به فاصله یکسال ایران دو عملیات بزرگ در یک منطقه انجام داد، علت انجام عملیات بدر در هورالعظیم بعد از عملیات خیبر چه بود؟
هدف نهایی عملیات خیبر دستیابی به جاده العماره و قطع راه ارتباطی و تدارکاتی سپاه سوم و هفتم عراق بود. در این عملیات ما موفق نشدیم به جاده مورد نظر برسیم و به تصرف و حفظ جزایر مجنون بسنده کردیم؛ لذا عملیات بدر در تکمیل عملیات خیبر در منطقه هور انجام گرفت. اما در شمال منطقه عملیاتی خیبر بود. اگر شما نقشه عملیات را نگاه کنید، متوجه میشوید که فلش حرکت رزمندهها در بدر به شمال منطقه گرایش پیدا کرده و منطقه عملیاتی خیبر در قسمت جنوبیتر است.
عملیات بدر تقریباً در هفت روز بدون آنکه به اهداف مورد نظر برسد، به اتمام رسید. علت این امر چه بود؟
مشکلات متعددی پیشروی این عملیات قرار داشت. اصلیترین مشکل عمق منطقه عملیاتی بود. در برخی از نقاط مثل جایی که گردان ما وارد عمل شد، رزمندهها باید ۵۰ کیلومتر به عمق میرفتند تا به خطوط دشمن برسند. طی کردن این فاصله زمانبر بود و به دشمن این امکان را میداد که به محض روشنایی هوا، با هواپیماهایشان به قایق رزمندهها در طول مسیر حمله کنند. ما امکانات لازم برای هلیبرن نیروها را نداشتیم و لاجرم باید با قایق یا حتی بلم از آبگرفتگیهای هور عبور میکردیم. طی کردن این مسیر زمان زیادی میطلبید و گاه به روشنایی هوا ختم میشد. در روز آسیبپذیر میشدیم و با حمله جنگندههای دشمن، نیروهای خودی در روی آب و بدون قدرت مانور و پیدا کردن جان پناه، شهید و مجروح میدادند. گذشته از بعد مسافت، به واسطه عملیات خیبر که سال قبلترش در همین منطقه هور انجام گرفته بود، دشمن هوشیارتر شده بود و این هوشیاریاش نیز کار ما را سختتر میکرد. نهایتاً به دلایلی چون: عمق زیاد منطقه عملیاتی، مشکلات در تأمین تدارکات و رسیدن نیروها به خطوط مورد نظر، هجم آتش دشمن و استفاده وسیع از بمباران شیمیایی و... بین لشکرهای خودی الحاق به وجود نیامد و خطر دور زدن نیروها از طرف بعثیها وجود داشت؛ لذا فرماندههان تصمیم گرفتند عملیات را زودتر از حد معمول به اتمام برسانند.
شما در کدام گردان بودید و از چه منطقهای باید وارد عمل میشدید؟
ما نیروی گردان حضرت ابوالفضل (ع) از لشکر ۱۴ بودیم که باید از شط علی (در غرب هویزه) که منتهیالیه خشکی خودی بود وارد منطقه هور میشدیم و از آبراهها با قایق به عمق میرفتیم. بعد از حدود ۵۰ کیلومتر به اولین سیل بند دشمن میرسیدیم. اگر عملیات ادامه پیدا میکرد، از آنجا هم حدود ۲۰ کیلومتر راه داشتیم تا به دجله و جاده العماره- بصره برسیم.
یعنی باید ۵۰ کیلومتر را طی میکردید و تازه به خشکی دشمن میرسیدید؟
بله، همین عمق منطقه عملیاتی مشکل عمده عملیات بدر بود. اگر بخواهم مختصات جغرافیایی منطقه را برایتان توضیح بدهم، از هزار و چندصد کیلومتر مرز مشترک بین ایران و عراق، ۸۰ کیلومترش در منطقه هور است که شامل آبگرفتگیها و نیزارهای بلند و وسیعی میشود. به آن بخش از هور که داخل خاک ایران قرار دارد، هورالهویزه و به باقی این منطقه که وسعت بسیار بیشتری دارد و داخل خاک عراق است، هورالعظیم میگویند. شطعلی که ما باید از آنجا وارد هور میشدیم، آخرین نقطه خشکی خودی قبل از هور بود (البته در منطقهای که ما قرار داشتیم) از آنجا هور شروع میشد و نیروهای ما باید با قایقها از آبراههها به عمق میرفتند و به سیل بند دشمن که حدود ۵۰ کیلومتر آن طرفتر بود میرسیدند.
عملکرد لشکر ۱۴ در بدر چطور بود؟
تقریباً سه روز قبل از شروع عملیات، سه گردان امامحسن (ع)، امیرالمومنین (ع) و امام موسیبنجعفر (ع) که خط شکن بودند خودشان را به نزدیکیهای دشمن رساندند و این سه روز را در میان نیزارها مخفی شدند. سپس با شروع عملیات، آنها باقیمانده راه را به سرعت رفته و در منطقه الصخره و البیضه وارد عمل شده بودند. قرار بود این سه گردان خط اول دشمن را بشکنند و در مرحله بعدی گردان ما «حضرت ابوالفضل (ع)» و گردانهای دیگری مثل گردان امام حسین (ع) به عمق برویم و عملیات را ادامه بدهیم. اما حرکت ما به سمت خطوط دشمن بسیار سخت بود. چون ما باید از خشکی خودی راه مان را شروع میکردیم و آن ۵۰ کیلومتری را که عرض کردم طی میکردیم. اینجا کار گره خورد. در برخی از نقاط، غیر از ما، نیروهای دیگر لشکرها هم از آبراههها عبور میکردند و تجمع قایقها حرکت را کند میکرد. یکسری سکوهایی هم ساخته بودند که رویش تانک و توپ و ادوات سنگین را انتقال میدادند. اینها که جلوی ما قرار میگرفتند، کندی حرکت را دوچندان میکردند. خلاصه نتوانستیم به موقع خودمان را به محل درگیری برسانیم و، چون صبح شده بود، گفتند باید تا شب صبر کنید و بعد وارد عمل بشوید. همین تأخیر در انجام عملیات و صدمات زیادی که بچهها روی آب خورده بودند، باعث شد نتوانیم عملیات را ادامه بدهیم.
این صدمات که گفتید، هدف قرار گرفتن توسط دشمن در روی آب بود؟
بله، به محض اینکه هوا روشن میشد، هواپیماهای دشمن میآمدند و قایقهایی که روی آبراههها بودند را هدف قرار میدادند. آنجا ما قدرت مانور نداشتیم و جان پناهی هم نبود تا از بمباران محفوظ بمانیم. یکسری هواپیماهای عراقی بودند که بچهها به آنها قارقاری میگفتند. صدای موتورشان باعث شده بود چنین نامی رویشان بگذاریم. آنها میآمدند و در ارتفاع پایین بچهها را هدف قرار میدادند. فرمانده گردان ما شهید مسعود شعرباف، ظهر روی قایق شناسایی، مجروح شد. اما با همان حالت مجروحیت در منطقه ماند و در ادامه عملیات به شهادت رسید. خیلی از بچههای دیگر هم مجروح و شهید شدند. وجود بعُد مسافت باعث میشد تا انتقال مجروحین و همین طور رسیدن تدارکات و مهمات و... هم به سختی صورت بگیرد. همه این عوامل باعث شد تا برخی از یگانها به اهداف مورد نظر نرسند و الحاق صورت نگیرد. در این شرایط امکان دور خوردن نیروهایی که به عمق رفت بودند وجود داشت و جمیع عوامل باعث توقف عملیات شد.
عملیات بدر دستاوردی هم برای ما داشت؟
هر چند در عملیات بدر ما موفق نشدیم به اهداف تعیین شده دست پیدا کنیم، اما قدرت عملکرد نیروهای خودی در هور به رخ دشمن کشیده شد و ثابت کردیم که با امکانات کم هم میتوانیم ضربات سختی را در این منطقه به آنها وارد کنیم. در عملیات بدر انهدام خوبی از نیروهای دشمن صورت گرفت و مناطقی نیز تصرف و در دست نیروهای خودی باقی ماند. یک نکتهای را هم در خصوص عملکرد نیروهای لشکر ۱۴ امام حسین (ع) برایتان عرض کن. در شب اول که قرار بود خطوط دشمن شکسته شود، پیشبینی شده بود باید حداقل یک گردان شهید بدهیم تا خط دشمن را بشکنیم. اما به مدد الهی تنها با سه شهید خط اول دشمن در منطقه هورالعظیم شکست. هر چند در تداوم عملیات به دلیل بُعد مسافت و عدم رسیدن تدارکات و مسائلی که عرض کردم با مشکل روبهرو شدیم و از یک قسمت از عملیات عقبنشینی کردیم، ولی جاده خندق که مابین ما و بعثیها بود در تصرف رزمندهها باقی ماند و بعد از پایان عملیات، لشکر ما در جاده خندق خط پدافندی ایجاد کردند. در سایر نقاط هم روستاها و مناطقی تحت تصرف نیروهای ما از دیگر یگانها درآمد.
چه خاطرهای از عملیات بدر در ذهنتان ماندگار شده است؟
در عملیات بدر گردان حضرت ابوالفضل (ع) سه گروهان داشت. شهید اکبر امینی فرمانده یکی از این گروهانها بود. آن شبی که ما توانستیم وارد سیل بند بعثیها بشویم، در مقابل ما تانک و ادوات زیادی از دشمن جمع شده بود. اینجا درگیری سنگینی بین نیروهای ما و دشمن رقم خورد. یک طرف ما، هور بود و در طرف دیگر هم تیربار و گلولههای دشمن که به سمتمان میبارید. طوری که باید تمام وقت به صورت خمیده و دولا حرکت میکردیم. سرمان را که بالا میآوردیم، گلوله به سرمان میخورد. در اثنای عملیات، من و بیسیمچی گروهان شهید محسن پردهچی و شهید امینی که فرمانده گروهان بود، به سختی از دژ رفتیم بالا، رفتیم و خودمان را به آن طرف دژ رسانیدم. دژ که میگویم جایی مثل جاده بود که چهار، پنج متر ارتفاع و یک متر عرض داشت. به آن سمت دژ که رسیدیم، تانکهای بعثی، ما را دیدند و به سمتمان تیراندازی کردند. محسن پردهچی در دم به شهادت رسید و اکبر امینی زخمی شد. گلوله به دستش خورده بود. من هم که سالم مانده بودم، امینی را گرفتم و به سختی او را به این طرف دژ برگرداندم. ساعت حول و حوش سه یا چهار بامداد میشد. اکبر در آن درگیری سنگین سرش را به گوشم نزدیک کرد و گفت: نگذارید تن من در اینجا بماند، من زن و بچه دارم و میخواهم حداقل نشانی از من به آنها برسد... درگیری به نقطهای رسیده بود که امکان داشت بعثیها ما را دور بزنند و مجدد منطقه را در اختیار بگیرند. به هر سختی بود من و دکتر کمالی که الان دندان پزشک است، اکبر را آوردیم و در قایق گذاشتیم. صبح که به عقب برگشتیم، گفتند اکبر امینی به شهادت رسیده است! با شنیدن این خبر خیلی تعجب کردم. گفتم دیشب که ایشان را داخل قایق گذاشتیم صرفاً دستش تیر خورده بود. چطور امکان دارد که به شهادت رسیده باشد. بچهها در جواب گفتند دیشب بعثیها منطقه را محاصره کرده و راه آب را بسته بودند. هر قایقی که میآمد به سمتش تیراندازی میکردند و چندتایی از بچهها مثل اکبر امینی در همین تیراندازیها شهید شدند. گذشت و ۲۲ یا ۲۳ سال بعد از عملیات بدر، در دوره همیهای بچههای گردان که هر از گاهی جمع میشویم و به مرور خاطرات میپردازیم، دوستان گفتند فرزند شهید امینی آمده تا رفقای پدرش را برای جلسه بعدی دعوت کند. من بار اول بود که پسر شهید را میدیدم. یک جوان ۲۲ یا ۲۳ ساله رشیدی شده بود. بعد از آشنایی، ماجرای عملیات بدر و مجروحیت پدرشان را تعریف کردم. گفتم که شهید امینی تا لحظات آخر نگران همسر و فرزندش بود. بعد از صحبتهای من، پسر شهید گفت: «آن زمان که بابا به شهادت رسید، من هنوز به دنیا نیامده بودم. مادرم مرا باردار بود و دو، سه ماه بعد به دنیا آمدم». با شنیدن این حرف منقلب شدم. شهید امینی چشم انتظار آمدن فرزندش بود و در همان حال به خط مقدم جبهه آمده بود. از طرف دیگر همسر ایشان هم شیرزنی بود که در شرایط بارداری، امکان حضور همسرش در میدان جنگ را فراهم آورده بود.
خاطره
حرم آقا در آن سوي خاكريزها
متني كه پيش رو داريد، خاطرهاي درباره شهيد محمودرضا بريانيان از شهداي عمليات بدر از زبان همرزمش محسننصري است:
سال 1363 من دانشآموز بودم. بهمن ماه آن سال و تقريباً يك ماه و نيم مانده به شروع عمليات بدر، من به همراه شهيد محمودرضا بريانيان و تعدادي از بچههاي مدرسه و رفقاي محله، تصميم گرفتيم به جبهه بياييم و با هم اعزام گرفتيم. در تقسيمبندي، من و محمودرضا و تعدادي از همين بچهها به گردان حضرت ابوالفضل(ع) از لشكر امام حسين(ع) رفتيم. مقرمان هم در شهرك دارخوين بين جاده اهواز به آبادان بود. يك روز صبح در دارخوين بوديم كه محمودرضا من را كناري كشيد و گفت بيا برويم قدمي بزنيم. در حاشيه كارون قرار داشتيم و كنار نخلستانها قدم ميزديم. آنجا شهيد بريانيان گفت خوابي ديدهام كه برايت تعريف ميكنم، اما قول بده تا بعد از عمليات آن را برای كسي تعريف نكني. قول دادم و گفت خواب ديدم در عمليات پشت يك خاكريزي هستيم. من روبهروي خاكريز صحن و سراي آقا اباعبدالله(ع) را ديدم. از پشت خاكريز دويدم به آن سمت و رفتم به سمت حرم امام حسين(ع)، به پشت سرم نگاه كردم و شما را ديدم. گفتم بياييد چرا ايستاديد؟ اما هر چه شما را صدا زدم نيامديد... محمودرضا بريانيان در عمليات بدر آر.پي.جي زن بود. چند روز بعد كه همراه ايشان وارد عمليات شديم، در سيل بند دشمن مورد اصابت قرار گرفت و به شهادت رسيد. پيكرش هم در منطقه ماند و مدتها مفقود بود. سالها بعد از دفاع مقدس خودش را نشان داد و پيكرش در گلزار شهداي اصفهان به خاك سپرده شد. اما حالا 38 سال است كه ما در پشت خاكريز دنيا ماندهايم و نتوانستيم خودمان را به محمودرضا و حرم آقا اباعبدالله(ع) برسانيم.