مولانا در دفتر اول مثنوی معنوی اینگونه به اهمیت پرداختن به خود - جهاد اکبر - به جای پرداختن به دیگران - جهاد اصغر - اشاره میکند:ای شهان کشتیم ما خصم برون
ماند خصمی زو بتر در اندرون
آنچه مولانا در همین بیت به خلاصهترین وجه ممکن اشاره میکند، رمز و راز شکست خوردن حرکتهای اجتماعی و اصلاحی است. چرا اغلب آدمیان که میخواهند در بیرون خود تحولآفرین باشند در نهایت به آن تحول، اصلاح و نوآوری نمیرسند؟ به خاطر اینکه ما خصم برون را نشانه میگیریم، گمان ما این است که سرمنشأ کژیها، نقصانها و نابسامانیهای زندگی ما دیگران هستند، در حالی که آن خصم برون، سایهای از خصم درون ماست. به عبارت دیگر ما در جای اشتباهی به دنبال حل مسئلهمان میگردیم.
در ادامه همین ابیات مولانا شرح میدهد که چرا مسئله آدمیان تا این حد بغرنج شده و فضایی برای گشایش دیده نمیشود. در واقع ما به واسطه نفس حیلهورز خود دچار خودفریبی شدهایم. مثل این است که دزدی از ما میدزدد، اما به گونهای وانمود میکند که ما برای پیگیری و بازداشت دزد دوباره به همان دزد پناه میبریم. نفس ما این همه شرارت میآفریند، اما برای گشودن گرهی که نفس در روح و روان و زندگی ما انداخته دوباره به حیلههای همان نفسی پناه میبریم که سرمنشأ آن شرارتهاست:
دوزخ است این نفس و دوزخ، اژدهاست
کو به دریاها نگردد کم و کاست
هفت دریا را در آشامد، هنوز
کم نگردد سوزش آن خلقسوز
هم نگردد ساکن از چندین غذا
تا ز حق آید مرورا این ندا
سیر گشتی سیر، گوید نه هنوز
اینت آتش اینت تابش اینت سوز
عالمی را لقمه کرد و در کشید
معدهاش نعره زنان هل من مزید
در این ابیات، مولانا با تشبیه نفس انسان به دوزخ، اشارهای به آیه ۳۰ سوره قاف دارد: «یَوْمَ نَقُولُ لِجَهَنَّمَ هَلِ امْتَلَأْتِ وَتَقُولُ هَلْ مِنْ مَزِیدٍ / روزى که جهنم را مىگوییم آیا پر شدهاى؟ مىگوید آیا هیچ زیادتى هست؟»
به تجربیات روزانه خود رجوع کنیم. آیا وقتی آدمی در فضای حرص و حسد و کبر و کین قرار میگیرد به واسطه آن حرصها میتواند به نقطهای برسد که بگوید حرص بس است؟ به عبارت دیگر آیا حرص را به واسطه حرص میتوان به نقطه سکون رساند؟ آیا آتش را با آتش میتوان خاموش کرد؟ آیا به واسطه حسدورزی آدمی میتواند به نقطهای برسد که بگوید حسد بس است؟ آیا میتوان حفره حسد را با حسد پر کرد؟ آیا آدمی به واسطه کبرورزیها میتواند به نقطهای برسد که بگوید کبر بس است؟
در واقع حرف مولانا این است که تشنگی ما با خوردن آب شور برطرف نمیشود. ما هر اندازه هم که بخواهیم آرامش و شادی را در نقشهایی که در بیرون ایفا میکنیم، جستوجو کنیم به آن آرامش و شادی نخواهیم رسید. همچنان که در فیه مافیه میگوید: «در آدمی عشقی و دردی و خارخاری و تقاضایی هست که اگر ۱۰۰ هزار عالم ملک او شود که نیاساید و آرام نیابد. این خلق به تفصیل در هر پیشه، صنعتی، منصبی و تحصیل نجوم و طب و غیرذلک میکنند و هیچ آرام نمیگیرند، زیرا آنچه مقصود است به دست نیامده است، آخر معشوق را دلارام میگویند، یعنی که دل به وی آرام گیرد پس به غیر، چون آرام و قرار گیرد.»
از نگاه مولانا پیشه، منصب، مال و تحصیل در نهایت نمیتواند آن شادی و آرامش اصیلی را که ما به دنبال آن میگردیم، تأمین کند. احتمالاً در خود و دیگران دیدهایم گاهی به آنچه در بیرون میخواستیم رسیدیم، در آغاز گمان کردیم که با رسیدن به آن شخص یا موقعیت یا منصب یا مدرک، آرامش و شادی ما تضمین و تأمین خواهد شد، اما در ادامه دیدیم آنچه گمان میکردیم سرابی بیش نبوده و نفس سیریناپذیر ما، ما را به سمت خواستهای دیگر دواند.
اینجاست که مولانا از مرهم و داروی روح آدمی رونمایی میکند:
حق قدم بر وی نهد از لامکان
آنگه او ساکن شود از کن فکان
آدمی وقتی به سکون و قرار و آرامش میرسد که از مکان و زمان وارد لامکان و لازمان شود، از عالم ظاهر و بازیهای رنگارنگ به عالم بیرنگی غیب و نهان وارد شود و بداند که آتش نفس او هرگز خاموش نخواهد شد مگر اینکه حق از لامکان بر قلب او قدم بگذارد، همچنان که قرآن میفرماید: هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ السَّکِینَةَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ / اوست که بر دل هاى مؤمنان سکون و آرامش فرستاد.