شهید مهدی خداپرست از زمان مبارزات انقلابی، فردی پرتلاش، مؤمن و خستگیناپذیر بود. ۱۷ شهریور ۱۳۵۷ تا مرز شهادت رفت، ولی حکمت الهی در این بود تا مهدی بماند و وجودش به یاری جبهههای دیگر بیاید شهید مهدی خداپرست از زمان مبارزات انقلابی، فردی پرتلاش، مؤمن و خستگیناپذیر بود. ۱۷ شهریور ۱۳۵۷ تا مرز شهادت رفت، ولی حکمت الهی در این بود تا مهدی بماند و وجودش به یاری جبهههای دیگر بیاید. عشق به شهادت همواره در وجودش بود و همیشه در مناجاتها و نیایشهایش شهادت را از خدایش طلب میکرد. شهید خداپرست سرانجام در ششم اسفند ۱۳۶۲ در منطقه عملیاتی خیبر به شهادت رسید تا آرزوی قلبیاش محقق شود. همسر شهید، پروین خوشصولتان حدود یکسال و نیم با شهید زندگی کرد و سه ماه پس از شهادت همسرش، فرزندش به دنیا آمد. همسر شهید از نزدیک ایمان، صداقت و درستی شهید خداپرست را درک کرد و در گفتگو با «جوان» بخشهایی از خاطراتش با شهید را با ما در میان گذاشت.
آشنایی شما با شهید خداپرست چه زمانی و به چه شکلی رقم خورد؟
من در سال ۶۰ با شهید آشنا شدم. چون نسبت دوری با هم داشتیم در یک رابطه خانوادگی او را به من معرفی کردند. پس از آشنایی اولیه و صحبتهای زیادی که با هم داشتیم، همان سال عقد کردیم و یکسال بعد مراسم ازدواجمان برگزار شد. مراسم خاصی نداشتیم و فقط خانوادههایمان در مراسم حضور داشتند. خطبه عقدمان را آقای حائری شیرازی خواندند و خیلی ساده زندگی مشترکمان شروع شد. نزدیک منزل پدر شهید، خانهای را اجاره کردیم و سال ۶۳ اولین فرزندمان به دنیا آمد.
شهید چه ویژگیها و امتیازی داشتند که شما قبول کردید با ایشان ازدواج کنید؟
ایشان آن زمان در سپاه فعالیت داشتند و در بخش فیزیوتراپی بیمارستان نجمیه و بیمارستان شهید مصطفی خمینی کار میکردند و مسئول جانبازان هم بودند. زمان جنگ در چند آسایشگاه جانبازان کار میکردند و پس از عقد من را با خودشان به این آسایشگاهها بردند. جانبازان خیلی به شهید علاقهمند بودند، چون همیشه یک روی خوش و لب خندان داشتند و این علاقه به شهید خداپرست از همین جا میآمد. دوستانش او را «پدر جانبازان» خطاب میکردند.
ایشان یکبار در کنکور سراسری دانشگاهها شرکت کردند و در رشته پزشکی ارتش قبول شدند و تمام مراحل پذیرش را با موفقیت گذراندند، ولی پس از تفکر بسیار تصمیم گرفتند که از رفتن به ارتش شاهنشاهی خودداری کنند، زیرا در آن صورت خود را مجبور به خدمت به نظام شاهنشاهی میدانستند. سال بعد یکبار دیگر در کنکور سراسری شرکت کردند و در رشته فیزیوتراپی دانشکده توانبخشی قبول شدند و به تحصیل در این رشته پرداختند. بعد ایشان برای ادامه تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد قبول شدند و یک ترم هم خواندند و امتحان هایشان را هم دادند و بعد به جبهه رفتند. حتی نمرههایشان را هم نگرفتند، وقتی که نمرههایشان آمد، ایشان شهید شده بودند.
اخلاق و شخصیت شهید را چطور دیدید؟
ایشان خیلی خوشرو و خوش اخلاق بودند و همیشه لبخند رو لبشان داشتند. شهید خداپرست خیلی به نماز اهمیت میداد. وقتی از بیرون به خانه میآمد و من را در حال نماز خواندن میدید، لبخندی میزد و میگفت از آن نورها به من هم بدهید. این اواخر هنگامی که خودشان نماز میخواندند، میگفتند میخواهم حواسم بیشتر جمع باشد و تمام وجودم غرق در عبادت شود. شهید خداپرست به هیچ گروهی وابسته نبود و اعتقاداتش همان اعتقاد به امام و ولایت بود. ضد چپیها و ضد منافقین بود. در بهداری سپاه فعالیت میکرد و تفکرات اسلامی و انقلابی داشتند. خیلی روی صداقت، درستی و راستگویی تأکید داشتند و با تمام وجود به حضرت امام عشق میورزیدند. وقتی که خرمشهر آزاد شد، نگران بود که جنگ تمام شود و او شهید نشده باشد. میگفت نکند یک زمانی امام نباشد، من باشم.
شهید خداپرست در مسائل اعتقادی و تقیدات مذهبی چگونه انسانی بودند؟
شهید خیلی در رابطه با مسائل دینی حساس بودند. مثلاً قرار میگذاشتیم با هم به نماز جمعه و دعای کمیل برویم. به نظرم اگر این برنامهها در زندگی شهید نبود، شهادت نصیبشان نمیشد. اینکه ما دست به خودسازی بزنیم با حرف و شعار به دست نمیآید و جهد و تلاش میخواهد. شهید از نمازش مواظبت میکرد. آقا مهدی یک کلیه داشت و نمیتوانست روزه بگیرد و در طول روز باید آب میخورد. از این بابت خیلی ناراحت بود و میگفت، نماز قضا ندارم، ولی بعضی از روزههایم قضا شده است و دوست داشت کسی روزههای قضایش را بگیرد. خیلی روی حقالناس و بیتالمال حساسیت داشت. زمان عقد وقتی من میخواستم به پیچ شمیران بروم، ایشان من را میرساند و در آخر میگفت، ببخشید شما ۱۵۰ تومان روی داشبرد بگذارید، چون ماشین برای سپاه است. میترسید یک ریال در زندگیاش جابهجا شود. شهید خداپرست همواره با استناد به حدیثی از امام سجاد (ع) که آن را زینت بخش خانه کرده بود، از خدا چنین میخواست: «خدایا سه عشق میخواهم: عشق به خودت، عشق به کسانی که تو را دوست دارند و عشق به هر عملی که مرا به تو مربوط میکند.» اخلاص، تعالی بخش عبادات، اخلاق و رفتارش بود. رعایت نکات مهم و ریز اخلاقی، عظمت شخصیتش را دو چندان میکرد. همین پاکی و صداقت شهدا را به چنین جایگاه والایی رساند. آنقدر شهادت را دوست داشت که همیشه توفیق شهادت را از خدا طلب میکرد.
درباره شهادت یا جبهه رفتن تا به حال صحبت کرده بودید؟
یکبار که به مشهد رفته بودیم، شهید گفتند من در حرم آرزوی شهادت کردم تا خدا این مقام را به من بدهد.
زمان آشنایی هم من سؤالات متعددی که مربوط به ازدواج بود را به ایشان دادم تا پر کند و بعد با همدیگر صحبت کردیم. به تبع آن زمان همه طرفدار سادگی و بیتکلفی بودند و شهید هم چنین ویژگیهایی داشت. مراسم ازدواجمان حتی از عرف آن زمان سادهتر بود. هر دو انگیزههای مذهبی داشتیم و وقتی بحث جبهه رفتن پیش آمد، من گفتم نمیتوانم به شما بگویم که به جبهه بروید یا نروید و چیزی نیست که من بگویم، این مسئلهای هست که خدا گفته و بالاخره باید انجام بدهید. قبل شهادتشان هم خیلی خواب میدیدند و رؤیاهای صادقانه زیادی داشتند. مثلاً میگفتند، خواب دیدم عکسم را روی دیوارها زدهاند که شهید شدهام. برادر آقامهدی، شهید هادی خداپرست هم قبل از ایشان شهید شده بود و خواب برادرشان را زیاد میدید.
به خاطر شهادت برادرشان ناراحت بودند؟
خیلی از این بابت ناراحت بودند. شهید هادی خداپرست در فروردین ۱۳۶۲ در عملیات والفجر یک به شهادت رسید و آقا مهدی نمیدانست خودش هم چند ماه دیگر به برادرش میپیوندد. آقاهادی پنج سال از آقامهدی بزرگتر بودند و همیشه احترام برادرش را داشت. بچههای برادرش را خیلی دوست داشت و خیلی مراقبشان بود. پیکر برادرش را نیاورده بودند و خوابش را خیلی میدید. میگفت من و او با هم بودیم، ولی او از من جلوتر زد و شهید شد.
در جبهه چه مسئولیتهایی بر عهده داشتند؟
آقامهدی دو، سه بار به جبهه رفته بودند و آخرین باری که به جبهه رفتند، گفتند یک هفتهای در منطقه میمانم و بعد برمیگردم. دوستان شهید میگفتند، وقتی شهید خداپرست به جبهه رسید، گفت من میخواهم جلو بروم و وقتی به بیمارستان صحرایی خاتمالانبیا در منطقه جفیر در عملیات خیبر رفتند، گفتند یک کاری به من بدهید که از همه سختتر باشد. دیگر ایشان باید مجروحان را از خط مقدم به بیمارستان برساند و شهید خداپرست هم این کار را انجام میداد. موقع نماز صبح چند نفری در حال خواندن نماز بودند که توپی در آن منطقه منفجر میشود. شهید رهنمون هم آنجا به شهادت میرسد و بعد شهید خداپرست؛ دستشان قطع میشود و ترکش هم به قلبشان میخورد. ما یکسال و نیم با هم زندگی کردیم و آقامهدی ششم اسفند ۶۲ شهید شدند. شهید شاهآبادی برای آقامهدی نماز خواندند و پسرمان هم خرداد سال ۶۳ به دنیا آمد.
از آخرین اعزامشان به جبهه تصویری در ذهنتان مانده است؟
با موتوری که داشت من را جلوی سرویس دانشگاه پیاده کرد و رفت. وقتی که میرفت، نمیدانم چرا با خودم گفتم شاید این بار برنگردد. به خانه رفت، لباسهایش را برداشت و بعد راهی جبهه شد. همان روزی هم که شهید شد، همه از این موضوع خبر داشتند، ولی چیزی به من نگفتند. من همان روز خواب ایشان را دیدم که به من گفتند، من آمدم و من هم با تعجب گفتم چه زود آمدی. گفت کارم دیگر تمام شده و آمدهام. زمانی که خبر شهادت را متوجه شدم من در مدرسه مشغول تدریس بودم و خیلی گریه کردم و وقتی خبر را شنیدم انگار کوهی روی سرم خراب شد.
شهادتشان برایتان سخت بود؟
بله. من ۲۲ ساله بودم که آقا مهدی شهید شدند و این اتفاق خیلی برایم سخت بود. آن روزها خیلی ناراحت بودم و میتوانم بگویم خواندن نماز و دعا نجاتم داد. آن زمان در کتابخانه تربیت معلم کار میکردم، نمازهایی که برای خودم و شهید میخواندم حالم را خیلی بهتر میکرد. دعای کمیل میخواندم و میدیدم که چقدر در زندگیام اثر گذاشت.