یلدا نزدیک است. بلندترین شب سال که تاریکی یک دقیقه بیشتر طول میکشد و برای ما ایرانیها حال و هوای خاصی دارد. بوی دورهمی و صله رحم میدهد. بوی نخودچیکشمشهای مامان بزرگ و قلقل سماورهای نفتی. حس کرسی و داستانهای شاهنامه که پدربزرگها بهتر از هر نقالی بلدند تعریفش کنند. یلدا نه انار است، نه تخمه و نه هندوانهای که از قبل قایم کردیم تا به یلدا برسد. یلدا یعنی یک دقیقه بیشتر کنار هم بودن. بیشتر غم دیگری را خوردن. کاش به این نسل پرسشگر اصل فلسفه یلدا را بیاموزیم. کاش این فاصلهای را که هر روز بیشتر میشود کم کنیم. آنها را با خانه مامان بزرگ آشتی بدهیم. آنها را چند ساعت از گوشی و استوری و دابسمش دور کنیم. آنها را بنشانیم پای خود زندگی. یلدا برای این نسل تنها، خود کلاس درس است. امسال بیایید متحول شویم. دور از هیاهو و هر بریز و بپاش اضافهای که به هر دلیلی خودش را به آیین باستانی ما چسبانده، راز یلدا را از سینهاش بیرون بکشیم. خیلی سال است نه برفی هست و نه کرسیای. ما فقط ادایش را خوب در میآوریم. امسال کاش ادا درنیاوریم و خودمان باشیم. کاش خودمان را بگذاریم جای آنهایی که هر شبشان مثل یلدا بلند است. به مریضهایی فکر کنیم که دلشان میخواهد زودتر به سحر برسند. به کودکی که در تاریکی شب یک دقیقه بیشتر در سطل زباله خم میشود. به رفتگری که یک دقیقه بیشتر در هوای نم آلود صبح سحر جارو میکشد. به کارتنخوابهایی که هر شبشان یلداست و در انتظار سپیده دم از سرما به خود میلرزند. به تنهای تبدار و مادران داغدار. به همه آنهایی که شب برایشان تلخ و مرموز است. به همه عاشقها و چشمانتظارها. همه مستأجرهایی که منتظرند صبح شود و خانه را خالی کنند. کارگری که منتظر است صبح بشود و کاری برای ارتزاق پیدا کند. به جوانی که منتظر صبح است تا عازم پادگان شود و مادری که چشمبهراه جاده است تا سفرکردهاش از راه برسد. دختری که منتظر معجزه است تا جهیزیهاش جور شود، پدری که دل توی دلش نیست تا کودک تازه متولد شدهاش را بهوقت سحر در آغوش بگیرد و آن بچه یتیمی که با بغض و عکس پدر به خواب میرود.
شب پر از رمز و راز است. کاش از همه یاد کنیم و مراقب شکستنها باشیم. خیلی سفرهها خالی و خیلی نگاهها شرمنده فرزندان است. شرمندهترشان نکنیم.