کد خبر: 1339732
تاریخ انتشار: ۲۴ دی ۱۴۰۴ - ۰۳:۴۰
گفت‌وگوی «جوان» با همسر و ۲ فرزند شهید قربانعلی ناموری از شهدای سپاه بستان‌آباد در تجاوز امریکا و رژیم صهیونیستی
خدا بابا را برای خودش انتخاب کرد سال گذشته عمل جراحی کردم و به مدت چهار روز در آی سی یو ماندم. همه این شب و روز‌ها همسرم مرا تنها نگذاشت و دلداری‌ام داد. من در عین اینکه دردم خیلی شدید بود، اما درس وفاداری، صبوری و خدمت بی‌منت را از همسرم یاد گرفتم. متوجه شدم ایشان چقدر عاشقانه برای زندگی‌مان تلاش می‌کند
علیرضا محمدی

جوان آنلاین: شهید قربانعلی ناموری از شهدای بستان‌آباد در تجاوز رژیم صهیونیستی و امریکا به کشورمان است. بستان‌آباد شهر کوچکی در استان آذربایجان شرقی است که با تبریز، مرکز این استان چند کیلومتری فاصله دارد و کسی گمان نمی‌کرد در حملات هوایی صهیونیست‌ها به کشورمان، سپاه این شهر کوچک نیز مورد اصابت قرار گیرد، اما گویا آنجا مردانی بودند که قامت خود را به اندازه لباس شهادت کرده بودند. آنها که سال‌ها در حسرت شهادت زندگی می‌کنند، برای‌شان فرقی نمی‌کند کجا باشند و زمانی که موسم شهادت از راه برسد، بهار شکفتن و شکوفایی آنها نیز از راه می‌رسد. روزی که سپاه بستان‌آباد بمباران شد و چند پاسدار و سرباز به شهادت رسیدند، همگی مصداق بارزی از افرادی شدند که سعادت شهادت را در شرایطی خاص کسب کردند. در گفت‌و‌گو با سمیه عباسیان‌زاده همسر، فاطمه ناموری دختر و امیرمحمد ناموری پسر شهید مروری بر زندگی و خاطرات این شهید گرانقدر داشتیم. 

همسر شهید
چطور با شهید ناموری آشنا شدید و معیار شما و همسرتان برای ازدواج چه بود؟
من و شهید ناموری در آبان ۱۳۸۱ عقد کردیم و ۹ ماه بعد مراسم ازدواج‌مان برگزار شد. ازدواج ما به صورت سنتی بود و من قبل از خواستگاری اصلاً او را ندیده بودم و نمی‌شناختم. اولین بار در جلسه خواستگاری که با خواهرشان آمده بودند همدیگر را دیدیم و پسندیدیم. معیار‌های من برای ازدواج این بود که از خدا می‌خواستم پسری خداشناس و اهل نماز و روزه و مودب و تلاشگر نصیبم کند و خدا را شکر که آقای ناموری همه این خصوصیات را داشت. معیار‌های شهید هم برای همسر آینده‌ا‌ش تقریباً همین مواردی بود که من داشتم. او هم یک دختر خداشناس، اهل نماز، قرآن، کم توقع و ساده‌زیست در نظر داشت و بعد از صحبت‌های اولیه متوجه شدیم هر دو معیار‌ها و شاخصه‌های یکسانی داریم و این شاخصه‌ها را در وجود همدیگر دیدیم. 

طی سال‌ها زندگی مشترک با شهید ناموری، ایشان را چطور آدمی شناختید و بارزترین صفات اخلاقی‌شان چه بود؟
شهید یک انسان خیلی خوش اخلاق، با ایمان و چشم پاک بود. همچنین قلب صافی داشت. در همه شرایط زندگی‌مان به ویژه در شرایط سخت بسیار صبورانه و متفکرانه رفتار می‌کرد. در یک کلام همسری خوش اخلاق و صبور بود. 

در زندگی با شهید چه نکاتی را از ایشان یاد گرفتید؟ آیا زندگی با ایشان موجب ارتقای نگاه دینی و اعتقادی شما در مسائل مختلف شد؟ 
او در زندگی علاوه بر اینکه خودش غیبت کسی را نکرده بود و به کسی تهمت نمی‌زد و کسی را قضاوت نمی‌کرد، به من و بچه‌ها همیشه تأکید می‌کرد از این کار‌ها دوری کنیم به ویژه در خانه خودمان هیچ وقت غیبت نکنیم، چراکه رحمت خدا شامل حال ما نمی‌شود. یکی دیگر از توصیه‌های همسرم پشتیبانی از ولایت فقیه بود و تأکید می‌کرد لحظه‌ای از ایمان و اعتمادمان به رهبری کم نشود. چون ایشان نایب امام زمان (عج) هستند و اگر پشتیبان ولی فقیه باشیم، هرگز به کشورمان آسیبی نمی‌رسد. در رفتار همسرم همیشه پایه‌های اساسی دین اسلام رعایت و تقیدش به مسائل مذهبی به وضوح دیده می‌شد. من هم به کمک او سعی می‌کردم اینطور مسائل را بیشتر رعایت کنم. 
شما چند فرزند دارید و شهید ناموری درباره تربیت فرزندان‌شان چه نکاتی را رعایت می‌کردند؟ 
در طول بیست و چند سال زندگی مشترکی که داشتیم، خدا به ما دو فرزند به نام‌های فاطمه و امیرمحمد داد. الان فاطمه ۲۱ ساله و امیرمحمد هم ۱۱ ساله است. شهید ناموری همیشه به من توصیه می‌کرد باید با بچه‌ها رفیق و دوست باشیم تا آنها احساس راحتی کنند. اگر آنها ما را دوست خودشان بدانند راز و حرف دل‌شان را راحت با ما در میان می‌گذارند. همسرم علاوه بر اینکه خوش اخلاق و خوش رفتار بود به من هم توصیه می‌کرد در رفتارهایم مراقب باشم، چون بچه‌ها از عمل ما یاد می‌گیرند، نه صرفاً از گفتارهای‌مان. 

آخرین دیدارتان قبل از شهادت چطور بود و چگونه با خبر شهادت ایشان روبه‌رو شدید؟
شهید در هفته‌ای که جنگ بود، دائم الوضو بود. آخرین روز‌هایی که همسرم در خانه بود، خیلی نورانی شده بود و تغییراتی را در سیما و گفتارش می‌دیدیم. شب آخر که در کنارمان بود، من تا صبح کلی با خدا راز و نیاز کردم و آیت‌الکرسی و قرآن خواندم و خودمان و همسرم را به خدا سپردم. در راز و نیازهایم به خدا گفتم او سرباز امام زمان (عج) است و خواستم هیچ اتفاقی در این جنگ برایش نیفتد و همگی صحیح و سالم از جنگ عبور کنیم. روز آخر که از سرکار کمی دیر برگشت مثل همیشه منتظر بودیم با هم ناهار بخوریم. وقتی رسید چهره‌اش سفیدتر شده و خیلی نگران بود، اما فضای خانه را با حرف‌هایش شاد کرد. با هم کلی شوخی کردیم و ناهار خوردیم. بعد پا شد که به روستا برود، وضو گرفت و پیراهن سفیدش را از من خواست. آوردم و پوشید. پرسیدم کی به شهرستان برمی‌گردی؟ گفت هرموقع از محل کارم زنگ بزنند، چه در راه رفت باشم چه وسط کار برمی‌گردم و محل کارم می‌روم. بعد کمی با بچه‌ها شوخی کرد و با خنده از خانه خارج شد. هنگام خروجش از خانه او را به خدا سپردیم و دوباره شروع به خواندن قرآن و آیت‌الکرسی کردم. بعد از خارج شدن شهید از خانه، دلتنگی عجیبی سراغم آمده بود. 

گفتید همسرتان به روستا رفته بود، پس چطور در بمباران پایگاه سپاه به شهادت رسیدند؟ 
آن شب هم وقتی ما صدای انفجار را در شهر شنیدیم و متوجه شدیم سپاه را بمباران کرده‌اند، خیلی دل‌مان قرص بود که همسرم در روستاست و محل کارش نیست. خبر نداشتیم او به محل کارش برگشته است. البته از همان لحظه بمباران به گوشی‌اش خیلی زنگ زدیم، اما جوابی دریافت نکردیم. حتی بیمارستان هم سراغ او رفتیم، اما گفتند زخمی و به تبریز منتقل شده است. تا صبح از وضعیتش بی‌خبر ماندیم. صبح ساعت ۵/۷ به خانه برادر همسرم رفتیم به امید به ملاقاتش رفتن، اما متوجه شدیم همسرم به شهادت رسیده است. سوزناک‌ترین خبری که می‌توانستم آن لحظه بشنوم، همین بود. اما وقتی شنیدم هنگام نماز خواندن به آرزوی خودش رسیده است از حضرت زینب (س) صبر خواستم تا بتوانم لحظات آخری که قبل از تشییع و تدفین در کنارمان است، او را به شایستگی همراهی و مشایعت کنم. 

چه خاطرات ماندگاری از شهید دارید؟ 
ما هم مثل همه مردم، در طول زندگی‌مان خاطرات خوب و بد زیادی داشتیم، اما به یادماندنی‌ترین خاطره‌ای که داشتیم برای شب یلدای پارسال بود. آخرین شب یلدای‌مان را کنار هم در تخت بیمارستان گذراندیم. من یک هفته شدید مریض شدم، اما نمی‌دانستیم درد چیست. روز جمعه که شب یلدا بود، من دردم شدیدتر شده بود. با اصرار همسرم به تبریز رفتیم. بعد از سونوگرافی و کلی پیگیری متوجه شدیم طحال من در خطر است و جانم را تهدید می‌کند. البته شدت حساسیت موضوع را دکتر فقط به خود همسرم گفته بود. او هم به هیچ کس نگفت و تنهایی با جان و دل و با مهربانی‌اش دنبال بهترین پزشکان برای عمل کردنم بود. ساعت ۱۱ شب به اتاق عمل رفتم و سه ساعت عمل طول کشید و همسرم تنهایی پشت در اتاق عمل با خدا راز و نیاز می‌کرد و برای اینکه سالم و به سلامتی به خانه برگردیم، کلی نذر و نیاز کرده بود. من بعد از عمل به مدت چهار روز در آی سی یو ماندم که همه این شب و روز‌ها را همسرم مرا تنها نگذاشت و دلداری‌ام داد. من در عین اینکه دردم خیلی شدید بود، اما درس وفاداری و صبوری و خدمت بی‌منت را از همسرم یاد گرفتم. متوجه شدم ایشان چقدر عاشقانه برای زندگی‌مان تلاش می‌کند. 
 

دختر شهید
در زندگی‌تان چه نکاتی را از پدر آموختید؟
من تا چشم باز کردم پدرم را یک مرد واقعی دیدم. نه به ادعای خودم که فرزندش باشم و نه اینکه بعد از شهادت بخواهیم چنین حرفی درباره ایشان بزنیم، چراکه خیلی از اطرافیان و حتی افراد غریبه نیز در زمان حیاتش می‌گفتند آقای ناموری یک مرد به تمام معناست. او برای من، نه یک افسانه دور، بلکه اولین معلم زندگی‌ام بود. پیش از آنکه دنیا را بشناسم، درس بزرگی را آموختم: اینکه برخی انسان‌ها برای هدفی فراتر از وجود خود زندگی می‌کنند و برای حفظ آرمان‌های‌شان از عزیزترین چیز یعنی جان خود می‌گذرند. این درس، سنگ بنای تمام درک من از جهان شد. مهم‌ترین نکته‌ای که از ایشان آموختم احترام بود؛ احترام به همه با ویژگی‌های متفاوت فردی‌شان. 

اگر از شما بخواهند پدر را توصیف کنید، ایشان را چطور توصیف می‌کنید؟
به نظر من پدرم آنقدر ویژگی‌های خوب و خداپسندانه داشت که کلمات من قادر به توصیف ایشان نیست؛ مردی خوش اخلاق، مودب، فداکار، ژرف اندیش و حلال خور. با حساسیت بالا به کسب درآمد حلال مقید بود. همچنین متعهد به رعایت فرایض دینی بود. در کنار اینکه سنگ صبور همه بود، خودش هم صبر زیادی داشت. همیشه بدون ادعا و بی‌ریا به خانواده و اطرافیان و هرکس که نیاز داشت کمک می‌کرد. 

پدرتان درباره حجاب یا سبک زندگی چه توصیه‌هایی به شما داشتند؟
همیشه می‌گفت باید خودمان را با فلسفه و فرهنگ حجاب عجین کنیم. می‌گفت اگر شخصی به این نتیجه برسد که روح و جسم او وقتی حجاب دارد در آرامش است، بداند حجاب برایش مانع نیست، حجاب سنگر است. این فرد به خودی خود و نه از روی اجبار یا اکراه حجاب را می‌پذیرد. 

پیش آمده بود پدرتان از شهادتش بگوید یا اینکه بخواهد شما را آماده شهادتش کند؟
بله، می‌گفت من و امثال من ممکن است روزی برسد که به خاطر راهی که انتخاب کردیم، دیگر پیش شما نباشیم، ولی شما باید محکم‌تر باشید. می‌گفت عاشورا فقط یک نیمروز نبود، باید یک عمر با فرهنگ عاشورایی زندگی کنیم تا توفیق شود در عاشورای عمر زمانه خودمان، پشت امام زمان‌مان باشیم. همیشه می‌گفت هر انسان مسلمان در این عصر باید یک دوست شهید برای خودش داشته باشد. یادم است با حسرت خاصی می‌گفت شهادت لیاقت می‌خواهد و هرکسی لیاقت شهادت را ندارد. 

چه خاطراتی از پدرتان دارید؟
رابطه من و پدرم خارج از رابطه پدر دختری بود و بیشتر رفیق بودیم تا پدر و دختر. پدرم در طول زندگی خیلی درد و غم کشید. داغ پنج جوان عزیز و پدر و مادرش را دیده بود، ولی خیلی آرام بود و صبورانه با این مصیبت‌ها برخورد می‌کرد. همیشه می‌گفت خداوند هر روز آدم را با چیزی امتحان می‌کند، روزی با ندادنش و روزی با گرفتن چیزی. مهم این است که باور داشته باشیم فقط باید برای خدا بندگی کنیم، نه برای اسباب این دنیا و افرادش. 
 

پسر شهید
متولد چه سالی هستید؟ هنگام شهادت پدرتان چند سال داشتید؟
من متولد ۱۳ خرداد ۹۳ هستم و وقتی پدرم به شهادت رسید، تازه ۱۱ سالم تمام شده بود. 

پیش آمده بود پدرتان شما را همراه خودش به هیئت‌های مذهبی یا مسجد ببرند؟
بله خیلی وقت‌ها با هم می‌رفتیم. هم خودم علاقه خاصی داشتم، هم پدرم تأکید داشت با هم به مراسم مذهبی و انقلابی در مناسبت‌های خاص برویم. 

توصیه ایشان برای رعایت مسائلی دینی چه بود؟ 
پدرم همیشه می‌گفت ما باید زیر سایه اسلام زندگی کنیم و مراقب انقلاب‌مان باشیم. همیشه توصیه می‌کرد به نماز اهمیت دهم به ویژه نماز جمعه و در مراسمی که برای اهل بیت (ع) و خصوصاً امام حسین (ع) برگزار می‌شد، شرکت کنم. علاوه بر اینها بر ادامه دادن کلاس‌های قرآن، ورزشی و درس خواندن تأکید می‌کرد و می‌گفت پسرم باید در عین اینکه تحصیل می‌کند قرآن بخواند تا آرامش داشته باشد و ورزش کند تا بدن قوی داشته باشد. 

بهترین خاطره‌ای که از پدرتان دارید چیست؟
تک‌تک لحظات زندگی من که پدرم در آن حضـور داشت، برای من بهترین خاطره است، اما اگر بخواهم بخشی را بگویم وقت‌هایی که مسافرت رفته بودیم. مشهد و قم که می‌رفتیم خیلی به ما خوش می‌گذشت. پدرم برای‌مان سنگ تمام می‌گذاشت. 

فکر می‌کردید یک روز پدرتان به شهادت برسد؟ پیش آمده بود ایشان از شهادت به شما بگوید؟
پدرم همیشه درباره شهادت و زندگینامه شهدا خیلی با احترام خاصی صحبت می‌کرد. در مورد اینکه خودش شهید شود مستقیم نمی‌گفت، ولی در یک هفته اخیر که جنگ اتفاق افتاده بود همیشه می‌گفت اگر یک روز من نباشم تو مرد خانه هستی و باید از مادر و خواهرت مراقبت کنی. آن شب که شهرستان ما را زدند، از پدرم هیچ خبری نداشتیم. خیلی نگران بودیم و من کمی خوابم برد. در خواب دیدم دست پدرم را یک مرد نورانی که شمشیر ذوالفقار در کمر داشت گرفته بود و پدرم لباس‌های نظامی را بر تن داشت و با من خداحافظی کرد. برایم دست تکان داد و از من دور شد. از خواب که پریدم دلم گرفت و متوجه شدم اتفاقی برای پدرم افتاده است. 

شهادت پدرتان نظر شما را نسبت به مقوله شهادت تغییر داده است؟ 
بله از همان اول پدرم به خانواده شهدا احترام خاصی می‌گذاشت و نگرش بسیار محترمانه‌ای نسبت به آنها داشت و ما هم از او یاد گرفته بودیم. من فکر می‌کردم کسانی که شهید می‌شوند چگونه مردانی هستند و همیشه آرزو داشتم از نزدیک آنها را ببینم، اما پدرم با شهادتش نشان داد در عین وجود مشکلات فراوان و سختی‌های زندگی، می‌شود شهیدانه زندگی کرد تا خدا برای خودش انتخابت کند.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار