بسیاری از ما شهادت آرمان علیوردی را هرگز از یاد نخواهیم برد. آن طلبه جوان بسیجی که حاضر نشد تحت شکنجه اغتشاشگران ضدانقلاب به حضرت آقا اهانت کند. همه رشادت آرمان به شهادتی ختم شد که خیلیها حسرتش را میخورند بسیاری از ما شهادت آرمان علیوردی را هرگز از یاد نخواهیم برد. آن طلبه جوان بسیجی که حاضر نشد تحت شکنجه اغتشاشگران ضدانقلاب به حضرت آقا اهانت کند. همه رشادت آرمان به شهادتی ختم شد که خیلیها حسرتش را میخورند. آرمان شهید سال ۱۴۰۱ بود. اما تاریخ پر افتخار این کشور از این دست مردان و زنان کم نداشته و ندارد. میخواهم از شهید ۱۶ ساله ناهید فاتحی کرجو برایتان روایت کنم. دختر کرد مسلمانی که حاضر نشد زیر شکنجههای کومله به امامخمینی (ره) اهانت کند و نهایتاً بعد از تحمل شقیترین شکنجهها به شهادت رسید.
روستای هشمیز سنندج
چند سال پیش بود که همراه با فعالان رسانهای در خاکریز خبرنگاران جبهه جهادی منتظران خورشید راهی سنندج شدیم تا به د یدار خانواد ه شهید و محل شهادت ناهید فاتحی کرجو در روستای هشمیز برویم. هشمیز روستایی است در ۴۵ کیلومتری سنندج و در بخش شرقی هورامان.
میان شهدای مهجور و مظلوم غرب نام ناهید فاتحی کرجو میدرخشد. دختری که استقامت و رشادتش مثالزدنی بود. او جانانه در مقابل شکنجهها و شقاوت کومله ایستاد و نهایتاً در روستای هشمیز زنده به گور شد. پد ر و خواهر ناهید فاتحی کرجو در این سفر همراهمان بودند تا ما را به محل شهادت فرزندش همراهی کنند.
توصیه به حجاب
محمد فاتحیکرجو پدر شهیده هم اهل جبهه و جهاد است. او در مسیر از ناهید برایمان میگوید:دخترم متولد ۴ تیر ۱۳۴۴ بود. من آن زمان جزو پرسنل ژاندارمری بودم. فرصت زیادی برای حضور در خانه و همراهی با همسرم در تربیت بچهها ند اشتم. همه زحماتشان بر دوش مادرشان سید هزینب بود. او فرزندانش را با عشق به اهل بیت (ع) تربیت کرده بود.
ناهید اهل تلاش برای خود سازی معنوی بود و بیش از هر چیزی به تلاوت قرآن کریم توجه داشت. دختر کمحرفی بود و به حجابش اهمیت میداد. به دوستان و خواهرانش هم سفارش رعایت حجاب میکرد. زمان هرچه میگذشت، ناهید بیشتر متوجه شرایط سیاسی اجتماعی میشد. او راهش را انتخاب کرده بود و در جلسات مبارزه با رژیم شرکت میکرد. بارها مورد تعقیب ساواک قرار گرفته و چند مرتبهای هم شکنجه شده بود، اما علاقه عجیب او به امام خمینی (ره) باعث میشد پای آرمانهای انقلاب و اعتقاداتش بماند.
تدفین در بهشت زهرا (س)
پدر از ربوده شدن ناهید میگوید: زمانی که کومله ناهید را ربود من در منطقه عملیاتی و در جبهههای جنگ بودم. خودم را به خانه رساندم و هر چه گشتم خبری از ناهید نبود که نبود. گاهی هم به مادرش طعنه و کنایه میزدم که تو نتوانستی از دخترم مراقبت کنی. اما مادرش سیده زینب که آن زمان باردار بود، چادر به سر کرد و همه سنندج را کوچه به کوچه، خیابان به خیابان و شهر به شهر گشت. سقز، دیواندره، بوکان، مریوان، آبادیهای اطراف و شهرهای هر جایی که میدانست کومله مقر دارد، میرفت و جستوجو میکرد. آنقدر روزهای سختی را گذراند که پسرمان را هفت ماهه به دنیا آورد. آنقدر رفت و از مردم پرس و جو کرد تا اینکه پیکر ناهید را در ارتفاعات روستای هشمیز پیدا کرد. مادرش دیگر نمیخواست پیکر ناهید را در کردستان دفن کند برای همین او را به بهشت زهرا برد و در همانجا به خاک سپرد.
سیده زینب نگران بود، ضدانقلاب و کومله تهدید کرده بودند که به پیکرش هم جسارت خواهند کرد. همسرم با بچهها به تهران رفت و با هر سختی و مشقتی بود روزگار گذراند. همسرم در سال ۱۳۷۸به رحمت خدا رفت و د ر جوار دخترش آرام گرفت. قبل از شهادت ناهید، کومله دوست صمیمی او را که دختری به نام «شمسی» بود درخانهاش به رگبار بسته و شهید کرده بودند.
اسارت در روستا
اهالی روستا ناهید را به یاد میآورند. او مدتی در همان روستا د ر اسارت کومله بود. ثانیه خانم یکی از زنان روستایی است، او میگوید: من دختری را دیدم که موهای سرش را تراشید ه و لباس کردی به تنش کرده بودند. یکبار خودم را به او رساندم و گفتم نامت چیست؟ چرا اسیر شدهای گفت من ناهیدم و کومله من را به جرم علاقهای که به امام خمینی (ره) دارم اسیر کرده است. به ناهید گفتم بیا تا من به تو کمک کنم و فرار کنی! اما ناهید گفت: «اگر من فرار کنم این بیانصافها به تو، خانواده و مردم روستا رحم نمیکنند، من راضی نیستم کسی به خاطر من به خطر بیفتد.»
به شکرانه شهادت
همراه با پدر و خواهر شهیده ناهید به مقتلش میرسم. همان مزاری که او را در آن زنده به گور کردند همانجایی که از او خواستند به امامخمینی توهین کند تا شاید آزاد شود، اما ناهید ایستاد و به عشق مرید امام بودن شهادت نصیبش شد.
شهلا فاتحی کرجو در مقتل خواهرش دو رکعت نماز شکر میخواند و میگوید: خوشحالم که ناهید به آرزویش رسید و سمیه کردستان شد.