آدمیزاد موجود عجیبی است. از روزی که چشم به این جهان باز میکند دنبال به دستآوردن است. همان روزهای اول غریزهاش حکم میکند برای کسب مهارتها تلاش کند. یک روز همه تلاشش را میکند تا اولین کلمهها را به زبان بیاورد. یک روز تمام توانش را جمع میکند تا بتواند چهار دست و پا راه برود و غلتی بزند. یک روز هم پدر و مادرش را غافلگیر میکند و اولین قدمش را برمیدارد. کمکم یاد میگیرد برای هر چیزی که میخواهد تلاش کند و عمرش را سر به دست آوردنها میدهد. فرقی هم نمیکند مقابل از دست دادنها چه چیزی به دست میآورد. گاهی این اعتدال حفظ میشود و داشتهها و از دست دادهها یر به یر میشود، ولی بعضی وقتها خروجیها بیش از دریافتهاست و از دست دادن درد زیادی دارد.
خاصیت آدم این است که به داشتههایش دل میبندد. غرق خوشی و با هم بودن که میشود یادش میرود همه چیز این دنیا فانی است. بیخود نبوده که قدیمیها میگفتند به مالت نناز که به یک شب بند است، به تنت نناز که به یک تب بند است. یادش میرود رفتنیها یک روز میروند. یک روز عزیزانش را از دست میدهد. مویه و زاری میکند، ولی بیفایده است. گاهی یک شب میخوابد و صبح دیگر سلامت نیست. یک روز معمولی بیدار میشود و زندگیاش زیر آوار زلزله جا مانده است. یک شب میخوابد و صبح دیگر یک آدم ورشکسته است. شب میخوابد و صبح در کماست. صبح بیدار میشود و کودکش سقط شده یا ماشینش را دزد برده است. این عجیب نیست. روی واقعی دنیا همین است. درست بزنگاه دلدادگی میستاند و داغ چیزهای دوست داشتنی را به دل آدم میگذارد.
خلاصه اینکه ما همگی آدم از دست دادنیم. فقط میزان درد و عقوبتش فرق میکند. تفاوت در پذیرفتن است. اگر بپذیرد که یک روز از دست میدهد، کمتر دل میبندد، کمتر حرص میزند و برای چیزی که پایدار نیست اصرار نمیکند.