کد خبر: 1149929
تاریخ انتشار: ۲۰ فروردين ۱۴۰۲ - ۰۴:۰۰
گفت‌وگوی «جوان» با فرزند جانباز شهید عبدالکریم رستمی
صغری خیل فرهنگ

رویا رستمی فرزند شهید عبدالکریم رستمی است، از شهدای فراجا که در درگیری‌های مریوان سال ۱۳۷۱ جانباز قطع نخاع شد و بعد از سال‌ها تحمل درد و رنج نهایتاً در تاریخ ۱۶ تیر ۱۴۰۰ به شهادت رسید. با این دختر جانباز شهید همراه شدیم تا کمی از جهاد پدر در مسیر تأمین امنیت، جانبازی و شهادت و سبک و سیره او برایمان روایت کند.

روستای ژنین مریوان
ما اهل مریوان هستیم؛ روستای ژنین از توابع سروآباد. پدرم متولد همین روستا بود. ایشان در تاریخ ۱۰ مرداد ۱۳۴۴ در یک خانواده مذهبی متولد شد. سه خواهر و یک برادر دارد و من تنها فرزندش هستم. ایشان حین انجام مأموریت در مریوان جانباز قطع نخاع شد و نهایتاً در ۱۶ تیر ۱۴۰۰ به شهادت رسید و بعد از تشییع با شکوهی او را در گلزار شهدای روستای ژنین به خاک سپردیم.
سنگ صبور
پدرم بسیجی بود. بسیار فعالیت فرهنگی داشت. اهل صله رحم بود. پدر به افرادی که نیاز مالی داشتند کمک می‌کرد و چند خانواده را تحت نظرش داشت. پدر به همه احترام می‌گذاشت. در سن کودکی پدرش را از دست داده و با یتیمی بزرگ شده بود. همیشه در سلام دادن مقدم بود حتی به دختر کوچک من. بچه‌ها را دوست داشت. بسیار مهربان بود. پدرم سنگ صبور همه بود. هر کس هر مشکلی داشت رفع می‌کرد. از هر لحاظی که بود از لحاظ مالی و معنوی. اهل غیبت کردن نبود، اما اگر نام کسی را می‌برد، به خودش می‌گفت فلان روز اسمت را آوردم و این حرف را زدم، حلالم کن.
نماز‌های عاشقانه
بعد از شهادتش خواب‌های زیادی از پدر می‌بینم. هر شب به او و به سختی که در این سال‌ها تحمل کرد می‌اندیشم. زندگی یک جانباز قطع نخاع سختی‌های خودش را دارد. سختی‌هایی که هر لحظه‌اش همچنان حضور در میدان جهاد است. می‌دانم او هم برای ما دلتنگی می‌کند. این را در خواب دیده‌ام. بابا را دیدم که دیگر روی تخت نبود و می‌توانست راه برود. نماز خواندن‌هایش را هیچ‌گاه از یاد نمی‌برم. وضو می‌گرفت و با حرکت چشم‌ها و دست‌هایش نمازهایش را عاشقانه بجا می‌آورد. تأکید زیادی به خواندن نماز داشت.
رفتنی هستم
بابا دیگر تحمل درد را نداشت. سال‌های زیادی بود که روی تخت بود و توان حرکت نداشت. اصلاً فکر نمی‌کردم که خیلی زود از پیش ما برود. این چند روز آخر حیاتش به مادرم نگاه می‌کرد و می‌گفت این مرتبه دیگر رفتنی هستم، دیگر تاب درد را ندارم. می‌گفتیم این حرف را نزن. می‌گفت دیگر اصراری به درمان من نکنید، من رفتنی هستم.
۱۶ تیر ۱۴۰۰
این اواخر دیگر نمی‌توانست دستش را تکان بدهد. برای همین بعد از چند روز بستری در بیمارستان، او را به خانه آوردیم و کار فیزیوتراپی را در خانه شروع کردیم. کم‌کم دستش داشت حرکت می‌کرد و انگشت‌هایش را تکان می‌داد، اما متأسفانه ۱۲ تیر ۱۴۰۰ بود که یک حمله دیگر به ایشان دست داد. با اینکه فشارش خیلی خوب بود، اما صبح وقتی بیدار شد به من و مامانم گفت من امروز رفتنی هستم. همه علائم بابا را با دکتر مغز و اعصابش چک کردم همه خوب بود. با این حال نمی‌توانست حرف بزند. گفتیم به او غذا بدهیم و بعد او را بیمارستان ببریم. با مامانم داشتیم به او غذا می‌دادیم که یکدفعه چشم‌هایش را بست و مامانم گفت حالش بد شده است. گفتم نه به‌خدا خوابیده است. اصلاً به رفتنش فکر نمی‌کردم. تکانش دادیم و صدایش کردیم، دیدیم اصلاً جواب نمی‌دهد. فوراً او را به بیمارستان بردیم. پدرم به کما رفته بود و بعد از چهار روز در تاریخ ۱۶ تیر ۱۴۰۰ شهید شد. تاریخی که درد یتیمی را به من چشاند، اما همین شهادتش است که تسلی خاطرمان می‌شود.
توصیه به حجاب
با اینکه من همیشه حجابم را رعایت می‌کردم، اما پدر همیشه به من در مورد حفظ حجاب توصیه می‌کرد. می‌گفت دختر باید اینطوری باشد، زیبایی معنوی یک دختر به این است که حجابش را رعایت کند. من هم به دخترهایم همیشه همین را تذکر می‌دهم.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار