سوار کردم و از جاده هراز به طرف شمال راه افتادیم. ظهر در جنگل سیسنگان، نماز خواندیم و نان‌وپنیری خوردیم. آقا گفت: برو یک چایی جورکن! گفتم: آقا! هر جا برویم، شما را می‌شناسند. سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. از جاده مرزن‌آباد که گذشتیم، یک کلبه روستایی دیدیم. آقا گفت: برو ببین آنجا چه خبر است؟ رفتم و دیدم که پیرزنی کار می‌کند. برگشتم و به آقا گفتم: می‌رویم و همینجا چای می‌خوریم! پیرزن وقتی چشمش به آقا افتاد، همینطور مات‌ومبهوت نگاهش می‌کرد و می‌گفت: شما آقای طالقانی نیستید؟ آقا اول از معرفی خودش طفره رفت، ولی بعد که دید طرف اصرار می‌کند، پاسخ داد: هستم، ولی بیا بنشین یک چایی به ما بده و به هیچ‌کس هم چیزی نگو! پیرزن گفت: من اگر بعداً بگویم که آقای طالقانی در اینجا بوده، مردم خیال می‌کنند که دیوانه شده‌ام، پس لااقل اجازه دهید تا شوهرم را صدا بزنم. آقا اجازه داد و او رفت شوهرش را - که مشغول کشاورزی بود- آورد. پیرمرد چنان دستپاچه شده بود که نمی‌دانست چه کار کند! آنجا چای خوردیم و بلند شدیم و راه افتادیم. آقا از این کار‌ها زیاد می‌کرد...».

علاقه‌ای که واقعی بود، نه از سر ترس و اجبار!

علاقه او به پدر، نه از سر اجبار بود و نه ترس. او در روندی کاملاً طبیعی، به پدر علاقه‌مند شد و سپس در شناساندن وی به جامعه همت نمود. چنان‌که تصریح می‌کند: «اگر امروز فرزندان پدران‌شان را قبول ندارند، به خاطر این است که پدر‌ها هم آنها را قبول ندارند و خیال می‌کنند بچه‌ها نمی‌فهمند! فقط می‌خواهند افکار خودشان را القا کنند، ولی ما با آقا از این مسائل نداشتیم. ایشان حتی نظر یک بچه ۱۰ ساله را هم می‌پرسید و همیشه جوری صحبت می‌کرد که همه ما احساس می‌کردیم نظر ما مهم بوده و پدر به آن توجه کرده است. در خانواده ما، واقعاً مسئله شورا مطرح بود. نه در خانواده که آقا در هر جایی که بود و لازم می‌دانست، نظر همه را می‌پرسید و می‌گفت: ممکن است به ذهن این بچه ۱۰ ساله چیزی برسد که صدسال به ذهن من نرسد! ایشان، به فکر همه اهمیت می‌داد. ما مسائل‌مان را خیلی راحت با آقا مطرح می‌کردیم. این قدر که ما راحت حرف‌هایمان را به آقا می‌زدیم، فکر نمی‌کنم بچه‌های هیچ روشنفکر و مدعی دیگری می‌توانست حرفش را به پدرش بزند. آقا همیشه نظر همه را می‌پرسید و اگر هم با چیزی مخالف بود، دلایل مخالفتش را می‌گفت و جوری هم می‌گفت که همه ما قبول می‌کردیم. هیچ‌وقت نباید و حتماً نمی‌گفت، دلایلش را تشریح می‌کرد و معتقد بود، وقتی آدم‌ها را به شدت از چیزی منع کنی، حتماً به سراغش می‌روند! خلاصه اینکه آقا هیچ‌وقت در هیچ مسئله‌ای، ما را اجبار به پذیرش سخنانش نمی‌کرد. همینطور که هرگز نمی‌گفت، اینجا برو و آنجا نرو! همیشه برای ما، مثال‌های قابل فهم می‌آورد و خودمان حقیقت را در می‌یافتیم...».

بذل اموال در دوره اوج‌گیری انقلاب اسلامی

با اوج‌گیری مبارزات انقلابی از نیمه سال ۱۳۵۷، سید مهدی طالقانی، بضاعت مالی خود را در طریق این حرکت صرف نمود. نه برای آینده خود، نه برای احزاب یا گروه‌هایی که به آنها احساس نزدیکی می‌کرد، بلکه برای توفیق حرکت عظیم ملت. در سالیان بعد و بروز برخی تنگنا‌های اقتصادی نیز هرگز نه از کسی درخواست کمک کرد و نه حتی انتظاری داشت. او در دوره اوج شهرت پدر، حافظ سلامت و شأن او بود و با دل‌وجان از وی مراقبت می‌نمود: «من در اکثر اوقات همراه آقا بودم، نه برای اینکه برای خودم اعتبار و جایگاهی دست و پا کنم، بلکه آقا یک کاری می‌کرد که آدم دوست داشت همیشه همراهش باشد. گاهی که خودم رانندگی می‌کردم، وقتی کسی بی‌هوا جلوی من می‌پیچید، عصبانی می‌شدم و چهارتا درشت بار طرف می‌کردم! گاهی آقایان دیگری مثل مهندس بازرگان یا دکتر بهشتی هم، داخل اتومبیل بودند. آقا به شوخی می‌گفت: بچه‌جان! مراعات مرا نمی‌کنی، دست‌کم رعایت آقایان را بکن!... وقتی با پدر از شهر بیرون می‌رفتیم، گشت‌وگذار و صرف غذا با ایشان لطف خودش را داشت. آقا می‌نشست و با ما حرف می‌زد که کیف می‌کردیم و چهار تا مطلب می‌گفت که برای همیشه در ذهن‌مان می‌ماند...».

توصیه پدر، در عدم‌پذیرش مشاغل دولتی

زندگی سیدمهدی طالقانی، همانند پدرش، ساده و حتی پایین‌تر از متعارف بود و نمی‌شد نشانه‌ای از «آقازادگی» در آن سراغ گرفت. وی حتی در جامعه، خود را با شهرت «علایی» معرفی می‌کرد که کسی او را نشناسد! سیدمهدی در باب توصیه‌های پدر در این خصوص، خاطرنشان کرده است:

«آقا همیشه به ما توصیه می‌کرد که به کلی از هر کاری که در آن شائبه دنیازدگی است، دوری کنیم. بعد از پیروزی انقلاب، به تک‌تک ما فرزندان ایشان، شغل‌های پردرآمد و مهمی پیشنهاد می‌شد. حداقلش ریاست فلان کارخانه، یا بهمان واحد تولیدی بود! ما هم شدیداً در مضیقه مالی بودیم، چون مثلاً خود بنده که قبل از انقلاب وضع مالی خوبی داشتم، در جریان فعالیت در دفتر همه دارایی‌ام را به تدریج از دست دادم، به طوری که در این اواخر می‌رفتم و از پدر پول توجیبی می‌گرفتم! یک روز به آقا گفتم: شما که وضع ما را می‌دانید، چرا اجازه نمی‌دهید یکی از این پیشنهاد‌ها را قبول کنیم؟ ایشان گفت: مردم مرا می‌شناسند؛ اگر کسی بخواهد علیه من حرفی بزند، باور نمی‌کنند؛ تنها راه خراب‌کردن من این است که فرزندانم خطا کنند یا گرفتار مفاسد مالی و اقتصادی شوند...». سیدمهدی می‌گفت: «در روز‌های منتهی به پیروزی انقلاب، نه کمیته انقلابی وجود داشت و نه کمیته امدادی و نه هیچ نهاد دیگری و همه کار‌ها به خانه کوچک ما در پیچ شمیران ارجاع می‌شد! مردم هر چه که گیرشان می‌آمد، به آنجا می‌آوردند. خانه پر شده بود از اسلحه و امکانات مختلف، به طوری که دیگر جایی برای استراحت آقا نبود و باید شب‌ها را درخانه خویشی یا دوستی سپری می‌کرد. یک شب، یک کامیون پر از مایحتاج مردم و حتی پول به خانه آورده بودند. آقا داشت می‌رفت که به من گفت: مهدی! ببین یک اسکناس ۲۰ تومانی داری که بدهی من در جیبم داشته باشم؟ به شوخی گفتم: آقا، اینجا یک کامیون پر از پول آورده‌اند! اخم کرد و گفت: اینها مگر مال من و توست؟ البته ایشان می‌دانست که شوخی می‌کنم و گر نه آن همه امکانات را، به ما نمی‌سپرد...».

پس از پدر

پدر در شامگاه ۱۹ شهریور ۱۳۵۸ روی از جهان برگرفت و به فاصله‌ای از این رخداد، بازار مصادره به مطلوب و از آن خود‌سازی وی گرم شد! سیدمهدی طالقانی، در مقطعی حساس تبیین اندیشه و سیره پدر را آغاز نمود؛ برای او نکوداشت‌های گوناگون برگزار کرد و یادمان‌های متنوع منتشر ساخت. او خواهران و برادرانش را نیز (تا جایی که در توان داشت) از استفاده از نام و اعتبار پدر باز داشت. چه برای او، آقازاده بودن نه به معنای سروری و برخورداری که به مفهوم مسئولیت بود. وی بار‌ها اصرار ورزید: «آقازادگی نه حالا که از همان اولش برای ما مشکل‌ساز بود! چون مردم توقعاتی دارند و خیال می‌کنند که آقازاده طالقانی، احتمالاً قدرت و امکانات زیادی دارد. هر گرفتاری و مشکلی که دارند، مراجعه می‌کنند که: آقا، فلان‌جا کسی را داری؟ ما گرفتاریم! نمی‌توانم به آنها بگویم: خود مرا دزد زده، رفته‌ام دزد را گرفته و تحویلش داده‌ام، از او اقرار قانونی گرفته شده، با این حال او را رها کرده‌اند و رفته است! مردم توقع دارند و من ناتوان هم، نمی‌توانم برآورده کنم! خیال می‌کنند که از ما کاری برمی‌آید، خبر ندارند که خودمان هم باید دنبال پارتی بگردیم! با این همه به یک چیز دلخوشم، تا امروز کسی را ندیده‌ام که به ما بگوید، خدا بیامرزد طالقانی را ولی فلان مشکل را داشت! از بابت محبت مردم و جایی که پدر در دل آنها دارد، بسیار خرسندم. خیلی که نخواهند با محبت از آقا یاد کنند، می‌گویند، او با همه فرق داشت...».

سیدمهدی به سان پدرش، بس شجاع بود و در برابر سخن و کردار نادرست، حتی از سوی نزدیکانش، قاطعانه می‌ایستاد. مهربان بود و شوخ‌طبع، اما در برابر ظلم، بیتاب و توفنده می‌شد! بر این پای می‌فشرد که: «من از حق خودم می‌گذرم، اما از حق دیگران دفاع می‌کنم!». این حکایت در فضای امروز که همه چیز برمدار نام و نفوذ و مال می‌چرخد، دلنواز می‌نماید. روایتی که نشان می‌دهد، انسانیت نه در این است که چقدر داری بلکه در این است که چقدر می‌توانی از خودت مایه بگذاری، چنان‌که آن زنده‌یاد را رأی بر این بود: «دلگیرم، نه برای خودم، بلکه برای برخی چیز‌هایی که می‌بینم. احساس می‌کنم آقا و دیگران آنقدر رنج نبردند که باز عده‌ای بروند آن بالا‌بالا‌ها و عده‌ای هم هنوز شپش از سروکول بچه‌های‌شان بالا برود! همه رنج و تلاش پدرم و دیگر مبارزانی که با آنها مأنوس بودیم و زندگی‌شان را می‌دیدیم، این بود که اگر فقری است برای همه باشد، اگر نانی هم است برای همه. خدا کند که بشود. همین...»؛ و سرانجام...

در آخرین روز از دی ماه سرد ۱۴۰۲، یک آدم ساده، اما عمیق از میان ما رفت! سیدمهدی طالقانی فرزند یکی از محبوب‌ترین چهره‌های تاریخ معاصر، در سایه سار بلند قامت پدر خود را پنهان نگاه داشت و ترجیح داد که هیچ‌گاه بازیگر و نقش آفرین میدان‌ها نشود. او نه از بستگی به قدرت، نه در برخورداری از شهرت که در جانبداری از انسانیت شناخته شد. او هرگز خویش را ندید. برای وی، سکوت درباره خود، یک شجاعت بزرگ بود. سیدمهدی می‌دانست که گفتن «من دستگیر و زندانی و شکنجه شده‌ام»، شاید در مدت کوتاهی برایش فضا و امکانی را فراهم سازد، اما ممکن است وی را از ارزش‌های اصیل خود بیندازد. تقید داشت که بگوید: «من به زندان و دستگیری افتخار نمی‌کنم، افتخار من این است که در جایی بوده‌ام که باید می‌بودم!». در دنیایی که هر کس درپی آن است که از دیگران بیشتر بگیرد، این مرد چیزی نخواست و نگرفت. درجایی که انسان‌ها می‌توانند از نام خود مزایای سیاسی یا مالی ببرند، او نه از نام خود، نه از نام پدرش، استفاده نکرد. در دنیایی که شجاعت اغلب به خشونت و تهدید تعبیر می‌شود، او شجاعت را در ایستادگی در برابر حق‌کشی می‌دید. یادش بخیر.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار