زمانی فکر میکردیم سواد صرفاً یعنی خواندن و نوشتن و البته واقعاً هم کسی که خواندن و نوشتن میدانست یک سر و گردن از بقیه بالاتر بود، چون اولاً او چیزی داشت که بقیه نداشتند و حتی میگفتند بقیه کور هستند و او چشم بینای دیگران است، ثانیاً او میتوانست نامه و روزنامه، کتاب و مجله بخواند و چیزهایی بیشتر از بقیه بداند. آن وقتها حتی با واژههایی مثل سواد ارتباطی، سواد تحلیل، سواد رسانه و... هم بیگانه بودیم و به گوشمان نخورده بود، چه برسد به سواد عاطفی که یک مقوله کاملاً روانشناختی است. البته این گزینه آخری، یعنی سواد عاطفی را هرچند هیچ کسی نشنیده بود، اما نشنیدن آن به معنای نداشتن آن نبود. درواقع بسیاری از پدران و مادران ما که سالهای سال زیر یک سقف با عشق و محبت زندگی کردند و حتی یک بار هم یکدیگر را از گل کمتر خطاب نکردند، عملاً دارای سواد عاطفی بودند و حتی بعضیشان در حد فوق دکترای سواد عاطفی بودند (!) هرچند خودشان از این موضوع بیخبر بودند، اما این نوع از سواد با تخصصی شدن علوم و علاقه بشر به طبقهبندی کردن مفاهیم و رفتارها در سوادهای دوازدهگانه ضروری برای یک انسان کامل اجتماعی گنجانده شد. امروزه به دلایل بسیار، مناسبات عاطفی میان زوجین کمرنگ شده است و به همین دلیل تعداد کلینیکهای مشاوره خانواده روز به روز بیشتر میشود. شاید اگر دختر و پسر، زن و مرد، قبل از ازدواج یا حداقل در سالهای نخست، بسیاری چیزها را درباره مناسبات عاطفی بدانند، جلوی خیلی از طلاقهای عاطفی یا قطعی گرفته میشود. شاید اگر سوادش را داشته باشیم اینقدر نسبت به همسر خود بیعاطفه نخواهیم بود. امروز در پرونده ویژه کاشانه در گفتگو با کارشناسان به این موضوع پرداختهایم.