کد خبر: 1121864
تاریخ انتشار: ۱۹ آذر ۱۴۰۱ - ۲۱:۰۰
خاطره‌ای از شهید محمدهادی مهاجری‌تهرانی در گفتگو با همرزم شهید
هادی خیلی زود دست راست اصغر وصالی شد متن زیر خاطره‌ای از شهید مهاجری به نقل از همرزمش عبدالله نوری است که برای اولین بار این شهید را در پادگان سپاه ارومیه می‌بیند و آنجا خاطراتی از شهید در ذهنش نقش می‌بندد. باهم این خاطره را از زبان همرزم شهید می‌خوانیم:


پاییز سال‌۵۸ بود. گردان پنجم به فرماندهی شهید اصغر وصالی به مهاباد رفته بودند و من و شمس‌الله رحیمی، از همرزمانم، دیرتر از آن‌ها با یک کامیون پر از مهمات از تهران به ارومیه رسیدیم. قرار بود شب را در پادگان سپاه سپری کنیم و روز بعد به سمت مهاباد برویم. در ساختمان دنبال جای خواب می‌گشتیم که متوجه بگو‌مگوی چند نفر در ورودی راهروی بخش اطلاعات شدم. جلو رفتم و دو پاسدار جوان را دیدم که دارند با نگهبان‌ها بحث می‌کنند. یکی از آن دو نفر تا مرا دید گفت: دیدید چی گفتم، این آقا یکی از اونهاست.
بعد جلو آمد و محکم بغلم کرد. مانده بودم چه کار می‌کند که بی‌سروته شروع به صحبت کرد. خودش را هادی مهاجر معرفی کرد. فهمیدم از پاسدار‌های تهرانی حاضر در غائله گنبد است. این دو شنیده بودند که گروه دستمال‌سرخ‌ها به مهاباد رفته و آمده بودند تا خودشان را به اصغر وصالی برسانند. آن‌ها وقتی دستمال‌های دورگردنم را می‌بینند، متوجه می‌شوند من هم دستمال‌سرخ هستم و امیدوار می‌شوند که اصغر و گروهش را پیدا می‌کنند.
دعوت‌شان کردم تا همگی به آسایشگاه برویم. کمی دنبال جای خواب دور خودمان گشتیم تا اینکه یکی از پاسدار‌های محلی در یک اتاق جای‌مان داد. دو جوان خودشان را هادی مهاجر و حمید محمدی معرفی کردند. (شهید محمدهادی مهاجری‌تهرانی در بین بچه‌های رزمنده به هادی مهاجر معروف بود) هادی اول کاری لباسش را درآورد و رد زخمی را که در غائله گنبد برداشته بود، نشان داد. می‌خواست ثابت کند که تجربه جنگی دارد و به کار گروه دستمال‌سرخ‌ها می‌آید. می‌گفت شنیده‌ام که ضدانقلاب کردستان بدجور از شما‌ها می‌ترسه و سر تک‌تک‌تون جایزه گذاشته!‌
نمی‌دانم این حرف‌ها را از کجا شنیده بود، ولی چنان با حرارت از گروه ما تعریف می‌کرد که احساس غرور کردم. هادی می‌گفت وقتی می‌شنوند دستمال‌سرخ‌ها به ارومیه آمده‌اند، خودشان را به اینجا می‌رسانند، غافل از اینکه گردان اصغر وصالی به مهاباد رفته است. چند روزی در ارومیه سرگردان می‌شوند تا اینکه اتفاقی من و شمس‌الله را می‌بینند. با شمس‌الله صلاح مشورت کردیم. شک نداشتیم که این دو نفر پاسدار هستند. کارت شناسایی داشتند و قبلاً از طرف اطلاعات سپاه ارومیه هویت‌شان تأیید شده بود، اما باید مقدماتی طی می‌شد تا بدون اشکال وارد گروه شوند. اصغر وصالی هم باید تأییدشان می‌کرد. از طرف خودمان قول دادیم که حلقه وصل آن‌ها با دستمال‌سرخ‌ها و شخص اصغر وصالی می‌شویم. بعد کمی حرف زدیم و آن دو که خیلی خسته بودند، زود خواب‌شان برد.
بعد از اینکه فضای اتاق ساکت شد، به چهره هادی مهاجر و حمید محمدی نگاه کردم. در خواب، چهره‌شان مظلوم و نورانی بود. یک حسی ته دلم می‌گفت که آن‌ها جایگزین یاران شهیدمان می‌شوند و شاید خودشان هم از کاروان شهدا باشند! پتوی اضافه‌ای را که گوشه اتاق بود روی هر دوی‌شان کشیدم. امثال این جوان‌های مخلص هر کاری از دست‌شان برمی‌آمد برای انقلاب انجام می‌دادند. روز بعد که به مهاباد رسیدیم، هادی و حمید را به اصغر وصالی معرفی کردم. کمی که مشغول صحبت شدند، از نگاه‌های اصغرآقا متوجه شدم که هر دو را پذیرفته است. بعد‌ها شهید وصالی از شهید هادی مهاجر برای کار‌های اطلاعاتی استفاده می‌کرد. او را بسیار قبول داشت و به زیرکی و هوش و شجاعت شناخته بود.
هادی مهاجر بسیار زودتر از آنچه فکرش را می‌کردیم در گروه دستمال‌سرخ‌ها جذب شد. او تا پایان مأموریت‌مان در کردستان و سپس حضور در جبهه غرب همه جا همراه اصغر وصالی می‌رفت. یک جور دوستی ناگسستنی بین‌شان برقرار شده بود. زمانی که جنگ شروع شد، من در مأموریت دیگری بودم. بعد‌ها از بچه‌ها شنیدم که هادی در جبهه سرپل ذهاب دست راست اصغر وصالی بود. او یکی از آخرین نفراتی بود که وارد گروه دستمال‌سرخ‌ها شد و با شروع جنگ تحمیلی، یکی از اولین نفراتی بود که از میان دستمال‌سرخ‌ها به شهادت رسید. حمید محمدی هم بهمن ماه ۵۹ همراه حسن بیات که از دیگر اعضای گروه دستمال‌سرخ‌ها بود در سرپل ذهاب شهید شد. سال اول جنگ هنوز تمام نشده بود که اغلب گروه دستمال‌سرخ‌ها به شهادت رسیدند و نام‌شان در تاریخ این سرزمین جاودانه شد.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار