میگوید زندگی در خانواده پرجمعیت هر چند سختیهایی داشت، اما خیلی شیرین و پرشور و حال بود. بانوی نویسندهای که اهل تهران است، دو برادر شهید و یکی هم جانباز دارد و خواهری که به دلیل بیماری مننژیت سالهاست ناتوان جسمی شده است میگوید زندگی در خانواده پرجمعیت هر چند سختیهایی داشت، اما خیلی شیرین و پرشور و حال بود. بانوی نویسندهای که اهل تهران است، دو برادر شهید و یکی هم جانباز دارد و خواهری که به دلیل بیماری مننژیت سالهاست ناتوان جسمی شده است. یک خانواده مذهبی آن هم در زمان طاغوت، که مادر همیشه اصرار داشت او درس بخواند و دکتر بشود. با وجود این، سرنوشت چیز دیگری را برای خانم عزیزینیک رقم زد. به جای طبابت، دست به قلم شد، به گونهای که ۳۰ کتاب نوشتهاست. از وی تاکنون آثاری نظیر «مهمان پدر»، «هاجر»، «آزمایشی دیگر»، «در انتظار مد»، «آبادان هم ماراتن دارد»، «رمی جمرات مهندس»، زندگی داستانی سردار شهید احمد کاظمی با عنوان «پایان غبطه» و «جوانترین رهبر» منتشر و روانه بازار نشر شده است. گفتوگوی «جوان» را با این بانوی نویسنده میخوانید.
نویسند گی جهان خاص خود را دارد، چطور از پزشکی سر از ادبیات و نویسندگی درآوردید؟
ما خانوادهای مذهبی بودیم. آن زمان در مدارس حجاب نبود، به همینخاطر برایم سخت بود و نمیخواستم به مدرسه بروم. حوزه را ترجیح میدادم، ولی مادرم اصرار داشت حتماً درس بخوانم، قبول نمیکرد و اجازه هم نمیداد تا به هر بهانهای از زیر درس فرار کنم. در مدرسه معلمی داشتیم به نام خانم غفوری که چادری بود. همیشه میگفت بچهها همراه خودتان مقداری پول داشتهباشید؛ شاید موقع دویدن و راه رفتن به کسی خوردید، بتوانید حقالناس را ادا کنید. مدیر مدرسه ساواکی بود، مرتب روسری بچههای محجبه را برمیداشت و آتش میزد. یکبار خانم غفوری به این برخورد او اعتراض کرد. همیشه با خودم میگفتم چقدر خانم غفوری شجاع است که جلوی مدیر ایستاد و از ما دفاع کرد. اینها باعث شد این خانم را الگوی خود قرار بدهم. ایشان هم به من محبت میکرد و مرا «دوست کوچک من» صدا میزد. به خانه خانم غفوری میرفتم و کتاب میگرفتم تا بخوانم. از جمله کتاب «مردی که میخندد» از ویکتور هوگو بود که در ۱۳ سالگی خواندم و از همان زمان به ادبیات علاقهمند شدم و مسیر زندگیام مشخص شد.
خانواده مخالفتی نکردند؟
خانواده به خصوص مادرم اجازه نمیدادند به رشته ادبیات بروم. میگفتند بچههایی که درسخوان نیستند به این رشته میروند و به اجبار علوم تجربی خواندم، ولی زیر کتابهای درسی همیشه یک رمان داشتم و میخواندم تا اعتراضم را به آنها نشان بدهم. داستان، ادبیات و کتابهای حوزوی را دوست داشتم. انشاهای خوب و مقاله مینوشتم. دیپلمه بودم که انقلاب شد. برای مسجد محله مطلب مینوشتم و میخواندم و همه دوست داشتند. از همان موقع فهمیدم این نوشتن یک موهبت الهی در وجود من است که نمیتوانم از خودم دور کنم.
کتابهای مذهبی را چگونه مطالعه میکردید؟
تعطیلات تابستان فرصت مطالعه این کتابها را داشتم. به کلاسهای آموزش قرآن و امور مذهبی میرفتم. چون اجازه نداشتم در این رشتهها درس بخوانم، از همین طریق با مسائل مذهبی و قرآنی آشنا شدم.
از قرار همسرتان نقش مهمی در زندگی شما داشتند؟
بله، در واقع من انقلابیبودن را از همسرم یاد گرفتم. او معلمی جانباز و اهل کتاب و دین بود. بین دانشجویانش محبوبیت داشت. کتابهای شریعتی را به خانه میآورد و میخواند. من هم کنجکاو میشدم و میخواندم. از آن به بعد بود که غیر از ادبیات و مذهب، وارد مسائل سیاسی هم شدم. کارهایی که داشتم همه با تشویق همسرم بود، از جمله برای نشریات داستانهای کوتاه مینوشتم.
برای نوشتن رمان و داستان آموزش هم دیدید؟
بله با تشویق همسرم برای تقویت به کارگاه قصهنویسی رفتم. آنجا داستاننویسی و نوشتن زندگینامه آموزش داده میشد. همان آموزشها کمک کرد تا داستاننویس بشوم. اول، زندگی برادران شهید خودم را نوشتم. بعد از آن شروع به نوشتن زندگی شهدا و جانبازان کردم. حتی اگر کسی مشکلی داشت، پای حرف او مینشستم و در قالب داستان کوتاه آن را مینوشتم و برای روزنامه میفرستادم. حدود ۵۰ تا ۶۰ داستان کوتاه و ۳۰ عنوان کتاب نوشتهام که پنج تا شش مورد از کتابها خاطره و بقیه داستان هستند. کار دیگری که ۱۰ سال است انجام میدهم، نوشتن زندگی شهدا به شکل مستند در فضای مجازی است که همچنان هم انجام میدهم.
چرا چاپ نمیکنید؟
خیلی سخت است و، چون دیدم نمیتوانم زندگی همه شهدا را بنویسم و چاپ کنم، به این شیوه روی آوردم تا در حد وسع و توانم یک جزوه چند صفحهای بنویسم. برای این کار محله به محله میروم، زندگی و خاطرات شهدای هر محله را رتبهبندی میکنم تا جایی که افراد را میشناسم، مصاحبه میگیرم. ۱۲۰ شهید را نوشتم و هشت کتاب درآوردم که ادامه دارد. آخر حیف است مردم شهدای گمنام در مناطق دورافتاده و روستایی را نمیشناسند. من مستند مینویسم و در فضای مجازی هنگام سالگردشان منتشر میکنم. ۵۰ جلد کتاب دیجیتالی دارم. به بسیج و شهرداری و خانوادهها در مساجد هدیه میکنم. این کار را دوست دارم و همچنان دنبال میکنم. به غیر از این چندین رمان هم نوشتم که امیدوارم بتوانم مثل داستان ۱۷ شهریور کامل کنم و به چاپ برسانم.
چقدر تجربههای ناب کودکانه در نوشتههایتان تأثیر دارد؟
خیلی زیاد. از دوران کودکی حسهای ناب و تجربههای شیرینی دارم که سعی میکنم استفاده ببرم. حافظه کوتاهمدت خوبی ندارم، ولی حافظه بلندمدتم خوب است. از دوران کودکی و بازیهایی که داشتیم، بعدها در بزرگسالی از معلم خوبم خانم غفوری و همسرجانبازم درسهای خوبی گرفتم. اینکه حسهای ناب و پاک کودکی را از خود دور نکنم و غرق در دنیا و مادیات نشوم، همین باعث خوشحالی من است. برای همین سعی میکنم در کتابهایم تجارب خوب را بیاورم.
دغدغه شما به عنوان یک بانوی نویسنده چیست؟
فکرم مشغول جامعه است. اینکه نقش زن در جامعه چیست. آیا من توانستهام زندگی مادرم را به تصویر بکشم. در کتاب «آزمایشی دیگر» به داستان زندگی مادر و برادر مفقودم پرداختهام. مادرم سواد نداشت، ولی همیشه تأکید میکرد ما درس بخوانیم تا بیسواد نباشیم. به من میگفت در کنار درسهایت به من هم درس بده. من از مادرم یاد گرفتم که یک زن اگر سواد هم نداشته باشد، با انگیزهای که دارد میتواند یک خانواده را خوب و سالم تحویل جامعه بدهد و جوانانی تربیت کند که زبانزد و در جامعه تأثیرگذار باشند و اینکه تحصیلات و موفقیت یک زن تنها به مدرک دانشگاهی نیست. دختران ما نباید فقط به دنبال مدرک باشند. بدانند که هدف از زندگی در این دنیا بهشت مشخصی درست کردن نیست، بلکه هدف آن است که ما همدیگر را بسازیم. برای رسیدن به کمال و مسیر الهی. امیدوارم خداوند توفیق شهادت به من و بچههایم بدهد.
عالی بود باید این بانوان شریف بیشتر معرفی شوند
تشکر خواندنی بود