کد خبر: 1173108
تاریخ انتشار: ۰۲ مرداد ۱۴۰۲ - ۰۳:۴۰
گفت‌و‌گوی «جوان» با برادر شهید عملیات محرم جهادگر عبدالله ترابی
سرش را در محرم تقدیم اباعبدالله‌الحسین (ع) کرد شهید عبدالله ترابی متولد پنج اسفند ۱۳۴۰ و نهمین فرزند خانواده بود. پدرش خیاط بود و از این راه امورات خانواده پرجمعیتش را می‌گذراند
مبینا شانلو

شهید عبدالله ترابی متولد پنج اسفند ۱۳۴۰ و نهمین فرزند خانواده بود. پدرش خیاط بود و از این راه امورات خانواده پرجمعیتش را می‌گذراند. عبدالله آرام آرام در هوای کویری دامغان قد کشید و پا به دبستان گذاشت؛ دوران دبستان که تمام شد در پی آموختن حرفه به تهران رفت تا بتواند برای خودش کسب‌و‌کاری دست وپا کند. از این رو به مکانیکی ماشین مشغول شد و پس از مدتی به زادگاهش برگشت. دوران سربازی او همزمان با دوران جان‌بازی‌های ملت ایران بود. در کسوت جهادگران به سربازی اعزام شد و در طول دو سال در عملیات‌های مختلف و مناطق گوناگون علیه متجاوزان کشور به پیکار پرداخت. سرانجام پس از دو سال حضور در جبهه‌ها، دوازدهم آبان۱۳۶۲ در عملیات محرم و در منطقه عین‌خوش حین انجام مأموریت روی لودر براثر اصابت ترکش خمپاره دشمن، با ایثار تمام هستی‌اش به درجه رفیع شهادت نائل آمد. ماحصل همکلامی ما را با برادرش حسین ترابی پیش رو دارید.
کار برای خدا
او به مکتب‌خانه نرفت و در مدرسه درس خواند. بیشتر اوقات خود را به بازی‌های کودکانه و کمک به والدین در خانه می‌گذراند. به همه علاقه داشت، مخصوصاً خواهر بزرگ‌ترمان. بچه آرامی بود و بیشتر ارتباط و دوستی‌هایش با برادر و خواهرهایش بود و با آن‌ها در خانه بازی می‌کرد. وضعیت اقتصادی ما معمولی بود. بزرگ‌تر که شد در مغازه به پدر کمک می‌کرد. از باغ برای گوسفند‌ها علف می‌آورد. وقتی هم کاری نداشت یا بازی می‌کرد یا کتاب می‌خواند. عبدالله پسر آرام و صبوری بود و به افراد متدین خیلی علاقه داشت. در فعالیت‌های اجتماعی هم شرکت می‌کرد. مسجد می‌رفت و در دوران انقلاب در راهپیمایی‌ها فعالیت چشم‌گیری داشت. شهید عبدالله ترابی جزو اولین افرادی بود که از طرف جهاد به جبهه اعزام شد. بیشتر رفقای او به خیل شهیدان پیوستند؛ شهید رجب‌بیکی، میرزاخانی و شهید‌حسین مجد. عبدالله خیلی شجاع و نترس بود و فقط برای رضای خدا کار می‌کرد.
وقت ماندن نیست!
در جبهه وقتی مجروح شد، برای استراحت به او مرخصی دادند. به دامغان آمد، خودش ترکش‌ها را از دستش بیرون می‌آورد و به فکر این بود که زودتر خوب شود. با اینکه مرخصی او تمام نشده بود و خانواده به او اصرار می‌کردند که تا پایان مرخصی بماند، می‌گفت «الان وقت ماندن نیست باید به جبهه رفت. آنجا به من نیاز دارند.» با همان جراحت برگشت. آرزویش این بود که شهید شود و حتی بعد از شهادت هم جنازه اش مفقود بماند. از زمان سربازی، رفتار و شخصیت شهید تغییر و تحول پیدا کرده بود؛ از افراد ضدانقلاب خیلی خوشش نمی‌آمد و در برابر مشکلات تحملش بسیار بالا بود.
قلبی که می‌تپید
بعد از شهادتش یک شب او را در خواب دیدم، به او گفتم: «عبدالله! چطوری شهید شدی؟» گفت: «من بالای لودر بودم. مرا لابه‌لای پتو پیچیده و آوردند پایین گوشه دیوار گذاشتند. بعد هم دیگر هیچ‌چیز را متوجه نشدم.» خوابم را برای شهید مهدی باقریان تعریف کردم و گفت: «واقعیت همین بوده. با اینکه یک قسمت از سرش رفته بود، اما قلبش هنوز می‌زد.»
در جست‌وجوی نور
حاج حسین مهدی‌زاده خاطره‌ای زیبایی از تفحص شهدا به همت برادرم عبدالله برایمان روایت می‌کند و می‌گوید: همین‌طور که سوار بر موتور می‌رفتم، دیدم بعثی‌ها یک جا تابلو زد‌ه‌اند: «قبرستان فارس‌های نژادپرست!» از موتور پیاده شدم. چند تا تپه خاک بود. یکی از این تپه‌ها را با دستم کنار زدم؛ دیدم ای وای! جنازه بسیجی‌های ما آنجاست. برگشتم رقابیه داخل مقر بچه‌های جهاد، به آن‌ها گفتم: «یک ماشین می‌خواهم با چند نفر داوطلب تا شبانه برویم و جنازه‌ها را از داخل خاک بیرون بیاوریم.»
وقتی من گفتم چند نفر بیایید، اولین نفر شهید عبدالله بود. این آدم آرام، اما شجاع بود. چند نفر شدیم. دو نفرمان رفتیم یک تویوتا آوردیم؛ شب که شد رفتیم و همه جنازه‌ها را پشت آن گذاشتیم و از آن منطقه خارج شدیم.
می‌خواهم شهید شوم!
حاج‌عقیل غریب بلوک از همزمان برادرم از حال و هوای عبدالله قبل از شهادتش اینگونه می‌گوید: در منطقه عین‌خوش بودیم. صبح روز قبل از عملیات در حال غسل کردن بود. گفتم چه خبر؟ گفت می‌خواهم شهید بشوم. لبخند زدم، اما حرفش را جدی نگرفتم. سر شب باران تندی گرفت. همه‌جا پر از آب شده بود و خیال دشمن راحت بود که حمله نمی‌کنیم. در همین حال دستور حمله داده شد و بچه‌های بسیجی خط را شکستند. بچه‌های جهادی هم به یاری‌شان آمدند تا هر جا که لازم باشد، خاکریز بزنند. شهید عبدالله از ساعت ۱۲ شب تا پنج صبح پشت فرمان بود و یک‌ریز کار می‌کرد. حدود ساعت پنج صبح خمپاره‌ای کنارش اصابت کرد و خاک بلند شد. به طرفش دویدم. خون از بدنش جاری بود. صدایش در گوشم پیچید که «می‌خواهم شهید شوم، دارم غسل می‌کنم....»

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار