کد خبر: 1098068
تاریخ انتشار: ۰۲ مرداد ۱۴۰۱ - ۲۱:۰۰
ورود به دانشگاه هم از شوق محمد برای جبهه کم نکرد شهیدمحمد صرفی در متن یکی از نامه‌هایش برای خانواده نوشته بود: «من ازخواهرانم می‌خواهم که زینب‌وار مبُلغ پیام خون شهیدان بوده و با حفظ حجاب خویش به دهان دشمن خارجی و داخلی مشت محکمی کوفته و ادامه دهنده راه شهیدان باشند.» شهیدمحمد صرفی یکی از شهدای عملیات مرصاد است که در ۱۹ سالگی به شهادت رسید. برای شنیدن از روایت ها‌ی شهید صرفی به سراغ پدرش رفتیم که این روز‌ها در بستر بیماری است. اما عباس صرفی پدرشهید با همین شرایط پذیرفت که راوی سیره زندگی دردانه شهیدش باشد.
مبینا شا نلو

شهیدمحمد صرفی در متن یکی از نامه‌هایش برای خانواده نوشته بود: «من ازخواهرانم می‌خواهم که زینب‌وار مبُلغ پیام خون شهیدان بوده و با حفظ حجاب خویش به دهان دشمن خارجی و داخلی مشت محکمی کوفته و ادامه دهنده راه شهیدان باشند.» شهیدمحمد صرفی یکی از شهدای عملیات مرصاد است که در ۱۹ سالگی به شهادت رسید. برای شنیدن از روایت ها‌ی شهید صرفی به سراغ پدرش رفتیم که این روز‌ها در بستر بیماری است. اما عباس صرفی پدرشهید با همین شرایط پذیرفت که راوی سیره زندگی دردانه شهیدش باشد.
عاشق روحانیت
محمد فرزند اول خانواده و متولد ۲۳ فروردین ماه سال ۱۳۴۸ تهران بود. با همسرم قرار گذاشتیم اگر فرزندمان پسر بود اسمش را علیرضا یا «عبدالرضا» و اگر دختر بود معصومه بگذاریم. چهار، پنج ماه از بارداری همسرم می‌گذشت؛ شبی در خواب دیدم یک پسربچه حدوداً چهارساله به من سلام می‌کند. یکی، دو بار سلام کرد و من توجهی نکردم بعد گفت: «من محمد هستم پسر شما. به همین دلیل اسمش را محمد گذاشتیم.»
ما خانواده‌ای مذهبی و دوستدار اهل بیت (ع) بودیم. محمد از کودکی همراه من به مسجد می‌آمد. روز‌های جمعه از محضر آیت‌الله عرفانی در رشته تفسیر قرآن، سخنرانی و اخلاق استفاده می‌کرد. علاقه ویژه‌ای به روحانیت داشت و همیشه به آن‌ها احترام می‌گذاشت.
شاگرد اول کلاس
محمد همیشه در دوران تحصیل جزو شاگردان ممتاز کلاس بود و همه جا انیس و مونس و یار مهربان کتاب بود. استعداد خوبی داشت. قبل از ورود به دبستان دروس کلاس اول را کاملاً بلد بود. مدرسه پیشنهاد داد تا جهشی بخواند و در یک سال دو پایه را بگذراند. ما موافقت نکردیم. گفتیم بگذارید سیر طبیعی تحصیل را طی کند. شاگرد اول کلاس بود. تکالیفش را به نحواحسن انجام می‌داد. همیشه از او تقدیر می‌شد. سالی که می‌خواست دیپلم بگیرد پنج ماهش در جبهه بود. در همان سال هم دیپلم گرفت و هم دانشگاه قبول شد. دیگر وقت انتخاب رشته رسیده بود. محمد می‌گفت هر چه ما خدمت کنیم به جامعه و مردم بهتر است.
عملیات مرصاد
عضو بسیج هم بود و در انجمن اسلامی حضور فعال داشت و از پایگاه بسیج به جبهه اعزام شد و چندین بار به جبهه رفت. کم کم حال وهوای جبهه به سرش زد. می‌خواست به جبهه برود. گریه می‌کرد تا ما را راضی کند. مادرش می‌گفت تو بروی جبهه، شهید بشوی بابا که غیر از تو پسری ندارد! خیلی آرام گفت مسئولیت من چیز دیگری است. به تکلیف خودم عمل می‌کنم. او راست می‌گفت. دیگر دل خوش و پایبند لوح‌های تقدیر دنیوی نبود. سرانجام در پنجم مردادماه ۶۷ در عملیات مرصاد به شهادت رسید.
مقلد امام خمینی (ره)
چندی نگذشت که طلبه‌ای از قم برای تبلیغ به مسجد محله ما آمد. محمد هم در کلاس‌های ایشان شرکت می‌کرد. از بچه‌ها پرسیده بود پدر کدام یک از شما مقلد امام خمینی (ره) است؟ محمد جواب داده بود آقا اجازه! پدر من. وقتی به خانه آمد، گفت این آقای روحانی که به ما درس می‌دهد، گفته است که اگر ممکن است برای من چای بیاورید.
من سینی چای را برایش بردم و به او گفتم این چه سؤالی بود که از بچه‌ها پرسیدید؟ گفت می‌خواستم خاطرم جمع باشد، قند و چایی چه کسی را می‌خورم.
سالنی به نام شهید محمد صرفی
بار آخری که می‌خواست به جبهه اعزام شود، از شادی در پوست خودش نمی‌گنجید. هیچ وقت لحظاتی را که در آخر کوچه از نظرم ناپدید شد و آخرین نگاه او را فراموش نمی‌کنم. دلم گواهی می‌داد که دیدار‌ها به قیامت می‌افتد. به راستی همان‌طور شد. مدتی بعد از شهادتش دانشگاه مراسم یادبودی برایش گرفت، اما ورود به دانشگاهی که محمد در آن تحصیل می‌کرد، آن هم درحالی‌که دیگر او در بین ما نبود، خیلی سخت بود. چاره‌ای نبود، از ما دعوت شده بود تا در مراسم یادبودش شرکت کنیم. منزل ما غرب تهران بود و دانشگاه شرق تهران، وقتی وارد شدیم از سالنی عبور کردیم که به نام شهید محمد صرفی مزین شده بود. آنجا بود که اشک شوق و غم هجران با هم درآمیخت.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار