کد خبر: 1109134
تاریخ انتشار: ۱۹ مهر ۱۴۰۱ - ۲۱:۰۰
گفت‌و‌گوی «جوان» با خانواده شهدای اغتشاشات اخیر 
می‌خواهند مکتبی رااز ما بگیرند که شهید پرور است «شهادت اتفاقی نیست» این را می‌توان از میان واگویه‌های پدر، مادر، همسر و برادر شهدای اخیر اغتشاشات فهمید. باورم نمی‌شود مگر چند سال از بهار زندگی‌شان گذشته بود که اینچنین خریدنی شدند و خونب‌های عشق‌شان به معبود شد «شهادت»
صغری خیل‌فرهنگ
«شهادت اتفاقی نیست» این را می‌توان از میان واگویه‌های پدر، مادر، همسر و برادر شهدای اخیر اغتشاشات فهمید. باورم نمی‌شود مگر چند سال از بهار زندگی‌شان گذشته بود که اینچنین خریدنی شدند و خونب‌های عشق‌شان به معبود شد «شهادت». برای مرور زندگی‌شان باید به آذربایجان سفر می‌کردم، باید از نزدیک کنار مادر و برادر شهید سیدعباس فاطمیه می‌نشستم تا شاید حق مطلب در مورد شهیدشان ادا شود. چطور می‌توان سال‌ها ارادت را در چند جمله خلاصه کرد، باید می‌رفتم و از نزدیک دفتر شعر محمدحسین سروری‌راد را می‌خواندم؛ همان ابیاتی که عاشقانه برای امام زمان (عج) و رهبری سروده بود. باید دستان مادرش را می‌بوسیدم که بدون پدر، دردانه‌اش را اینگونه ولایتمدار پرورش داده بود. باید ساعت‌ها پای روضه مادر شهید علی‌اصغر بیگلو می‌نشستم تا شاید بفهمم چطور تاروپود عشق به اهل بیت (ع) را در مجالس روضه به جان فرزندش نشاند. 
خانواده‌هایی که پر بودند از سؤال‌های بی‌جواب، شاید با خواندن حرف‌های‌شان شما بتوانید پاسخی برای‌شان داشته باشید، برای برادر شهید سیدعباس فاطمیه که هنوز هم خط و نشان کشیدن‌هایش به زبان آذری خطاب به دشمنان در گوشم صدا می‌کند، برای مادر بسیجی شهید علی‌اصغر بیگلو که خودش پیکر چاک‌چاک شهیدش را به بیمارستان رساند، برای برادر شهید حسین اوجاقی‌ذوالنور که می‌گفت مگر بسیجی دست روی دست می‌گذارد! بخوانید شاید شما پاسخی برای برادر شهید محمد‌حسین سروری‌راد که آن قامت رعنا را به خاک سپرد، داشته باشید! نمی‌دانم پاسخ همسر شهید جاویدی‌مهر را چه بدهم، وقتی از من سؤال کرد شما اگر جای من بودید، جواب فرزندان‌تان که بهانه بابا را می‌گیرند چه می‌دادید و.... 
اما مطالبه همه‌شان پیگیری مجدانه مسئولان بود و مجازاتی که باید در حق اغتشاشگران و عوامل دست‌نشانده حقوق‌بگیرشان اجرایی شود. کاش فرصتی شود تا از شهدای دیگر این آشوب‌ها هم نوشت، از سرهنگ پاسدار سیدحمیدرضا هاشمی، پاسدار محمدامین آب‌درشکر، پاسدار علی بیک‌وارازی، شهید بسیجی محمدامین عارف، شهید بسیجی مدافع امنیت پوریا احمدی، شهید رضا زارع‌مؤیدی، مهدی زاهدلویی و... شهدایی که دانستند دعوا بر سر از دنیا رفتن یک دختر جوان یا بر سر با‌حجاب و بدحجاب نبود، دعوا بر سر اقتدار ایران اسلامی بود؛ اقتداری که با خون‌شان سیراب‌تر شد. متن زیر فرصتی شد تا پای صحبت‌های خواندنی محمد‌حسن کارخانه برادر جانباز حجت‌الاسلام محمدعلی کارخانه از جانبازان اغتشاشات اخیر هم بنشینیم که این روز‌ها برای سلامتی برادرش ملتمس دعاست. 
 
همه زندگی‌مان فدای رهبر
شهید سیدعباس فاطمیه 
 آرزوی رفتن به کربلا او را به شهدای کربلا رساند. اهل آذربایجان است. اهل دیار باکری‌ها و دانش‌آموخته مکتب حسین (ع) که غیرت را از عباس حسین (ع) به ارث برده و در بزنگاه‌های تاریخ قد علم کرده و مردانه ایستاده‌اند. سیدعباس فاطمیه یکی از شهدای اغتشاشات اخیر است؛ کشاورزی ساده که خادم مسجد محل روستای‌شان بود. برای آنکه از او بیشتر بدانیم با برادرش سیدحمزه همراه شدیم. او اصرار داشت گفت‌وگوی‌مان به زبان آذری انجام شود تا راحت‌تر از برادرش شهید سیدعباس برای‌مان روایت کند. او می‌گوید: ما سه برادر و یک خواهر هستیم و اهل خانواده‌ای انقلابی و بسیجی. برادرم سیدعباس شهید شد و ما برای همیشه پای اسلام، رهبری و قرآن می‌مانیم. 
 همه زندگی‌مان فدای رهبر
او با صدایی بغض‌آلود از تداوم مسیر برادر روایت می‌کند، «من اسلحه برادرم را برداشته‌ام و از همین جا خطاب به دشمنان می‌گویم هر چقدر خون در رگ‌هایم باشد در راه برادر شهیدم قدم برخواهم داشت. من، برادر و خواهرم هر چقدر جان داشته باشیم، در راه اسلام و دین هدیه خواهیم کرد. همه این‌ها فدای یک تار موی رهبرم. من و سیدعباس باهم رفیق بودیم. او خیلی مؤمن و اهل مسجد بود. دائم در مسجد روستای‌مان فعالیت می‌کرد. هر زمانی که در تلویزیون مراسم شهدا را نشان می‌داد، اشک از چشمان سیدعباس جاری می‌شد. آرزویش شهادت بود و به آرزویش هم رسید. اگر ما لیاقت داشته باشیم، راه شهیدمان را ادامه خواهیم داد و شهادت در این مسیر قسمت ما هم خواهد شد.»
 افتخار روستا
سیدعباس ۴۰سال داشت و متأهل بود. او دو فرزند به نام‌های علی‌اکبر و فاطمه دارد. شهید سیدعباس فاطمیه یک کشاورز ساده بود و از راه کشاورزی رزق حلال به دست می‌آورد و نهایتاً در سوم مهر ماه سال ۱۴۰۱ به شهادت رسید. سیدحمزه از روز‌های آشوب و حضور برادرش در صحنه می‌گوید: «وقتی اوضاع ناآرام شد و آشوبگران به خیابان‌ها آمدند، می‌دانستم که سیدعباس می‌رود تا حافظ امنیت ناموس‌مان باشد. لحظه رفتن او را ندیدم، در خانه بودم که از بیمارستان با من تماس گرفتند و گفتند برادرت زخمی شده. خودم را به بیمارستان رساندم. آنجا خبر شهادت برادرم را شنیدم. پدرم سال‌ها پیش به رحمت خدا رفته است، اما وقتی خبر شهادت را به مادرم گفتم، او با صبوری به شهادت برادرم افتخار کرد.» شهادت سیدعباس افتخاری بود که بر تارک خانواده فاطمیه نقش بست. برادرش با اشاره به این موضوع می‌گوید: «به جرئت می‌توان گفت سیدعباس با شهادتش افتخار روستا، شهر و کشور‌مان ایران شد. پدرم ۳۰ماه در جبهه‌های حق علیه باطل حضور داشت، اما شهادت عاقبت فرزندش سیدعباس شد. سیدعباس همیشه به حال شهدا غبطه می‌خورد و حالا دیگر حسرتی به دل ندارد.»
 شهید دفاع مقدس ناصر سلیمی
یکی از اقدامات سیدعباس فاطمیه پیگیری و اعزام به جبهه مقاومت بود که نصیبش نشد. برادرش می‌گوید: «یکی از خواسته‌های قلبی سیدعباس که خیلی هم پیگیری کرد، اعزام به جبهه مقاومت و دفاع از حرم بود که قسمتش نشد، اما کار به جایی رسید که خدا عاشقش شد و خونب‌های این عشق شهادتی بود که در همین کوچه‌پس‌کوچه‌های کشور خودمان در نبرد با داعش‌صفتان و در راه دفاع از ناموس نصیبش شد. برادرم آرزوی رفتن به کربلا داشت و زیارت کربلا نصیبش نشد، اما خودش را به قافله سیدالشهدا (ع) رساند و در جوار شهدای کربلا مأوی گرفت. برادرم سیدعباس را بعد از تشییع و برگزاری مراسم باشکوه در گلزار روستای‌مان در کنار یکی از شهدای دوران دفاع مقدس به نام شهید ناصر سلیمی به خاک سپردیم.»
 
علی‌اصغر من فدای علی‌اصغرحسین (ع)
 شهید علی‌اصغر بیگلو 
 همان ابتدا روحیه بسیجی مادر شهید کار گفتگو را برایم راحت کرد. مادر شهید متولد۵۶ است. فرمانده پایگاه و ذاکر اهل بیت (ع). شهادت علی‌اصغر را که به مادرش تبریک می‌گویم، با صلابت خاصی می‌گوید: «من لیاقتش را نداشتم، اما خدا مادر شهید بودن را نصیبم کرد.» بی‌هیچ درنگی یاد ام‌وهب‌های دشت کربلا در ذهن تداعی می‌شود. 
 روضه‌خوان امام حسین (ع)
معصومه بیگلو مادر شهید علی‌اصغر بیگلو از آغازین روز‌های زندگی‌اش اینگونه برای‌مان روایت می‌کند: «۱۵سال بیشتر نداشتم که روضه‌خوان امام حسین (ع) شدم. آن روز‌ها به کلاس قرآن می‌رفتم. یک مرتبه یکی از بچه‌هایی که قرآن را می‌خواند نیامد، من به جای او شروع به خواندن قرآن کردم و تشویق بچه‌ها انگیزه‌ای شد که روضه‌خوان اهل بیت (ع) شوم. من و همسرم پسرعمو و دخترعمو هستیم. سال۷۰ ازدواج کردیم و ماحصل زندگی‌مان دو فرزند، یک دختر و یک پسر بود. که پسرم علی‌اصغر در همین اغتشاشات اخیر به شهادت رسید. ایشان متولد ششم اسفند ماه سال۱۳۸۱بود.»
 خوابی برای علی‌اصغر
استفاده از افعال گذشته برای مادری که تازه جوانش را از دست داده، سخت است، اما رسالت زینبی تکلیفی است که بر عهده دارد و حالا از علی‌اصغر شهیدش روایت می‌کند: «وقتی علی‌اصغر را باردار بودم، سه شب متوالی یک خواب را دیدم. در خواب دیدم نوزادی را که لباس علی‌اصغر به تن داشت، به من دادند و گفتند علی‌اصغر است. در خواب گفتم من اسم پسرم را علی‌اصغر نمی‌گذارم. آن‌ها رفتند و دو شب بعد مجدد همان خواب را دیدم. وقتی از خواب بیدار شدم به مادرم گفتم من شش سال لباس علی‌اصغر به تن پسرم می‌کنم، اما نامش را علی‌اصغر نمی‌گذارم. پسرم به دنیا آمد، ۱۶روزه بود که لباس علی‌اصغر را به تنش کردم و به امامزاده حسن (ع) کرج بردم. او را در گهواره علی‌اصغر گذاشتم. وقتی یک لحظه نگاهش کردم، یاد خوابی که دیده بودم افتادم. آری! این همان نوزادی بود که در خواب در آغوش من گذاشته بودند، همان جا توبه کردم و گفتم: خدایا من اشتباه کردم. من نامش را علی‌اصغر می‌گذارم. او فرزندی ساکت و آرام بود. از همان نوزادی او را به مجلس روضه اهل بیت (ع) می‌بردم. علی‌اصغر میان مجالس اهل بیت (ع) قد کشید و بزرگ شد؛ نوجوانی امام حسینی که تا آخرین لحظات عمرش هیئت و مسجد را رها نکرد.»
 ۳۰ شهریورماه ۱۴۰۱
مادر شهید از روز شهادت علی‌اصغر و نحوه اطلاع از شهادت دردانه شهیدش می‌گوید: «امسال در ماه محرم در مسجد محل روضه داشتم. بعد از آن هم مراسمات متعددی برگزار کردیم. ظهر بود، ۳۰شهریور ماه سال۱۴۰۱، علی‌اصغر از من پرسید: مادر شما ساعت چند از روضه برمی‌گردید؟ گفتم: من بعد از نماز می‌آیم. بعد از ناهار می‌خواست من را به مسجد برساند که گفتم می‌خواهم مسیر را پیاده بروم. گفت: باشد مادر. من راه افتادم سمت مسجد، بعد از نماز که به خانه آمدم، به یکباره دلم آشوب شد. گوشی و کارت‌های علی‌اصغر و کلیدش کنار آینه بود. گویا علی‌اصغر از سر کار به منزل آمده و وسایلش را در خانه گذاشته و به باشگاه رفته بود. همین حین دوستش تماس گرفت و پیگیر علی‌اصغر شد. گفتم: من اطلاعی ندارم پسرم! اما خیابان‌ها شلوغ است اگر علی را دیدی بگو زود به خانه بیاید. ۱۰ دقیقه بعد از این تماس، علی‌اصغر با گوشی یکی از دوستانش تماس گرفت و گفت من پنج دقیقه دیگر خانه‌ام. رفته‌ام لباس بگیرم. گفتم من نگرانم بیا خانه. هنوز پنج دقیقه‌ای که علی‌اصغر گفت، نرسیده بود که گوشی پسرم زنگ خورد. پدرش گوشی را جواب داد و گفت: کجا کی؟! من الان می‌رسم. متوجه نشدیم چه اتفاقی افتاده است. ماشین را برداشتیم و با شتاب با همسرم راه افتادیم. تا محلی که می‌خواستیم برویم، ۱۰ دقیقه راه بیشتر نبود، اما برای من ساعت‌ها طول کشید. در مسیر هم تماس می‌گرفتند و می‌گفتند خودتان را برسانید. رسیدیم بالای سر علی‌اصغر. تیر خورده بود. پیکر مجروحش را با ماشین خودمان به سمت بیمارستان بردیم. یک آقایی هم همراه ما سوار ماشین شد، گفت من پرستارم. او در مسیر علی‌اصغر را احیا می‌کرد. به او گفتم راستش را بگو حال علی‌اصغر من چطور است؟ ایشان گفت: نبض پسرت ضعیف است. فقط دعا کن. همان جا دست به دعا برداشتم و گفتم یا امام حسین (ع) علی‌اصغر را خودت دادی و من از خودت می‌خواهمش. ترافیک خیلی شدیدی در بلوار ماهان بود. هر چه می‌رفتیم نمی‌رسیدیم. از ماشین پیاده شدم و ماشین‌ها را از سر راه دور کردم تا راه برای ما باز شود، می‌گفتم پسرم نفس نمی‌کشد. خدا خیرشان بدهد، دو موتوری آمدند و ماشین‌ها را به کنار هدایت کردند. راه باز شد و رسیدیم بیمارستان تخت جمشید. پرسنل عزیز بیمارستان خیلی تلاش کردند تا علی‌اصغر احیا شود، اما پسرم برنگشت. فقط امام حسین (ع) را صدا می‌کردم. خدمت پرسنل بیمارستان گفتم، من فریاد و بیداد نمی‌کنم. می‌خواهم پسرم را ببینم. رفتم کنار پیکرش لب‌هایم را روی لب‌های علی‌اصغر شهیدم گذاشتم. لب‌هایم را روی چشمانی که باز بود، گذاشتم و در آخر روی گلویش که تیر خورده بود، گفتم من به فدای علی‌اصغر حسین (ع) او شش ماه داشت و تو ۲۰سال داری. علی جان تو را هدیه می‌دهم به علی‌اصغر حسین (ع). پارچه را از روی علی‌اصغرم برداشتم. یا حسین! او را تیرباران کرده بودند. تمام پیکرش تیر خورده بود. نمی‌دانم گناه فرزندم چه بود که منافقین اینطور او را مجروح کرده بودند.»
 چه مادر‌ها که پا به پایم نیامدند!
مادر شهید از مراسم باشکوه تشییع پسرش می‌گوید: «روز تشییع پیکرش گفتم: علی‌اصغر، جان مادر، تو یک خواهر و یک مادر نداری! نمی‌دانید در محل و سطح شهر چه کردند؟ می‌گفتم: مادرجان تو چه کردی که چنین باشکوه تشییع می‌شوی.» معصومه بیگلو از همراهی‌های علی‌اصغر در فعالیت‌های بسیجی‌اش می‌گوید: «من فرمانده پایگاه بسیج هستم. در تمامی امور فرهنگی، خدمت‌رسانی به نیازمندان، رساندن ارزاق به افراد کم‌برخوردار، علی‌اصغر همپا و همراه من بود. اول هر ماه غذا می‌پختم، بعد به خانه افراد کارتن‌خواب می‌بردم. این ماه اتفاقاً پرسید: مامان این ماه چه می‌خواهی بپزی؟ گفتم: عدسی، گفت: من رفقایم را می‌خواهم بیاورم. من هم استقبال می‌کردم می‌گفت بچه‌ها بیایند و ببینند در این فضا باشند تا سمت کار‌های نادرست نروند. علی‌اصغر این طور جذب حداکثری داشت. این طور کار فرهنگی می‌کرد.»
 علی‌اصغر و انتقام شهید حججی
مادر شهید می‌گوید: «زمانی که شهید حججی به شهادت رسیده بود، می‌گفت: من می‌خواهم بروم و داعشی‌ها را بکشم. از بچگی خیلی تفنگ دست می‌گرفت. به او می‌گفتم: علی‌اصغر! من یک پسر که بیشتر ندارم. می‌گفت: مامان من می‌روم و داعشی‌هایی را که شهید حججی را به شهادت رساندند، به سزای عمل‌شان می‌رسانم. علی‌اصغر دانشجوی حسابداری و عضو بسیج دانشجویی بود. پسرم انقلابی بود. من با وضو به او شیر دادم. خیلی خاص بود. علی‌اصغر را باردار بودم که به زیارت حضرت زینب (س) مشرف شدم. من و علی‌اصغر خیلی باهم رفیق بودیم. خیلی هوای من را داشت. خیلی باهم درددل و شوخی می‌کردیم. اگر آن طرف دنیا بود و می‌فهمید من کار دارم، خودش را به من می‌رساند. کمک حال همه فامیل بود.»
 جست‌وجو برای دستگیری عاملان 
او می‌گوید: «من او را به امام حسین (ع) هدیه دادم، اما از مسئولان درخواست دارم قاتل فرزندم را پیدا کنند. او بی‌گناه بود. من از خون فرزند شهیدم نمی‌گذرم. خدا لعنت‌شان کند. علی‌اصغرم معصوم و مظلوم بود. همکلاسی‌هایش زنگ می‌زنند و می‌گویند امتحان اصول حسابداری داشتیم. علی‌اصغر گفت: من به شما یاد می‌دهم. او به همه ما یاد داد. آن‌ها تماس گرفته بودند و می‌گفتند علی‌اصغر شهید، اما نتیجه امتحان همه ما عالی شد. در خانه درس نمی‌خواند، هر چه بود در مدرسه بود. وقتی پیگیر درس و مشقش می‌شدم. می‌گفت: مامان شما فقط کارنامه من را ببین. در علم و تحصیل عالی بود. می‌گفت: مامان یک روزی من به یک جایی می‌رسم که باورت نمی‌شود.»
 عکس یادگاری شهید
مادر شهید از عکس یادگاری علی‌اصغر با دوستانش می‌گوید: «بعد از شهادتش، دوستش تماس گرفت و گفت: خاله ما با علی‌اصغر بیرون رفتیم. می‌خواستیم عکس بگیریم، علی‌اصغر گفت اول از من عکس بگیرید. به شوخی گفتم تو خیلی خوشگلی؟ علی‌اصغر گفت: همین عکس از من برای شما به یادگار می‌ماند و نگاهش می‌کنید و حسرت می‌خورید.»
 
بچه‌ها هر روز بهانه پدر را می‌گیرند
شهید ارتش، مسلم جاویدی مهر 
 در میان اسامی شهدا نام شهید ستوان‌یکم مسلم جاویدی‌مهر از تیپ ۷۷۲ نیروی زمینی ارتش که به دست اغتشاشگران در قوچان به شهادت رسیده است، به چشم می‌خورد. با کمی پیگیری به خانواده شهید مرتبط شدیم و پای همسرانه‌های شهید سمانه شعاعی نشستیم. او همان ابتدا ما را به شب حادثه برد تا از شهادت همسرش برای‌مان بگوید: «۰۳ شهریورماه بود. مسلم از خانه رفت تا ماشین را از تعمیرگاه بیاورد و نان بخرد و برگردد. همان شب میهمانی دعوت بودیم. گفت: من می‌روم و برمی‌گردم. من نمی‌دانستم که آن شب شلوغ است و منافقین در خیابان‌ها هستند. او یک خداحافظی ساده کرد و رفت. مدتی گذشت، دل‌نگران شدم، برادر‌شوهرم تماس گرفت و گفت: چرا نمی‌آیید. ما منتظر شما هستیم. گفتم: برادرت هنوز به خانه نیامده، رفته تعمیرگاه. شما یک تماس بگیر ببین چه خبر است؟! زنگ زده بود، اما همسرم جواب نداده بود. به من گفت: نمی‌دانم چرا مسلم جواب نمی‌دهد. گفتم: من هم دل‌نگران هستم. نمی‌دانم چرا جواب نمی‌دهد. بعد از مدتی یکی دیگر از همکاران همسرم تماس گرفت و گفت: آقای جاویدی‌مهر منزل هستند؟ گفتم: نه نیستند، رفته‌اند تعمیرگاه. گفت: تا این موقع! خیابان‌ها شلوغ است، منافقین و اغتشاشگران در خیابان‌ها هستند. تماس‌های ما بی‌پاسخ مانده بود تا اینکه از محل کار مجدداً تماس گرفتند و گفتند به زیر گردن همسرم چاقو زده‌اند. متأسفانه آمبولانس‌ها را آتش زده بودند و آمبولانس دیر به بیمارستان رسید و خونریزی شدید باعث شهادتش شد.»
همسر شهید از نحوه جانبازی او می‌گوید: «مسلم جانباز دوران دفاع مقدس بود. برای خنثی‌سازی مین، به میدان مین رفته بود که حین کار، مین منفجر و دو انگشتش قطع شده بود. یک ماهی در بیمارستان خرم‌آباد بستری بود. به خانواده‌اش نگفت که کسی نگران نشود. تاسوعا و عاشورا بود. دعا می‌کردم دستش قطع نشود.»
 مجازات آشوبگران
خانم شعاعی در ادامه خاطر نشان می‌کند: «افتخار می‌کنم شهادت در راه اسلام نصیبش شده است. او شهادت را دوست داشت. او به راه امام حسین (ع) رفت. من ۰۱ سال با او زندگی کردم و از او دو فرزند دختر دارم. می‌خواهم به خاطر این دو بچه‌ای که از آن روز بابا‌ی‌شان را از من می‌خواهند، مسئولان پیگیر شوند و خون شهید پایمال نشود. بعد از همسرم، دنیا برایم سیاه شده است، او پاره تنم بود. امیدوارم مسئولان مجدانه پیگیر دستگیری آشوبگران غائله شهادت همسرم باشند. مزار ایشان در گلزار شهدای روستای مزج قوچان است.»
می‌گفت بسیجی دست روی دست نمی‌گذارد
 شهید حسین اوجاقی‌ذوالنور
 مهدی اوجاقی‌ذوالنور برادر شهید حسین اوجاقی‌ذوالنور از برادر شهیدش اینگونه می‌گوید: «ما دو برادر هستیم و اهل تبریز و اصالتاً اهل شهرستان مرند. حسین هفتم مرداد ماه وارد ۳۱ سالگی شد. خانواده ما ارادت خاصی به امام حسین (ع) دارد. ما هیئتی داریم که حسین ۱۰ روز مانده به محرم می‌رفت و همه کار‌های هیئت را پیگیری می‌کرد، از نصب داربست گرفته تا کار‌های دیگر که بر عهده ایشان بود. خودش داوطلبانه و عاشقانه پیگیر کار‌های برگزاری مراسم امام حسین (ع) بود.» برادر شهید در ادامه می‌افزاید: «حسین فوق‌دیپلم برق داشت و بعد فوق‌لیسانس حسابداری‌اش را گرفت. همه برق‌کاری‌های مسجد را خودش انجام می‌داد. شبانه‌روز کار می‌کرد. از ساعت۲ که از اداره به خانه می‌آمد، می‌رفت مسجد تا کار‌های مسجد را انجام دهد. حسین از ساعت ۲ بعد از ظهر تا ساعت۴، ۵ صبح به وقت نماز صبح در مسجد می‌ماند. مجدداً ساعت۷صبح به اداره می‌رفت. ۱۰ روز تمام کارش این بود. در ایام محرم هم همین طور. از اداره به مسجد می‌رفت و کار‌های ناتمام و بر زمین مانده را به دست می‌گرفت. پیگیر آمدن مداح و میهمان‌های عزای امام حسین (ع) بود. بی‌خوابی می‌کشید تا مراسم امام حسین (ع) باشکوه برگزار شود. ایام فاطمیه خرجی می‌داد. به تازگی فرمانده پایگاه شده بود. پایگاهی که به او تحویل داده بودند، امکانات چندانی نداشت، او خودش پیگیر همه کار‌های پایگاه بود. می‌گفت: دشمن نباید فکر کند ما نشسته و دست روی دست گذاشته‌ایم. 
 خادم‌الشهدا
مهدی اوجاقی‌ذوالنور به حضور پدرش در دوران دفاع مقدس اشاره می‌کند: «پدرم در زمان جنگ برای مدتی در جبهه حضور داشت. حسین همیشه پای خاطرات پدر می‌نشست. او خیلی به شهدا ارادت داشت. دانشگاه تربیت معلم محل‌مان شهید گمنام آورده بود، حسین همه کار‌های مراسم را خودش انجام داده بود. در همسایگی‌مان یک خانواده‌ای به نام آذرآبادی داریم که سه شهید در دوران دفاع مقدس تقدیم کرده‌اند و پیکر یکی از شهدا آمده است و دو شهید دیگرش همچنان مفقودالاثر هستند. سال۹۸ حسین در مراسم استقبال از شهیدآذرآبادی سنگ تمام گذاشت. اتفاقاً قبل از شهادتش در اینستاگرام یک عکس از خودش در کنار این شهید بزرگوار گذاشت. گویا برای زیارت شهید به گلزار شهدا رفته بود. حالا اینکه چه واگویه و نجوایی با شهید داشت را نمی‌دانیم. علاقه زیادی هم به شهادت داشت. همیشه می‌گفت: ما خون داده‌ایم، شهید داده‌ایم به خاطر امنیت. 
 چاقوی نفاق در قلب حسین
نحوه شهادت حسین از زبان برادرش شنیدنی است، او می‌گوید: «حدود ساعت۹ روز ۳۰ شهریور ماه بود که خبر شهادتش را به ما دادند. یکی از رفقای حسین زنگ زد گفت: حسین در اغتشاش چاقو خورده است. گویا حین مأموریت به آنها، دستور داده بودند اغتشاشگران را پراکنده کنند. تعدادی از بسیجیان وارد کوچه می‌شوند. بچه‌ها به یکی از کسانی که وارد جمع‌شان شده بود و چاقو به همراه داشت، شک می‌کنند. از او می‌پرسند: تو از کدام پایگاهی؟ می‌گوید: من بسیجی‌ام، چه کار به نام پایگاه من دارید؟! بچه‌ها اصرار می‌کنند که باید خودت را کامل معرفی کنی. آنجا متوجه می‌شوند که او نیروی نفوذی است. چاقو را درمی‌آورد و می‌خواهد برای خودش راه باز کند که برود، ناگهان در مسیر فرار چاقو را به قلب حسین فرو می‌برد. هر طور بوده حسین را به بیمارستان می‌رسانند، آشوبگران حتی به راننده اورژانس حمله کرده بودند. نهایتاً یک بار او را در بیمارستان احیا می‌کنند، اما حسین به کما می‌رود و شهید می‌شود. ابتدا خبر مجروحیتش را به من دادند. من رفتم بیمارستان و با شهادت ایشان روبه‌رو شدم. برادرم بعد از تشییع باشکوه در گلزار شهدای مدافع حرم وادی رحمت تدفین شد.» به انتهای همکلامی که می‌رسیم، برادر شهید به شاخصه‌های اخلاقی شهید اشاره و خاطرنشان می‌کند: «هر زمان بسیج آماده‌باش می‌داد، او با اشتیاق خاص بدون هیچ دلهره و نگرانی‌ای در مأموریت حاضر می‌شد. در ایام ولادت و شهادت اهل بیت (ع) با هزینه خودش ایستگاه صلواتی به راه می‌انداخت. تمام زندگی‌اش فدای اهل بیت (ع) بود.»
 
اگرخواستند چادر از سر ناموس ما بکشند چه؟
 شهیدمحمدحسین سروری‌راد
 حال روحی‌اش خوب نبود، اما با ما گفتگو کرد تا شاید حرف‌هایش در این شرایط بتواند کسی را آگاه کند و راه درست را نشانش دهد. وحید سروری‌راد برادر شهید محمدحسین سروری‌راد است. اهل گرمسار استان سمنان. برادر شهید می‌گوید: «محمدحسین از دو سالگی پدرش را از دست داد و تا به امروز من خادمی مادرم و محمدحسین را بر عهده داشتم. ما باهم زندگی می‌کردیم. همین دیشب پیام‌هایی را که تا لحظات آخر برای هم ارسال کرده بودیم، می‌خواندم و حسرت می‌خوردم. محمدحسین متولد۸۰ بود. نمی‌گویم اشتباه نمی‌کرد، چرا اشتباه هم داشت، اما در این دو سال اخیر بسیار دلبسته هیئت امام حسین (ع) شده بود. خیلی با ما تفاوت داشت. وقتی با محمدحسین صحبت می‌کردیم انگار با یک آدم ۵۰ یا ۶۰ ساله همکلام می‌شدیم.»
وحید سروری‌راد از روز‌های آخر حیات برادرش اینگونه روایت می‌کند: «محمدحسین این ۱۰ روز آخر به من گفت: داداش من توبه کرده‌ام. دیگر نمی‌خواهم هیچ گناهی کنم. به او گفتم مگر تو چه گناهی داری؟ واقعاً عهد کرده بود، غیبت نکند. گفتم هر چی صلاح خودت است. شعر می‌نوشت و درباره شهادت می‌گفت، من گفتم: محمدحسین شهید کجا ما کجا؟! مگر همین طوری می‌شود؟ گفت: داداش آنقدر می‌روم تا به آن برسم.» 
 شعر برای حضرت آقا
او در ادامه از ذوق هنری محمدحسین می‌گوید: «محمدحسین شعر‌های زیادی می‌سرود؛ شعر‌هایی در وصف امام زمان (عج) و در وصف امام خامنه‌ای. محمدحسین نخبه بود. من دوست داشتم دکتر شود، بعد که متوجه شدم انتخاب رشته کرده و... گفت: من می‌خواهم بروم قاضی بشوم، وکیل بشوم، البته برنامه‌اش این بود که پاسدار شود. ثبت‌نام هم کرده بود. فقط به من می‌گفت دعا کن داداش. من هم گفتم دعا می‌کنم که هر چیز می‌خواهی، به آن برسی. محمدحسین جوان بود، او از همه تعلقات دنیایی‌اش دل کند. می‌توانست خوشی کند، اما همه این‌ها را فدای اهل بیت (ع) کرد. او شیفته امام زمان (عج) شده بود.» 
روایت از روز حادثه برای او سخت است، اما هر طور که بود از ۳۰ شهریورماه ۱۴۰۱ می‌گوید: «از من اجازه گرفت، گفت: داداش من می‌خواهم بروم بیرون. گفتم: شهر شلوغ است. با روز‌های دیگر فرق دارد. نرو بیرون. گفت: اگر بخواهند چادر از سر ناموس ما بکشند چه کنیم؟ گفتم: برو، اما جان داداش اگر درگیر شدی به من زنگ بزن. بیایم کمکت. بیایم دنبالت. چون اصلاً اهل دعوا و درگیری نبود. گفت: من فقط می‌روم خانم‌های چادری راحت به خانه‌شان برسند. دغدغه و فکر محمدحسین پیش خانم‌های چادری و محجبه بود. کمی بعد تماس گرفتم، جواب نداد. بعد متوجه شدیم تیر خورده و به بیمارستان منتقل شده است. وقتی رسیدم او شهید شده بود.»
 حجاب اجباری!
گریه‌های برادر ما را هم بی‌تاب می‌کند. حس و حال ما را که می‌فهمد، بغض‌هایش را فرو می‌خورد و می‌گوید: «تو را به خدا بنویسید تا بخوانند و بدانند واقعاً می‌خواهند حجاب از اینکه هست آزاد‌تر باشد؟ جوان‌ها نمی‌خواهند بفهمند چه چیزی به نفع‌شان است و چه چیزی به ضررشان؟ می‌خواهم از مردم بپرسم، چه چیزی باعث شده است به خیابان‌ها بریزند و منافقین از این شلوغی‌ها سوءاستفاده کنند و... چه فکری می‌کنند که به خودشان اجازه می‌دهند چادر از سر ناموس ما می‌کشند؟ مغازه آتش می‌زنند و خرابکاری می‌کنند. این‌ها چه منطقی دارند؟ رفته اند و با این تجمعات به افراد پست و بی‌ریشه کمک می‌کنند. نگران رشد انقلاب هستند. گرانی هست، مشکلات هست، برای همه هست. کاش فکر کنند، فقط کافی است کمی فکر کنند.»
 شهدا و مکتب حسینی
او در ادامه می‌گوید: خدا شاهد است این‌ها می‌خواهند ما از مکتب امام حسین (ع) بیرون بیاییم. این‌ها می‌خواهند مکتبی را از ما بگیرند که شهدا را در دامن خود پرورش می‌دهد. می‌خواهند مسیر امام حسین (ع) را بگیرند و بعد هر کاری دوست دارند، انجام دهند. دوست داشتم شما را ببرم به پایگاه‌ها و هیئت‌هایی که محمدحسین می‌رفت، همه مراسمات را شرکت می‌کرد و خالصانه هم انجام می‌داد. محمدحسین وقتی شهید شد، همه دل‌شان سوخت. محمدحسین با کسی کاری نداشت. اخلاقش نمونه بود. یک بار نشد صدایش را بلند کند، حتی اگر من مقصر بودم، می‌گفت، داداش حرص نخور. هر چه تو بگویی. می‌رفت کنار می‌نشست تا آرام بشوم. فوق‌العاده بود و حیف شد. ما که نمی‌توانیم فراموشش کنیم. دلتنگی برادر سخت است. ان‌شاءالله جوان‌ها از این شهدا بیاموزند. امیدوارم من که برادرش هستم بتوانم هدف محمدحسین را دنبال کنم. هدفش درست، پاک و الهی بود.»
 باید زخمی شد، باید شهید شد 
محمدحسین عاشق دوران دفاع مقدس بود. برادرش می‌گوید: «همیشه حرص می‌خورد کاش یکی از ما در دفاع مقدس حضور داشت. یک نفر نباید آبروی ما را می‌خرید؟ می‌گفتم: مگر باید پیش بنده‌ها آبرو داشته باشیم. ما باید پیش خدا آبرو داشته باشیم. می‌گفت: الان ما پیش خدا چه آبرویی داریم؟ باید هدفی داشته باشیم، برویم دنبال هدف زخمی شویم، شهید شویم. خیلی از این موضوع ناراحت بود. من می‌گفتم: تو کارهایت را خوب انجام بده، حالا ما در پشت جبهه‌ایم. حالا اینکه کسی شهید نمی‌شود، شاید دلش پاک‌تر باشد، قرار نیست همه شهید شوند. باید باشند تا دیگران او را ببینند و الگو قرار بدهند. دلش خیلی می‌سوخت که خانواده و خاندان ما در جبهه شهید نداده است. چه کسی می‌دانست او خودش گوی سبقت را خواهد ربود.»
 شهیدان مصطفی صدرزاده و هادی ذوالفقاری
«محمدحسین عاشق شهادت بود. وقتی حاج قاسم شهید شد، حالش دگرگون شد. کتاب شهید مصطفی صدرزاده را بار‌ها می‌خواند. گفتم محمدحسین آنقدر این کتاب را خواندی، حفظ نشدی؟ می‌گفت: هر چه می‌خوانم، باز شوق خواندن دارم. داداش شهید صدرزاده یک چیز دیگر است. من خودم دلبسته شهید هادی ذوالفقاری بودم، خیلی با محمدحسین کل‌کل می‌کردیم سر شهدا و... حالا برادرم در مزار شهدای شهرستان گرمسار آرام گرفته است.»
وحید سروری‌راد بعد از شهادت برادرش شرایط سختی داشت. هر جمله‌اش روضه باز بود، اما پای قولی که داده بود، ایستاد و راوی سیره زندگی برادرش شد. 
 
تقدیر‌ها و فحاشی‌ها همه شیرینی‌های خودش را دارد!
 
 جانباز اغتشاشات اخیر حجت‌الاسلام محمدعلی کارخانه
 محمدعلی کارخانه از روحانیون فعال و جهادی است که امامت جماعت مسجد الهادی (ع) محله هرندی تهران را بر عهده دارد. ایشان در روز‌های اغتشاشات تهران مورد هجوم آشوبگران قرار گرفت و به شدت مجروح شد. به طوری که علاوه بر آسیب‌های بسیار شدید در نقاط مختلف بدن، جمجمه ایشان خُرد شد و به کما رفت. محمدحسن کارخانه از وضعیت جسمانی برادرش اینگونه می‌گوید: «بحمدالله برادرم بعد از عمل جراحی از کما خارج شده و هم اکنون علاوه بر ضریب هوشیاری خوب، توانایی گفتگو و تکلم دارد. ایشان در اغتشاشات اخیر به توفیق جانبازی رسید.»
 گردان امنیتی مسجد الهادی (ع)
محمدحسن به فعالیت‌های برادرش اشاره می‌کند و می‌گوید: «حاج محمد آقا در بحث فرهنگی، اجتماعی و نظامی فعالیت می‌کند. فعالیت‌های ایشان در عرصه‌های مختلف زبانزد همگان شده است و همواره در این میدان پیشگام هستند و به لطف امام زمان (عج) یک‌تنه محله هرندی را به نحو احسن مدیریت می‌کند. مشکلات زیادی در محله بود که با همت ایشان و پشتکار بچه‌های بسیج مرتفع شد. 
وی در ادامه می‌گوید: «ایشان یک گروهی از طلاب و روحانیون را از سال ۸۸ تا به امروز ساماندهی و مدیریت می‌کردند و دراین زمینه‌ها از این عزیزان کمک می‌گرفتند. ایشان گردانی به نام گردان امنیتی تشکیل داد و از سال ۸۸ تا به امروز در تمام زمینه‌ها فعالیت داشتند. این گردان تلاش‌های بسیاری برای مقابله با آسیب‌های اجتماعی در منطقه هرندی و حرکت‌های جهادی و محرومیت‌زدایی به ویژه در سال‌های کرونایی داشتند. در بحث کرونا که بستگان متوفی هم برای تغسیل و تشییع اموات‌شان نمی‌آمدند، این عزیزان داوطلبانه اموات را غسل و تشییع می‌کردند، حتی بعد از آن به منزل متوفی می‌رفتند و بحث ضدعفونی خانه‌های‌شان را انجام می‌دادند. ایشان و همراهانش در آن ایام به شکل گسترده کار می‌کردند. این گردان بیشتر خدماتش در بحث خدمات مردمی و فرهنگی است، اما در در طول سال اگر خدایی ناکرده دشمن بخواهد حرکتی انجام بدهد و غائله‌ای برپا کند، این عزیزان آماده‌اند و سازماندهی می‌شوند و در کنار مردم حضور پیدا می‌کنند.»
 تخریب اموال عمومی
او به جانبازی برادرش اشاره می‌کند و می‌گوید: «برادرم محمدعلی با گروهی از دوستان برای جلوگیری از تخریب اموال عمومی و دولتی به منطقه پیروزی تهران رفته بودند که این اتفاق برای‌شان افتاد. شب چهارشنبه بود. ما برای خواباندن غائله به منطقه‌ای دیگر رفتیم و ایشان به سمت منطقه کوکاکولا آمدند. در آنجا عوامل منافق و دست‌نشانده، گردان ایشان را دور می‌زنند و به این عزیزان حمله می‌کنند. سه تا از موتور‌ها را می‌سوزانند، فرمانده ناحیه شهید محلاتی را با چاقو می‌زنند، به فرمانده کلانتری ۲۳۱ آسیب می‌زنند و نهایتاً محمد و راننده‌اش را در همان منطقه مورد حمله قرار می‌دهند. ما سمت خزانه بودیم، بعد از آرام‌سازی و پاکسازی فضا، چون از قبل به ما اطلاع داده بودند سمت کوکاکولا و نبرد شمالی درگیری شدید است، خودمان را به محل رساندیم. آنجا را عادی‌سازی کردیم و افراد آشوبگر را که به بچه‌ها حمله کرده بودند، دستگیر کردیم. زمانی که من رسیدم، برادرم بیش از دو ساعت در گوشه خیابان افتاده بود. عزیزانی که در صحنه بودند، می‌گفتند: ما تصور کردیم حاج آقا به رحمت خدا رفته است. اما بعد از انتقال پیکر ایشان متوجه شده بودند جان در بدن دارند و کار احیا را انجام داده بودند که الحمدلله وضعیت‌شان بهتر شد. همه این‌ها به خاطر عزیزانی بود که برای بهبودی حال برادرم دست به دعا برداشته بودند.»
 آشوبگران آموزش‌دیده
برادر این جانباز خطاب به کسانی که می‌خواهند از آب گل‌آلود ماهی بگیرند، گفت: «متأسفانه تعدادی انگشت‌شمار به بهانه حجاب بیرون آمدند، اما قصد دیگری داشتند. آن‌ها هدف‌شان آشوب، اغتشاش و ایجاد ناامنی بود که الحمدلله با حضور مردم آگاه غائله‌شان خوابید. این‌ها افرادی آموزش‌دیده و با کشور‌های انگلیس و اسرائیل در ارتباط هستند. به جرئت می‌توان گفت که این‌ها اجیرشده دشمنان هستند. همه این‌ها را به راحتی می‌توان از نوع عملکرد اغتشاشگران در میان غائله متوجه شد. آن‌ها با یک روش واحد که تعلیم دیده‌اند راه را بر مردم می‌بندند و مردم عادی هم در مسیر تردد‌شان قرار می‌گیرند که متأسفانه مشکلاتی هم برای‌شان پیش می‌آید.»
 مقابله با سلاح ایمان
نکته‌ای که واقعاً جای تأسف دارد. میانگین سنی اینهاست که از ۷۱ تا ۵۲ سال است؛ جوانانی که به راحتی مورد سوءاستفاده قرار می‌گیرند، به طوری که قول‌ها و تعهداتی هم که به آن‌ها داده شده عملی نمی‌شود؛ جوانان فریب‌خورده‌ای که دنبال شهرت و مال و امکانات خاص هستند و متأسفانه می‌خواهند از این مسیر زود‌تر به اهداف‌شان برسند. این اطلاعات از میان صحبت‌ها و اعترافات افراد بازداشت‌شده به دست آمده است که حالا از نوع رفتار خود پشیمان شده‌اند و می‌گویند کاش فریب نخورده و این کار‌ها را نکرده بودیم. آشوبگران بر این باورند با سوزاندن چند سطل زباله یا ساخت چند ابزار علیه نیرو‌های مقاومت مردمی می‌توانند قد علم کرده و با این اقدامات مقابل ایمان و تقوای بسیجیان بابصیرت و مردم همیشه در صحنه انقلاب خودنمایی کنند، اما این را خوب بدانند که مردم آگاه در کنار رهبری با درایت امام خامنه‌ای بیدار هستند. حقیقت این است که کشور‌های دیگر مثل عراق و لبنان و... به داشتن رهبری، چون حضرت آقا غبطه می‌خورند. ترس دشمنان از این است که امام خامنه‌ای برای جهان اسلام رهبری می‌کند و امیدوارم خدا این‌ها را بیدار و بصیر کند. دیدن این جوانان دل را می‌سوزاند. بار‌ها بر این وضعیت گریه کرده‌ام. ما برای امنیت این مردم و کشور خون‌ها داده‌ایم. رفقای ما جلوی چشمان‌مان به شهادت رسیده‌اند، اما عده‌ای از خدا بی‌خبر می‌آیند این اقدامات را انجام می‌دهند. 
 آشوب زنانه!
نکته دیگر حضور زنان در این اغتشاشات است. با برنامه‌هایی که از پیش داشتند، این‌ها آموزش‌های لازم را دیده‌اند. وارد شلوغی‌ها می‌شوند، شروع به فحاشی و توهین می‌کنند. بعد به رهبری توهین می‌کنند و منتظر عکس‌العمل ما می‌مانند. بعد با جیغ و فریاد همه توجهات را به خودشان جلب و درگیری ایجاد می‌کنند. 
 قدردانی مردم
 در پایان باید به این حقیقت اشاره کنم که ۰۹ درصد مردمی که از کنار ما و بچه‌های بسیج می‌گذرند، از ما تقدیر و برای‌مان دعا می‌کنند. تعداد کمی هستند که به ما فحاشی می‌کنند، هر چند این فحاشی هم شیرینی‌های خودش را دارد. خوشحالیم که آزادی بیان داریم و این طور نیست که بگوییم فقط حرف ما باشد نه، این طور برخورد نکرده‌ایم و هر کسی می‌خواهد مسیرش را پیدا می‌کند. ما به قیامت اعتقاد داریم و افرادی که به خون شهدا خیانت می‌کنند باید پاسخ بدهند.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار