کد خبر: 1338703
تاریخ انتشار: ۱۷ دی ۱۴۰۴ - ۰۳:۰۰
گفت‌وگوی «جوان» با پدربسیجی شهید مرتضی عباسی از شهدای حمله رژیم صهیونیستی و امریکا به کشورمان
شوق غدیر داشت که آسمانی شد مرتضی آن روز کلاً درگیر برگزاری مراسم غدیر بود. تا شب هم کارشان طول کشید. بعد همراه دوستش آمده بود جلوی در خانه تا یک وسیله‌ای از خانه بردارد که در همین لحظه پهپاد دشمن به خانه رو‌به‌رویی سقوط می‌کند و یکی از ترکش‌های آن به سر پسرم اصابت می‌کند انگار که این پهپاد مأمور شده بود تا مرتضی را شهید کند
 علیرضا محمدی

جوان آنلاین: شامگاه ۲۴ خرداد و درحالی که تجاوز رژیم صهیونیستی و امریکا به کشورمان در اولین ساعات روز دوم خود قرار داشت، حادثه‌ای در جنوب غرب تهران رخ داد که اهالی یک محله کوچک را متعجب کرد. یک پهپاد دشمن روی یکی از ساختمان‌های این محله سقوط کرد و کمی بعد خبر رسید که یک جوان بسیجی به شهادت رسیده است. محله جلیلی به عنوان یکی از محلات منطقه ۱۷ تهران هدف نظامی محسوب نمی‌شد، به همین خاطر اصابت یکی از پرتابه‌های دشمن باعث تعجب مردم این منطقه شد. کمی بعد مشخص شد گویا این پهپاد مورد اصابت پدافند قرار گرفته و لاشه منحوس خود را تا این محله کشانده و همانجا سقوط کرده است. براثر انفجار حاصله، یکی از ترکش‌های این پهپاد روی سر مرتضی عباسی می‌افتد و او را آسمانی می‌کند. مرتضی متولد سال ۱۳۸۵ بود و موقع شهادت فقط ۱۹ سال داشت. شهادت او موجی از واکنش‌ها را در جنوب تهران درپی داشت و باعث انزجار بیش از پیش مردم این مناطق نسبت به جنایات رژیم صهیونیستی و امریکا شد. گفت‌وگوی «جوان» با جلال عباسی، پدر شهید مرتضی عباسی را پیش رو دارید. 

آقا مرتضی موقع شهادت چند سال داشتند؟
پسرم فرزند سوم خانواده و متولد پنجم دی ماه سال ۸۵ بود. اوایل تیر امسال که شهید شد، هنوز ۱۹ سالش کامل نشده بود. الان که با هم گفت‌و‌گو می‌کنیم، سالروز تولد پسرم را تازه پشت سرگذاشته‌ایم. اگر الان می‌ماند ۱۹ سالش کامل می‌شد. 

خود شما چند سال دارید؟ گویا زمان جنگ تحمیلی به جبهه رفته بودید؟
من متولد سال ۱۳۴۸ هستم و بزرگ شده شیرازم. از سال ۶۸ به تهران آمدیم و ساکن منطقه ۱۷، محله جلیلی شدیم. من اواخر جنگ سرباز تیپ ۳۵ تکاوری ارتش بودم و در عملیات مرصاد شرکت کردم. دوستانی داشتم که در کنار خودم به شهادت رسیدند و این خاطرات مربوط می‌شود به سال‌ها قبل از تولد مرتضی. پسرم سال‌ها بعد از جنگ متولد شد، اما روحیاتش مثل بسیجی‌های دوران جنگ بود. جالب است که پسر شهیدم و جوان‌هایی مثل او، دفاع‌مقدس را تجربه نکرده بودند. ولی روحیات‌شان مثل بچه‌های آن دوره و زمانه بود. 

شهید به شنیدن خاطرات شما از حضورتان در جبهه‌های دفاع‌مقدس علاقه داشت؟
 بله، خیلی هم علاقه داشت از آن دوران بداند. مرتضی از بچگی به مسجد محله (موسی بن‌جعفر) رفته بود و عضو پایگاه شهید محرمعلی مقدم بود. خیلی به بسیج و فعالیت در آن علاقه داشت. به همین خاطر دوست داشت خاطرات من از زمان جنگ را بشوند. من هم هروقت فرصت می‌شد، برایش از آن زمان تعریف می‌کردم. عرض کردم روحیاتش مثل بسیجی‌های زمان جنگ بود و این موضوع نشان می‌دهد، خط جهاد و شهادت در این کشور نسل به نسل منتقل می‌شود. البته هر نسلی خصوصیات خودش را دارد، ولی حتی جوان‌های دهه هشتادی هم نشان دادند؛ می‌توانند مثل جوان‌های دهه ۶۰ باشند و از کشورشان دفاع کنند. 

چه خاطراتی از زمان جنگ دارید؟
در عملیات مرصاد پسر دخترخاله‌ام، شهید حسن برزگر در کنار خودم به شهادت رسید. در یک مقطع ما مجبور شدیم عقب‌نشینی کنیم و داشتیم وسایل را جمع می‌کردیم که به دست دشمن نیفتد. در همین حین حسن مجروح شد. ترکشی به پایش خورده بود. این شهید بزرگوار دستش را تکان داد تا ما را متوجه مجروحیتش کند. بعد «رضا» یکی از همرزمان‌مان را صدا زد و از او خواست به کمکش برود. رضا رفت به سمت شهید برزگر، اما در همین لحظه یک گلوله دیگر آمد و دست حسن را قطع کرد و این بنده خدا براثر جراحاتی که داشت در همانجا به شهادت رسید. من شاهد همه این صحنه‌ها بودم و هیچ‌وقت نحوه شهادت او را فراموش نکردم. در زمان جنگ خیلی از دوستان، همرزمان و همدوره‌ای‌هایم شهید و مجروح شدند و اینها همه خاطراتی بودند که مرتضی علاقه به شنیدن آنها داشت. 

اشاره کردید آقامرتضی بسیجی بود، چه فعالیت‌هایی در پایگاه انجام می‌داد؟
من از زمانی که یادم است، پسرم بسیجی بود. یعنی از زمان کودکی‌هایش به بسیج رفته بود و بعد‌ها مسئولیت‌هایی هم در پایگاه به عهده گرفته بود. نزدیک خانه ما مسجد موسی بن جعفر (ع) وجود دارد که بسیج فعالی دارد. پایگاه «شهید محرمعلی مقدم» که از شهدای دفاع‌مقدس است، از پایگاه‌های بسیج فعال منطقه به شمار می‌رود. من خیلی از فعالیت‌های مرتضی در بسیج خبر ندارم، اما یادم است که یک مدتی برای افراد بی‌بضاعت بسته‌های معیشتی و خواروبار تهیه می‌کرد. مثلاً قبل از ماه‌رمضان یا مناسبت‌های دیگر، مرتضی برای تهیه اقلام مستمندان خیلی فعالیت می‌کرد. جوان خیری بود و دلش با محرومان و مستمندان منطقه بود. من یک مدتی یک زیر پله داشتم و آنجا ارزاق و خواروبار می‌فروختم. مرتضی هم به کمکم می‌آمد. اگر یک فرد مستضعفی به ما مراجعه می‌کرد و توان مالی ضعیفی داشت، مرتضی می‌گفت: تا می‌توانی با چنین افرادی راه بیا. یا حتی شده مجانی جنس به آنها بده. من می‌گفتم خب محله ما، یک محله جنوب شهری است. آدم بی‌بضاعت زیاد دارد. نمی‌شود به همه کمک کنیم...، اما مرتضی دل مهربانی داشت و نمی‌توانست نسبت به این طور افراد بی‌تفاوت باشد. خودش هم تا جایی که می‌توانست به آنها کمک می‌کرد. 

شهید برای شما و مادرش چطور بچه‌ای بود؟
خیلی بچه مهربان و دلسوزی بود. شاید، چون پدرش هستم فکر کنید دارم غلو می‌کنم، اما این پسر از همان کودکی‌هایش خیلی مهربان بود. من هر کاری و شغلی که داشتم، می‌آمد و به من کمک می‌کرد. وقتی که خواروبار می‌فروختم، کمک حالم می‌شد. یا این اواخر که آشپزی می‌کردم، می‌آمد در آشپزخانه کمکم می‌کرد. کلاً بچه خوش اخلاقی بود. چه در خانه، چه بیرون خانه همینطور بود. اخلاق خوبش باعث شده بود، بین بچه‌های محله و بسیجی‌ها محبوب باشد. بعد از شهادتش خیلی از هم محلی‌ها می‌آمدند و شهادتش را تسلیت می‌گفتند. آنقدر که همه دوستش داشتند. مرتضی یک اخلاقی که داشت، با بچه‌های محله و خصوصاً بسیج اخت می‌شد. رابطه دوستانه برقرار می‌کرد و همین موضوع باعث شده بود از بچه‌های مسجد و بسیج کلی یادگاری داشته باشد. مثلاً یک نفر یک انگشتر به او یادگاری داده بود. آن یکی تسبیح و همینطور یادگاری‌ها و هدیه‌هایی که به مرتضی داده بود نشان می‌داد، تا چه میزان بین بچه‌های بسیج محبوب است. این اواخر خیلی به من و مادرش رسیدگی می‌کرد. من قلبم مشکل داشت. مرتضی می‌گفت: شما باید استخر بیایی و کمی تحرک داشته باشی... به زور هم که شده سعی می‌کرد من را به استخر ببرد تا سلامتی‌ام را به دست بیاورم. حتی یک ماه اخیر مرتب می‌آمد و دست‌و‌پایم را ماساژ می‌داد و طور دیگری مهربان شده بود. نمی‌دانم شاید به او الهام شده بود که روز‌های آخرش را سپری می‌کند. 

نحوه شهادت‌شان چطور بود؟ شهادتی که خیلی از اهالی محله جلیلی را تحت‌تأثیر قرار داد. 
صهیونیست‌ها بامداد ۲۳ خرداد حمله کردند که مصادف با روزجمعه بود. روز بعدش شنبه عیدغدیر بود. صبح ۲۳ خرداد که شد و ما از ماجرای حمله اسرائیل با خبر شدیم، پسرم آن روز به همراه یکی از دوستانش به نام آقای امیر رضا قره‌داغی رفته بودند تا بنر‌های مناسبت غدیرخم را نصب کنند. مرتضی آن روز کلاً درگیر برگزاری مراسم غدیر بود. تا شب هم کارشان طول کشید. بعد همراه همان دوستش آمده بود جلوی در خانه تا یک وسیله‌ای از خانه بردارد که در همین لحظه پهپاد دشمن به خانه رو‌به‌رویی سقوط می‌کند. جالب است که این پهپاد که انگار مورد اصابت قرار گرفته یا نقص پیدا کرده بود، به داخل یک واحد آپارتمان می‌افتد و اهالی آن خانه صرفاً دچار موج گرفتگی می‌شوند و کمی بعد حال‌شان خوب می‌شود، اما مرتضی که در کوچه بود، ترکش پهپاد روی سرش می‌افتد و به شهادت می‌رسد. ترکش به بخشی از مغز پسرم آسیب رسانده بود. اما هنوز زنده بود. دو، سه روز طول کشید تا به شهادت برسد. این اتفاق برای محله کوچکی مثل جلیلی خیلی خاص و تعجب‌آور بود. طوری که اغلب اهالی محله از این اتفاق شوکه شده بودند. اما به هرحال قسمت پسرم بود که در این حادثه شهید شود. 

شما در آن لحظه کجا بودید؟
من خانه بودم. با شنیدن صدای انفجار سریع به کوچه آمدم. مرتضی روی زمین افتاده بود و دیدم از چشم و بینی مرتضی خون می‌آید. دوستش هم از ناحیه پا مجروح شده بود. سریع آنها را به بیمارستان ضیائیان رساندیم. این بیمارستان در محله خودمان قرار دارد. ولی آنجا گفتند کاری از دست‌شان برنمی آید و باید به بیمارستان سینا اعزام شود. با آمبولانس مرتضی را که در حالت بی‌هوشی قرار داشت و وضعیتش وخیم بود، به بیمارستان سینا رساندیم. کادر بیمارستان ضیائیان می‌گفتند، باید او را در آنجا عمل کنند. خلاصه پسرم را به سینا رساندیم. ولی اغلب دکتر‌های متخصص این بیمارستان گویا به خاطر شرایط جنگی از تهران خارج شده بودند. پسرم آن شب مورد عمل جراحی قرار گرفت. شاید اگر دکتر‌های متخصص بیمارستان حضور داشتند، مرتضی خوب می‌شد. اما به هرحال عملش کردند و دو، سه روز بعد در بیمارستان به شهادت رسید. 

نحوه شهادت آقا مرتضی خیلی خاص است. انگار آن پهپاد و ترکشی که از آن جدا شده بود، آمده بود تا پسر شما را شهید کند.
بله من هم خیلی به این موضوع فکر کردم. مرتضی عاشق شهادت بود. ما در محله‌مان خیلی شهید داریم. منطقه ۱۷ تعداد ۴ هزار شهید دارد. مرتضی هم به شهدا و خصوصاً شهید سلیمانی ارادت خاصی داشت. اغلب به همراه دوستانش به گلزار شهدا می‌رفتند. در واقع با شهدا انس داشت. از کودکی به بسیج رفته بود و همه اینها او را آماده شهادت کرده بودند. هر وقت با هم کربلا می‌رفتیم یا سفر زیارتی داشتیم، این پسر می‌رفت سر وقت خریدن چفیه و انگشتر و اینطور چیزها. خیلی علاقه به بسیج، شهید و شهادت داشت و حتی خیلی دوست داشت مدافع حرم شود. عاقبت هم خودش شهید شد. 

اشاره کردید شهید علاقه به دفاع از حرم داشت. اقدام هم کرده بود؟
پسرم متولد سال ۸۵ بود. جنگ در سوریه از اوایل دهه ۹۰ شروع شد و تا آخر این دهه هم کم و بیش ادامه داشت. وقتی که مرتضی کمی قد کشید و نوجوان شد، خیلی دوست داشت برود و مدافع حرم شود. اوج جنگ در سوریه و عراق علیه داعشی‌ها و تروریست‌ها مرتضی نهایتاً ۱۴ ساله بود. اما علاقه‌اش باعث شد بود تا مثل بسیجی‌های کم سن‌و‌سال زمان جنگ، اقدام کند تا بلکه بتواند راهی سوریه شود. در محله یک برادری داریم به نام ابوالفضل باقری که چند باری برای دفاع از حرم اعزام شده بود. مرتضی به ایشان می‌گفت من هم می‌خواهم بروم و مدافع حرم شوم. اما آقای باقری به او گفته بود تو الان سن خیلی کمی داری. امکان اعزامت نیست. این شوق مرتضی آدم را یاد دوران دفاع‌مقدس می‌انداخت. آن زمان هم نوجوان‌های کم سن‌وسال دوست داشتند به جبهه بروند و برای اعزام خیلی تلاش می‌کردند.

و سخن پایانی. 
شبی که مرتضی به شهادت رسید، من داشتم به خانه می‌رفتم که دیدم مرتضی و دوستانش پلاکارد و بنر و اینطور چیز‌ها برای عیدغدیر نصب می‌کنند. توی اینطور کارها، مرتضی خیلی شوق و ذوق داشت. گذری او را دیدم و به خانه رفتم. چند ساعت بعد هم پسرم ترکش خورد و شهید شد. آن شب نمی‌دانستم که این آخرین دیدارم با او است. بعد از شهادتش ما خیلی دلتنگش شدیم. هرچند او حقش شهادت بود، اما به هرحال پسرم و پاره تنم بود و در این چند ماه خیلی سختی کشیدیم. خدا رحمتش کند که اینقدر دل پاکی داشت که خدا او را با شهادت برد. مرتضی یک بچه عادی نبود. فرزند بسیار مهربانی بود. همین مهربانی و محبتش هم باعث می‌شود تا دوری او برای ما سخت‌تر شود. من زمان جنگ به جبهه رفته بودم و امکان شهادتم بود. اما ماندم و شهادت نصیب پسرم شد. شاید او از ما بهتر بود که سعادت شهادت را نصیب خودش کرد. شاید او این سعادت را به خاطر قلب مهربان و پاکش به دست آورد. هنوز یادم است چطور می‌آمد به آشپزخانه و کمکم می‌کرد. یا وقتی فقیری می‌دید، دلش به رحم می‌آمد و سعی می‌کرد کمکش کند. خدا هم او را به خاطر دل مهربانش خرید و با شهادت برد.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار