کد خبر: 1102240
تاریخ انتشار: ۰۲ شهريور ۱۴۰۱ - ۲۱:۰۰
یادکردی از شهید مجید شوشتری، فرماندهی که در شهریور ۱۳۶۴ در کردستان به شهادت رسید
‌می‌گفت از من دل بکنید تا بتوانم پرواز کنم در خانواده هفت نفره شوشتری، سید مجید بزرگ‌ترین فرزند خانواده بود. هنگام تولدش در ۲۰ مرداد ۱۳۴۵، پدر و مادر تصور نمی‌کردند که او خیلی زود در راه دفاع از دین و میهن آسمانی شود. شهید سیدمجید شوشتری اول شهریور ۱۳۶۴ به دست منافقین به شهادت رسید تا هیچ‌گاه بهار ۲۰ سالگی‌اش را نبیند.
احمد محمدتبریزی

در خانواده هفت نفره شوشتری، سید مجید بزرگ‌ترین فرزند خانواده بود. هنگام تولدش در ۲۰ مرداد ۱۳۴۵، پدر و مادر تصور نمی‌کردند که او خیلی زود در راه دفاع از دین و میهن آسمانی شود. شهید سیدمجید شوشتری اول شهریور ۱۳۶۴ به دست منافقین به شهادت رسید تا هیچ‌گاه بهار ۲۰ سالگی‌اش را نبیند.

روحیه معنوی
روز‌های پر از حادثه دهه ۴۰ و ۵۰ عاملی مهم برای رشد و پختگی بچه‌های آن نسل بود. سیدمجید نیز از این قاعده مستثنی نبود. سیدمجید بچه‌ای پر شور و نشاط بود و با همه به راحتی ارتباط برقرار می‌کرد. پدرش انگشترساز بود و زمان فراغت در مغازه پدر کار می‌کرد.
روحیه بالای معنوی سیدمجید، انسانی بزرگ از او ساخته بود. پسر مهربان خانواده شوشتری به زیبایی نماز می‌خواند، همیشه به امام زمان (عج) توسل می‌کرد و هیچ گاه خواندن دعای عهد را ترک نمی‌کرد. مهربانی‌های سیدمجید زبانزد بود و خاطرات خوبش همچنان در ذهن خانواده و دوستانش مانده است.
وقتی در ۱۱ سالگی شور انقلاب سراسر کشور را گرفت، سید مجید نیز همراه بقیه همسن و سالانش فعالیت‌هایش را در مساجد شروع کرد و با علما ارتباط نزدیکی گرفت. حضور در فعالیت‌های انقلابی سیدمجید را وارد دنیای تازه‌ای کرده بود. فعالیت‌های او بیشتر از همیشه شده بود و هر روز کنار انقلابیون درس‌های زیادی یاد می‌گرفت.
روز‌های پرالتهاب
آن روز‌ها خانواده در تهران حضور داشتند و شهید شوشتری در بطن اتفاقات قرار داشت. یک بار در شلوغی‌های چهارراه لشکر از پشت وانت افتاد و پایش شکست، اما این اتفاقات چیزی نبود تا مانع راه سید مجید شود. هر خطر و اتفاق برای او یک درس بزرگ داشت و او سعی می‌کرد با درس گرفتن خودش را رشد بدهد.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی و شروع جنگ تحمیلی، شهید شوشتری که حالا تجربه‌های زیادی از مبارزه و جهاد داشت، تصمیم گرفت راهی جبهه شود. آن زمان حدوداً ۱۳ ساله بود و برای رفتن به جبهه باید رضایت پدر و مادرش را می‌گرفت. سخت‌ترین بخش کار برای او همین گرفتن رضایتنامه بود، چون پدر و مادرش راضی به رفتن پسرشان به جبهه نبودند.
اما مجید باهوش‌تر از این حرف‌ها بود و با زبان نرم و اخلاق خوشی که داشت توانست همه را برای رفتنش به جبهه قانع کند. می‌گفت: «اگر امروز اجازه ندهید من بروم، فردا جواب امام زمان را چه می‌دهید؟» هرچند بالاخره به خاطر سن پائینی که داشت مجبور شد شناسنامه‌اش را دستکاری کند.
لیاقت فرمانده
به جبهه رفت و خیلی زود با شجاعتش خود را به همه ثابت کرد. حدود پنج سال در جبهه‌های کردستان حضور داشت. آنجا به عنوان فرمانده انتخاب شده بود. فضای جبهه از سیدمجید کم سن و سال، فرماندهی با تجربه ساخته بود. همیشه به خانواده‌اش چنین می‌گفت: «برای من دعا کنید تا اسیر و زخمی نشوم. دعا کنید شهید شوم.» گاهی هم خطاب به مادرش بیان می‌کرد: «مادر از من دل بکنید تا من هم پرواز کنم.»
در طول پنج سالی که در جبهه حضور داشت، چند باری مجروح شد و به تهران آمد، اما به محض بهبود حالش دوباره خودش را به منطقه می‌رساند. آدمی نبود که جراحت‌های جنگ او را از رفتن باز دارد. آنقدر مقاوم و جسور بود که به این سادگی‌ها جا نزد. آخرین باری که می‌خواست عازم منطقه شود رو به مادرش گفت ۱۲ روزه برخواهد گشت. طبق قولی که داده بود ۱۲ روز بعد بازگشت. شش روز بعد از رفتنش شهید شد و شش روز بعد از آن هم پیکرش را آوردند.
تیر خلاص
یکی از همرزمان سید، نحوه شهادتش را چنین بیان می‌کند: «شب حادثه شش نفر بودیم که برای تأمین جاده دیوان‌دره رفتیم. آن شب کومله‌ها حمله کردند. چون برای تأمین جاده رفته بودیم سلاح داشتیم، اما به علت تأخیر نیرو‌های پشتیبانی، تعدادمان کم بود و نتوانستیم مقاومت کنیم. کومله‌ها تمام بچه‌ها را به طرز فجیعی شهید کرده و در نهایت تیر خلاصی زدند. سیدمجید نصف سرش با نارنجک رفت و یک تیر خلاصی هم به قلبش زدند. من که به شدت از ناحیه شکم مجروح شده بودم و پایم نیز قطع شده بود به گمان کومله‌ها زنده نمی‌ماندم و آن‌ها هم مرا به حال خود رها کردند و از تیر خلاصی جان به در بردم. بعد از این واقعه آن‌ها تمامی مدارک ما را برداشتند و با خود بردند.»
طبق وعده شهید، پیکر او پس از ۱۲ روز به خانه برگشت و در گلزار شهدای بهشت رضای مشهد مقدس به خاک سپرده شد. شهید شوشتری پیش از شهادت وصیتنامه زیبا و پرمغزی را خطاب به مادرش نوشت که مرورش ما را متوجه بزرگی شهید می‌کند: «این وصیتنامه را درحالی که در سنگر نشسته‌ام و فکرم جز معبودم و تنها امیدم نیست برایتان می‌نویسم. من با قلبی مملو از امید و آرزو به جبهه آمدم و ان‌شاءالله به آرزوی خود خواهم رسید.
مادرم می‌خواهم مرا حلال کنید. مادر خوبم سربلند باش که فرزندت را آنطور که خدا می‌خواست تربیت کردی. دعا‌های خوب شما و قلب پاکت و صبر و استقامتت به من این شهامت را داد که چند سال با کفر ستمگر بجنگم. از خدا می‌خواهم آنقدر صبر و استقامت به شما بدهد که در مقابل منافقین بتوانی مقاومت کنی. برایم سیاه نپوش بلکه بهترین لباس‌هایت را بپوش تا کور شوند آن‌ها که به انقلاب بد می‌گویند. در سخنانتان مرا ناکام نخوانید بلکه من به شیرین‌ترین کام رسیدم.»

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار