راوی خاطراتی که در پی میآید، از فعالان انقلاب اســـــــلامی و هیئتهای مؤتلفه اسلامی است. حاج اصغر رخصفت در عداد بازاریانی است که از آغاز نهضت دل در گرو آن نهاد و در ادامه نیز در این فرآیند حضوری نمایان داشت. خاطرات این مبارز دیرین توسط فاطمه نظری کهره تدوین یافته و مرکز اسناد انقلاب اسلامی، آن را روانه بازار نشر ساخته است. این مجموعه فرازهای گوناگونی از تاریخ انقلاب را مورد روایت قرار داده است. از جمله آنها واکنش عمومی به شهادت آیتالله سیدمصطفی خمینی است: «شهید حاج صادق اسلامی، مسئول حوزههای ما در هیئتهای مؤتلفه اسلامی بود و من با ایشان و حاج آقا اسدالله بادامچیان، ارتباط داشتم. تا اینکه مسئله شهادت آیتالله حاج آقا مصطفی خمینی، در سال ۱۳۵۶ پیش آمد. به یاد دارم که پس از شهادت ایشان، یک روز در بازار مشغول کار بودم و روی فرشها شماره میزدم و قالیچهها را شماره میکردم که دیدم یکی از پشت سر دستش را به شانهام زد! برگشتم و دیدم که شهید حاج صادق اسلامی است. گفت: میخواهم امضایت را بگذارم برای ختم حاج آقا مصطفی. گفتم: ماجرا تا کجا ادامه دارد؟ گفت: تا اعدام! امضا کردم و گفتم: وکیل هستی برو! همین را به من گفت و رفت. برگشت و از همان انتهای بازار، حدود ۵۰ -۴۰ تا اسم امضا گرفته بود که ختم حاج مصطفی خمینی را در مسجد ارک اعلام کنیم. بدینترتیب اولین مراسم ختم حاج آقا مصطفی، در مسجد ارک برگزار شد....»
حاج اصغر رخ صفت در ادامه خاطرات خویش به چند و، چون فاجعه ۱۷ شهریور ۱۳۵۷ پرداخته و میگوید: «روز قبلاز ۱۷ شهریور، در میدان آزادی اعلام شد فردا روز ۱۷ شهریور است و دیگر راهپیمایی نداریم. بر سر شرکت در راهپیمایی ۱۷ شهریور بحث بود که بعضیها میگفتند ما در این راهپیمایی شرکت نمیکنیم، چون گروههای دیگری هم بودند که فعالیت میکردند و مقداری از هدف اصلی انحراف داشتند و مخالف افکار برادرها بودند. به هرحال با همین تردیدی که داشتیم، مردم متفرق شدند و ما هم هیچ تصمیمی برای راهپیمایی روز ۱۷ شهریور نداشتیم. منزل ما نیز اول غیاثی (شهید سعیدی فعلی) و بر خیابان ۱۷ شهریور بود. نیمه شب ارتش هم اعلام حکومت نظامیکرده و اعلام کرده بود اگر کسی بیاید بیرون ما میزنیم و به هیچکسی هم امان نمیدهیم! ظاهراً حکومت نظامی را اعلام کردند، ولی مردم توجهی نکردند. صبح زود من بیرون آمدم و دیدم که دستهدسته، اکثراً خانمها هستند که به خیابان آمدهاند و آقایان هنوز بیرون نیامده بودند! حدود ساعت۵/۷، ۸ صبح بود که خیابان۱۷ شهریور (شهباز سابق) مملو از خانمها بود! من چون مردد بودم و نمیدانستمجریان چیست و چهکار باید کرد، همان بر خیابان ایستادهبودم. خانمها میرفتند و میآمدند. شعارشان این بود: شماها اگر خودتانغیرتراهپیمایی ندارید، بروید خانه و به خانمهایتان بگویید بیرون بیایند و مردم را تهییج میکردند. مردم کم کم آمدند و ما از همانجا راه افتادیم از در منزل آرامآرام آمدم و همانکنار خیابان، بهعنوانراهپیمایی نمیآمدم ولی خانمها مفصل هم شعار میدادند و خیلی هم هیجان زده بودند. خیلی عجیب روحیه بالایی داشتند و هر کس از آقایانرا میدیدند، همین شعار را میدادند که اگر خودتانراهپیمایی نمیکنید بروید خانههایتان خانمهایتان را بفرستید بیرون بیایند. همه شعارها الان در ذهنم نیستولی میگفتند شما مردها غیرت ندارید، خانمهایتانرا بگویید بیرونبیایند. یک شعارهایی خودشان درست میکردند. اصلاً فیالبداهه شعار درستمیکردند. تقریباً تا نزدیک میدان شهدا آمدم و راه نبود که جلوتر بروم. انصافاً خیلی هم وضع خطرناک بود و همه هیجانزده بودند....»