کد خبر: 1135222
تاریخ انتشار: ۱۳ بهمن ۱۴۰۱ - ۰۳:۰۰
واگویه آنانی که پدران‌شان آسمانی شده‌اند
 بی‌حساب  قدر پشت و پناه‌تان را بدانید ترافیک سنگین کوچه‌پس‌کوچه‌های ظهیرالاسلام منتهی به میدان بهارستان را به سمت خانه می‌رفتم. صدای هق‌هق مردانه بلندی توجهم را جلب کرد. ناخودآگاه برگشتم سمت ماشین کناری. شیشه ماشین دودی و در حد چند سانت پایین بود. برای اولین بار با چنین صحنه‌ای مواجه می‌شدم. مرد جاافتاده‌ای که گویا با رفیقش درددل می‌کرد، به پهنای صورت اشک می‌ریخت. تنها این صدا را شنیدم خسته شدم مظفر... خسته شدم... 
نیره ساری
 
نمی‌دانم درباره چه چیزی حرف می‌زدند و عمق این پریشانی به چه دلیلی بود! کاری به دلایلش ندارم که می‌تواند هزار دلیل باشد که حتی در حد اشاره این گزارش هم نخواهد بود. اصلاً شاید مجرد بود، اما تمام مسیر ترافیک تا منزل به این موضوع فکر می‌کردم که به حکم مرد بودن حتی برای اشک ریختن هم باید گوشه دنجی پیدا کند چراکه از کودکی وقتی زمین می‌خورد به او می‌گفتند مرد که گریه نمی‌کند. چقدر ما زنان راحت‌تر از مردان گریه می‌کنیم. چقدر راحت گلایه می‌کنیم و چقدر راحت همه چیز را بیرون می‌ریزیم. 
او مرد بود و برای حجم غصه‌هایش همین نام مرد بودن کافی است. از ابتدا یاد گرفته که مرد نباید گریه کند. مردی گفتند و زنی گفتند. از اول در گوش او خوانده‌اند قوی باش و بمان چراکه جز این هر مدلی باشد، ضعیف است. 
او مرد است، پدر است، حتی اگر بخواهد هم نمی‌تواند خم شود، یعنی نباید خم شود تا تکیه‌گاهی برای همه اطرافیان باشد؛ پسری خوب برای مادر و پدرش، برادری خوب برای خواهرش، مردی نمونه برای همسرش، پدری دلسوز برای فرزندانش و حتی برادری در دسترس برای خواهرش!
 
 
اسمش را مرد گذاشته‌اند تا غم و غصه‌هایش بشود قدم زدن در خیابان و صحبت‌های حاشیه‌ای با رفیق چندین ساله، بلکه فراموش کند. به حکم مردبودن حتی از بیان سختی‌ها حتی به خودش هم ابا دارد. فقط باید بتواند و بشود و از سختی‌ها گذر کند، حتی اگر در آغوش خانواده تنها‌ترین باشد. او هست تا تمام شود و ما وقتی نبودنش را می‌فهمیم که تمام شده است، بی‌آنکه بفهمیم در دل او چه گذشت! 
 
این روز‌ها و در آستانه ۱۳ رجب جای پدران بیشتر از هر زمانی برای دختران و پسرانی که او را از دست داده‌اند، خالی است؛ کسانی که هرگز به نبود پدر عادت نکرده‌اند بلکه تحمل کردن را یاد گرفته‌اند؛ پدری که اگر بود مثل کوه پشت و پناه می‌ماند. به راستی چرا او پشت و پناه است؟! 
همسرش می‌گوید: اگر بود هیچ وقت بچه‌ا م سرم داد نمی‌زد! دخترش می‌گوید: اگر بود برادرم دست روم بلند نمی‌کرد یا اینکه همسرم بهم زور نمی‌گفت. پسرش می‌گوید: من مثل پدرم تاب مسئولیت مادر و خواهرانم را ندارم. خواهرش می‌گوید: کاش بود تا چهار تا نصیحت درست و درمون به شوهرم می‌گفت.
گزارش این هفته «کاشانه» با یک جمله چندخطی کلید خورد. سراغ آنانی رفتم که از نعمت داشتن پدر محروم هستند. بعضی‌ها سال‌ها و بعضی‌ها کمتر از دو سال از نبود پدرشان می‌گذرد. خیلی از حرف‌ها در جواب این جمله که کاش بابا بود... یا از وقتی بابا رفت... سرشار از غم بود، مثل نسرین که می‌گفت: بعد از سه سال گاهی به همسرم می‌گویم بابا، چون حسرت صدا کردنش بر دلم مانده است. 
مثل فرشته که می‌گفت: به دختر خودش غبطه می‌خورد که محبت پدرانه می‌بیند و دلش برای آغوش پدر پر می‌کشد. 
هیچ کدام از جواب‌ها به اندازه جواب الناز نابودم نکرد، آنقدر شرمنده شدم که از هر جوابی خالی بودم. وقتی متن را ارسال کردم، برایم نوشت: دنیا هر روز و هر لحظه جای خالی پدرم رو به رخم می‌کشه، تو هم با این سؤال و حرفت جای خالی پدرمو به رخم کشیدی.
پاسخ همین چند ده نفر شاید تلنگری به همه کسانی باشد که قدر داشته‌های امروز خود را نمی‌دانند. 
 
بی او خوبی دوام ندارد
محمد ۴۳ ساله: از وقتی بابام رفت، بعد از ماهی و سالی که غمش آرام شد، حسی جایش را گرفت که تا ابد باقی است: دلتنگی و این دلتنگی با خودش هزار کاش دارد. کاش بود و حال خوب آن روزم را می‌دید که بی او خوبی دوام ندارد. کاش بود و ما آسودگی و دلخوشی سفره ظهر جمعه‌اش را تا ابد در جان ذخیره می‌کردیم. کاش... 
 
 احتیاج به وجود و حمایت‌هایش داشتم
مهسا ۳۳ ساله: هیچ وقت فکر نمی‌کردم بابام رو توی ۱۵ سالگیم از دست بدم. از روزی که ترکمون کرد مدام به این فکر می‌کنم کاش بیشتر باهاش وقت می‌گذروندم و خاطرات پدردختری بیشتری باهاش می‌ساختم. بابا، زمان خیلی کمی کنارمون موند و روز‌هایی رو پشت سر گذاشتم که جای خالیش رو بیشتر از همیشه حس می‌کردم؛ مثل روز ازدواجم که فقط قاب عکسش کنارم بود، اما من احتیاج به وجود و حمایت‌هاش داشتم. می‌دونم که اون من رو می‌بینه و حتی دعای خیرش رو توی زندگیم حس می‌کنم، اما من... ۱۶ ساله که ندیدمش و دلتنگشم. 
 
 اگر پدر دارید، خوشبختید
علی ۳۳ ساله: از وقتی بابا رفت انگار یک کوه از دشت زندگی‌مان کم شد. تنهایی آمد، پشت‌گرمی رفت. دلخوشی رفت و هنوز جایش خالی است. اگر امروز صبح با پدرتان صحبت کرده‌اید و از سلامتیش مطمئن شده‌اید، شما انسان خوشبختی هستید که شاید از میزان آن بی‌اطلاع باشید، اما همین یک بار بدون حساب و کتاب به من اعتماد کنید و بی‌حساب قدر پشت و پناه‌تان را بدانید. 
 
 پدر نعمتی بود که قدر ندانستیم
اعظم ۵۰ ساله: وقتی بابا رفت، تازه فهمیدم چه نعمتی داشتم و از دست دادم. فهمیدم وقتی نعمتی داریم و قدرش‌رو نمی‌دونیم یعنی چه. پس قدر داشته‌هامون رو بدونیم و شکرگزار پروردگارمون باشیم. 
 
 کاش تصویرش نفس می‌کشید
نرگس ۳۷ ساله: از وقتی بابا رفت انگار تکه‌ای از قلبم را با خودش برد. دنیایم خیلی کوچک شد و شادی دیگر برایم معنا ندارد. لحظه‌ای چهره مهربون و خندانش از نظرم نمی‌رود. کاش زمان به عقب برمی‌گشت. کاش قدرش را بیشتر می‌دانستم و کاش تصویرش نفس می‌کشید... پدرم رفت و دیگر هرگز تکرار نمی‌شود. چه تلخ!
 
 کاش پشتم به گرمای وجودش محکم بود
شیرین ۳۹ ساله:‌ای کاش بابا بود تا پشتم به گرمای وجودش گرم و محکم بود. 
 
 کاش بودی تا نوازشم کنی
ملیحه ۳۹ ساله: کاش بابا بود... و من یک بار دیگه تو عمرم، صبح‌هایی رو می‌دیدم که بابا بعد از کشیک خدمتش از حرم امام رضا (ع) بر‌می‌گشت و دست می‌کشید روی موهام و صورتم رو نوازش می‌کرد تا بیدار شم و با همه اهل خانواده کنار هم صبحانه بخوریم. اگه پدر دارید، قدر نوازش‌هاش رو بدونید. از بچگی تا الان یادمه که مامانم از رعد و برق می‌ترسه، اگه بابا خونه بود، کمتر می‌ترسید. یادمه شب‌هایی که بابا حرم کشیک داشت و نمی‌تونست بیاد خونه، اگه رعدو‌برق می‌شد چند بار زنگ می‌زد به تلفن خونه و به مامانم می‌گفت: حاج خانوم نترسی، الان تموم میشه... از وقتی بابا رفت... دیگه هیچ کسی نمی‌تونه اون جوری به مامان آرامش بده که از رعد و برق نترسه... خدا رحمتت کنه پدر، در زندگی‌ام از تو، جز عشق و اخلاص ندیدم. 
 
گاهی به یاد پدرم، به همسرم می‌گویم بابا
نسرین ۵۰ ساله: از وقتی بابا رفت دلتنگیام شروع شد. هنوز بعد از ۳۳ سال یادم نمیاد سرمزارت اومده باشم، به یادت گریه نکنم، هر کی میگه بابا جیگرم کباب میشه که چرا قدرتو ندونستم. چقدر زود رفتی بابا. گاهی به همسرم به یاد بودنت میگم بابا، الانم گریه می‌کنم و برات می‌نویسم‌ای کاش بودی،‌ای کاش. 
 
 درد نبود پدر تا ابد سنگین است
شیوا ۳۶ ساله: از وقتی بابا رفت همه چیز تغییر کرد، رنگ و بوی همه چیز عوض شد و هیچی دیگه مثل سابق نشد. تحمل دوران بیماری پدر، ذره‌ذره آب‌شدنش و در نهایت آسمانی شدن او خاطرات تلخی هستند که تا ابد در ذهنم می‌مانند. گذر از آن دوران بسیار سخت بوده و هنوز هم سختی‌هایش پابرجاست. هر چند شرایط زندگی من در این دو دهه فراز‌و‌نشیب‌های بسیاری داشته ولی جای خالی پدر از آن دست خلأ‌هایی است که هیچ جایگزینی ندارد و دردش همیشه روی دل سنگینی می‌کند. 
 
هیچ کس و هیچ چیز جای خالی پدر را پر نمی‌کند
فرشته ۳۷ ساله: از وقتی بابام رفت... یک بغضی تو گلوم هست که با شنیدن اسمش می‌خواد بترکه. از وقتی بابام رفت، احساس می‌کنم پشتم خالی شده... خیلی وقته می‌گذره، بزرگ شدم، بچه‌دار شدم ولی هنوز که هنوزه وقتی دخترم بغل باباش میره، وقتی باباش با لذت بوسش میکنه، همیشه یه حسرت عمیقی توی وجودم هست که هیچ چیزی نمیتونه اون رو پر کنه. 
 
کاش بود تا بدونم کسی حواسش به اشتباهاتم هست
حسین ۴۸ ساله: کاش بابام بود تا مثل همیشه وقتی گره توی زندگیم می‌افتاد، آرومم می‌کرد و سر حوصله ساده‌ترین راه‌حل رو پیدا می‌کرد و جلو روم می‌ذاشت. کاش بود و گاهی بهم اخم می‌کرد تا بدونم یکی حواسش به اشتباهات من هست که ازش حساب ببرم. کاش بود و موقع دلتنگی باهاش گپ می‌زدم و سبک می‌شدم. کاش فقط بود که بودنش یه دنیا دلگرمی بود. 
 
 بی‌پدری و یک دنیا حسرت
مجید ۳۶ ساله: این جمله‌ها با کلمه کامل نمیشه، با یک دنیا حسرت پر میشه. 
 
 کاش بود تا بغلش کنم
فاطمه ۴۱ ساله: کاش بابا بود... تا بغلش می‌کردم و می‌بوسیدمش. اتفاقاً دیشب خواب دیدم که بغلش کردم و گریه می‌کنم و بهش می‌گفتم چقدر دلم براش تنگ شده... بابا برام یک جور دیگه پدری کرد... بابا همیشه هست. 
 
کاش بود تا به من مشورت می‌داد
علی ۴۲ ساله: به منی که نه پدر دارم و نه مادر، از بی‌کسی حرف نزنید. بی‌کسی و غربت یکی شبیه من است که در دشوارترین روز‌ها دلسوزی ندارم. کاش بابا بود تا در سخت‌ترین روز‌ها برای مهم‌ترین کار‌ها بهم مشورت می‌داد. 
 
شاید اگر بابام بود مثل بقیه من هم فراموشش می‌کردم
الهه ۴۴ ساله: کاش بابام بود می‌نشستم ساعت‌ها نگاهش می‌کردم، دستانش رو می‌بوسیدم و...، چون سال‌هاست دیدنش برای لحظه‌ای حتی در خواب، شده آرزو برام. گرچه شاید پدر من هم کنارم بود، مثل بقیه فراموش می‌کردم که حتی نگاهش کنم. 
 
باعث رنجش پدر نشویم
سمانه ۳۷ ساله: از وقتی بابام رفت به هر جایی نگاه می‌کنیم ناخودآگاه بابام میاد تو ذهنمون. جای خالیش بدجور حس میشه. این حس فقط منحصر به ما نیست، تمام کسانی که بابام رو می‌شناختن همین حس را دارند. اگه بابام بود، اگه دایی بود، اگه محمدآقا بود و... 
لحظه تحویل سال٩٧ مجری یکی از برنامه‌های تلویزیونی می‌گفت:‌ای کسانی که پدران و مادران‌تان در قید حیات هستند، همین لحظه دست‌شان را ببوسید. امکان داره این لحظه شیرین دیگه برای شما رخ نده و سال بعد عزیزان‌تان در این دنیا نباشند. آن زمان در دلم خندیدم. باور نمی‌کردم سال بعد بابام کنارمون نباشه. کاش بابام بود. بعد از این اتفاق حس می‌کنم هیچ چیز بیشتر از عزیزان آدم ارزشمند نیست، پس نباید باعث رنجش  آن‌ها بشیم.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار