کد خبر: 1154661
تاریخ انتشار: ۱۲ ارديبهشت ۱۴۰۲ - ۲۲:۳۰
گفت‌وگوی «جوان» با همسر جانباز شهید فراجا محمد زرینی
خدا صبر مرا در روز‌های همراهی با محمد آزمود شهید محمد زرینی متولد ۲۰ شهریور ماه سال ۱۳۵۵ و اهل ملایر بود که در سال ۱۳۷۶ در درگیری با قاچاقچیان جانباز شد و بعد از سال‌ها تحمل درد و رنج در ۲۶ اردیبهشت ماه ۱۴۰۰ به شهادت رسید. در فرصتی که به دست آمد، با الهه صوفی، همسر شهید همراه شدیم تا از سال‌ها همراهی با جانباز و سبک زندگی ایشان بیشتر بدانیم: همسری فداکار که آرزوی خدمت به جانبازان را داشت. آنچه در پی می‌آید حاصل این همکلامی است.
صغری خیل‌فرهنگ

جانباز ۷۰ درصد
الهه صوفی، همسر شهید محمد زرینی می‌گوید: «محمد متولد سال ۵۵ ملایر استان همدان بود که در یکی از عملیات‌ها و درگیری با قاچاقچیان در مشهد به افتخار جانبازی نائل شد. ایشان سه خواهر و سه برادر دارد. محمد جانباز ۷۰ درصد بود که بعد از ۲۴ سال تحمل درد جانبازی به شهادت رسید و در گلزار شهدای بهشت هاجر همدان به خاک سپرده شد.»
افتخار خدمت
همسر شهید در ادامه از روز‌های همراهی‌اش با شهید می‌گوید: «محمد تربیت‌شده دستان زحمتکش پدری کشاورز بود که اهمیت زیادی به رزق حلال می‌داد. ایشان بسیار مهربان و خوش اخلاق بود. وقتی از تلویزیون جانباز‌ها را می‌دیدم با خودم می‌گفتم: خدایا یک فرصتی به من بده که بتوانم به جانباز خدمت کنم. همیشه علاقه داشتم خدا هم قسمتم کرد تا جایی که توانستم به ایشان خدمت کردم. همه زندگی من سراسر عشق بود و محبت. هنوز هم منتظر هستم که بیاید. خداوند صبر من را در روز‌های همراهی با محمد آزمود. من و محمد یک زندگی آرام و ساکت داشتیم. محمد به من می‌گفت هم این دنیا دعایت می‌کنم هم آن دنیا. من هر چه در توان داشتم در این مدت همراهی برایش انجام دادم، امیدوارم خداوند این همراهی من را قبول کند. با اینکه جانباز بود و شرایط سختی داشت، اما باز هم به صله رحم مقید بود. مهربانی‌اش زبانزد همه بستگان بود.»
دعایی که هست
گاهی وقت دلتنگی خوابش را می‌بینم، می‌دانم او هست و من را می‌بیند. می‌دانم همه توجهش به من است. می‌دانم وقت گرفتاری دستم را خواهد گرفت. می‌دانم همان طور که قول داده دعایش پشت سر من خواهد بود. یک بار در خواب به من گفت: من حواسم به شما هست. من هستم و از هیچ چیزی نترس. چند باری هم در خواب به من گفت من جایم خوب است، نگران نباش. هوای خودت را داشته باش. چراغ خانه من را روشن نگه دار.»
عاشق امام حسین (ع)
من و مادرش در حال حاضر باهم زندگی می‌کنیم. پدرش به رحمت خدا رفته بود و احترام زیادی برای خانواده‌اش قائل بود. تا آنجا که از دستش می‌آمد به هر کسی نیاز داشت، کمک می‌کرد. مثلاً یک لقمه نان داشت، می‌گفت خدایا کسی که ندارد، بدانم ندارد، من این را نمی‌خورم. این منش او بود. به یتیم‌ها توجه زیادی داشت.
محمد علقه زیادی به امام حسین (ع) داشت و ایام ماه محرم به عزاداری می‌پرداخت. ۱۰ روز که هیئت داشتیم از صبح می‌رفت و آخر شب به خانه برمی‌گشت. همه این عشق جانسوز هم او را به آرزویش رساند.»
خاطرات دلنشین
همراهی‌مان با همسر شهید بهانه‌ای می‌شود تا برگ‌هایی از زندگی‌اش را مرور کند. او می‌گوید: «همه خانه ما پر است از خاطرات شهید. می‌گفتم محمد من طاقت ندارم دوری شما را تاب بیاورم. امیدوارم من از شما جلوتر به رحمت خدا بروم. می‌گفت: نه حاج خانم اول من می‌میرم، من طاقت دوری شما را ندارم، شما نباشید من تنها و بیچاره می‌شوم. دعایش این بود که جلوتر از من بمیرد. ما زندگی ساده‌ای داشتیم ولی عمرش از این بیشتر نبود. عاشق خریدن هدیه بود. ایام و مناسبت‌ها با همان ویلچر به بازار می‌رفت. روز ولادت حضرت زهرا (س) خودش به تنهایی به خرید می‌رفت و من را همیشه شگفت‌زده می‌کرد. عاشق خرید و تفریح بود.»
و شهادت...
انتهای همکلامی‌مان به روز شهادت می‌رسیم. همسر شهید از لحظات جدایی و شهادت همسرش روایت می‌کند و می‌گوید: «تقریباً یک سالی می‌شد که مابین بیمارستان و خانه در تردد بودیم. محمد دو روز در خانه و ۱۰ روز در بیمارستان بستری می‌شد.
یک ماهی می‌شد که خورد و خوراک محمد کم و لاغر شده بود. غذایش را خودم می‌گذاشتم دهنش. شب قبل از شهادتش همه ملحفه‌ها را شستم و خیلی خسته شده بودم. همه ملحفه‌ها را شستم، آماده کردم، نصفش را کشیدم، نصفش را گفت بگذار فردا. به من گفت رنگت پریده حاج خانم بخواب، خسته شده‌ای. خوابیدم و طبق روال هر روز صبح، ساعت۶ بلند شدم، سماور را روشن کردم. گفتم محمد بلند شو صبحانه‌ات را بخور می‌خواهی قرص بخوری، گفت بگذار یک دقیقه دیگر بخوابم. بعد بلند شدم، صبحانه‌اش را دادم، قرص‌هایش را دادم خورد و خوابید. ساعت۱۰ بود، گفت حاج خانم یک پتو بنداز سردم است، گفتم شما که سردت نمی‌شود، گفت سردم شده، پتو را انداختم روی محمد. همان طور که به من نگاه می‌کرد، یک لحظه دیدم محمد چشم‌هایش را بست و شهید شد. دلتنگش که می‌شوم، عکس‌هایش را نگاه می‌کنم فقط اشک می‌ریزم.»

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار