شهید مصطفی چگینی از جمله ۱۳ شهید کربلای خانطومان است که ۲۱ دی ۱۳۹۴ همراه رزمندههایی، چون مجید قربانخانی، مرتضی کریمی، عباس آسمیه، محمد اینانلو و... به شهادت رسید. شهيد مصطفي چگيني از جمله 13شهيد كربلاي خانطومان است كه 21 دي 1394 همراه رزمندههايي چون مجيد قربانخاني، مرتضي كريمي، عباس آسميه، محمد اينانلو و... به شهادت رسيد. پيكرش در منطقه ماند تا اينكه اواخر دي 1400 درست شش سال پس از شهادتش برگشت و با تشييع باشكوهي دفن شد. آقامصطفي در ميان همرزمان شهيد خانطومان كمتر شناخته شده و كمتر از او ياد ميشود. وقتي با همسر شهيد گفتوگو كرديم، او نيز گلايههايي داشت. ميگفت: «بعد از شهادت مصطفي تا مدتي هيچ كسي سراغي از من نگرفت. خودم را در اتاق حبس كرده بودم و كسي هم نبود يادي از من به عنوان همسر شهيد كند.» معصومه منصوري و مصطفي چگيني يك همراهي كوتاه يكساله، اما پر از عشق و علاقه با هم داشتند. زماني كوتاه كه مثل يك خواب از نظر معصومه منصوري ميگذرد و در پايان اين رؤياي شيرين، مصطفي به شهادت ميرسد و او را با آرزوهايش تنها ميگذارد.
چطور با شهيد چگيني آشنا شديد؟
ما بچه يك محل بوديم. در شهرك استقلال (تهرانسر) زندگي ميكرديم. كوچه ما با آنها كمي از هم فاصله داشت. هر دو به يك مسجد ميرفتيم و من بسيجي همان پايگاهي بودم كه آقا مصطفي فرماندهياش را برعهده داشت، اما صرفاً نامي از او شنيده بودم و ايشان را نديده بودم. سال 92 وقتی قرار میشود، آقا مصطفي خانه يكي از همسايههاي ما را در كوچهمان بسازد، همانجا ايشان من و خواهر كوچكترم را در مسير مسجد يا جاهاي ديگري كه ميرفتيم، ميبيند و از طريق همان همسايهمان پيام ميفرستد كه ميخواهد به خواستگاري دختر كوچكتر خانواده بيايد. (البته تا تصميم بگيرند كه به خواستگاري بيايند، يكسال گذشته بود) من چون جثه كوچكتري از خواهرم دارم، همه فكر ميكنند كه سنم از ايشان كمتر است. خلاصه قرار خواستگاري كه گذاشته میشود، آقا مصطفي با مادرشان و يكي از اقوامشان به خانهمان میآیند. تا آن لحظه نميدانستيم دقيقاً منظورشان كدام دختر خانواده است. وقتي گفتند معصومه خانم بيايد، من در آشپزخانه به مادرم گفتم، نكند منظورشان من نباشم و به خواستگاري خواهرم آمده باشند. چون گفته بودند براي دختر كوچكترشان و حالا اسم من را ميآورند. خلاصه من چايي را بردم و وقتي آقامصطفي به سمتم برگشت، لبخندي زد و مطمئن شدم كه منظورشان خود من هستم.
شما ايشان را قبلاً ديده بوديد؟
نه. من فقط اسمش را به عنوان فرمانده پايگاه شنيده بودم. وقتي او را در روز خواستگاري ديدم، احساس كردم مورد مناسبي نيست. جثه و چهرهاش خيلي به نظرم بزرگتر از من ميآمد. پيش خودم گفتم، جوابم منفي است. ضمن اينكه وقتي چايي را جلوي پدرم گرفتم، آقا مصطفي عجولانه و قبل از اينكه چاي را جلويش بگيرم، يكي را برداشت و بعد موقع آوردن شيريني هم همين كار را كرد و با عجله يك شيريني برداشت. پدرم شغلش بنايي بود و از اين طريق با آقا مصطفي كه در كار ساختوساز بود، كمي گرم گرفتند. بعد گفتند ما با هم حرف بزنيم. زماني كه به اتاق ديگري ميرفتيم تا صحبتهايمان را بكنيم، پيش خودم میگفتم من كه پاسخم منفي است كمي حرف ميزنيم و بعد جواب منفي را ميدهم.
پس چه شد كه به خواستگاري ايشان پاسخ مثبت داديد؟
ما خانواده مذهبي و ولايي داريم. من هميشه دوست داشتم با شخصي ازدواج كنم كه اعتقاداتي شبيه خودم داشته باشد. وقتي با آقا مصطفي صحبت كردم، ايشان گفت دو خانه در حال احداث دارم كه انشاءالله بعد از احداثشان، شما را به سفر حج ميبرم. تا اينجا من هنوز او را نپذيرفته بودم و براي اينكه صرفاً حرفي زده باشم گفتم حالا مكه نشد كربلا، كربلا نشد مشهد... كمي كه حرف زديم ديدم نه ايشان اعتقاداتش خيلي به من نزديك است. همان چيزي است كه ميخواستم. از حضرت آقا و تبعيت از ولايت فقيه گفتند. از اينكه دوست دارند يك زندگي ساده داشته باشيم و مراسم عقد و عروسيمان هم ساده و بدون تجملات باشد و... قريب دو يا سه ساعت با هم حرف زديم و در پايان صحبتهاي طولانيمان مهر ايشان به دلم نشست. خيلي ساده و بيغل و غش حرف ميزد. حتي دستش را كه سر ساختمان با چوب بريده بود، نشانم داد و گفت ببينيد چطور بريده. به اوضاع دستش تأسف خوردم و گفتم چرا آن را نبستيد؟ زخم چوب سختتر است و... وقتي اين جملات را ميگفتم، احساس ميكردم كه حالا او بخشي از زندگيام شده و آنقدر برايم مهم است كه نگران وضعيت سلامتياش باشم.
چه تاريخي عقد كرديد ؟ گويا همراهي شما صرفاً يكسال طول كشيد؟
دي 1393 بود كه به خواستگاريام آمدند. بعد از آن رفتوآمدها شروع شد و نهايتاً 8 اسفند 93 در خانه پدري آقا مصطفي مراسم عقدمان را گرفتيم. آقامصطفي 21 دي 1394 در خانطومان شهيد شدند. به احتساب آمدنشان به خواستگاري، كلاً يكسال از آشنايي و همراهي ما با هم ميگذشت.
در اين مدت كوتاه ايشان را چطور شناختيد؟
هر زندگي چه كوتاه يا بلند، يك نقطه عطف دارد. شايد نقطه عطف زندگي ما چهار ماه پس از عقدمان بود كه ايشان يك صحبت مفصلي با من داشت. در اين مدت با هم صميميتر شده بوديم و آقا مصطفي حرفهايش را راحتتر ميتوانست بگويد. آن روز ايشان گفت، دوست دارد من به عنوان شريك زندگياش تفكرات دنيايي نداشته باشم. پرسيدم منظورتان چيست؟ ما كه نميتوانيم مثل ائمه اطهار يا حضرت رسول(ص) زندگي كنيم. ما آدمهاي عادي هستيم. ايشان گفت منظورم اين است كه خيلي در بند اين دنيا نباشي. مثلاً اينطور نباشد كه بخواهي مرتب كاسه و بشقاب خانهمان را عوض كني يا تجملات را وارد زندگيمان كنيد. كمي كه فكر كردم ديدم منظور حرفش خيلي هم بد نيست. ما شايد نتوانيم مثل معصومين(ع) باشيم، ولي مثل شهدا كه ميتوانيم زندگي كنيم. حرف ديگري كه او زد، اين بود براي اولين بار بحث رفتن به سوريه را مطرح كرد. من آن موقع اصلاً نميدانستم آنجا چه خبر است. گفتم خب من هم ميآيم. با تعجب گفت كجا ميآيي؟ آنجا كه جنگ است. بعد شرايط منطقه را توضيح داد و من گفتم، خب جنگ آنجا به شما چه ارتباطي دارد. يك كشوری كه اصلاً مرزي هم با ما ندارد. ايشان كمي شرايط را توضيح داد و آخر گفت، ما به آنجا ميرويم تا به امر ولي زمان لبيك بگوييم. حرف آقا و ولايت فقيه را كه پيش كشيدند، ديگر نتوانستم چيزي بگويم. ولي همچنان ته دلم موافق رفتنش نبود.
آقا مصطفي از سادهزيستي ميگفت، خودش هم همينطور بود؟
بله. بسيار سادهزيست بود. با اينكه از ساختوساز درآمد خوبي داشت، ولي اصلاً دنبال تجملات نبود. ميتوانست ماشين بخرد، ولي با موتور تردد ميكرد. شايد باورتان نشود در تمام مدتي كه نامزد بوديم، حتي يكبار هم با هم بيرون نرفتيم. ميگفت شايد يك جواني كه توانايي ازدواج ندارد، با ديدن ما حسرت بخورد و من نميخواهم باعث حسرت خوردن يا آزار كسي بشوم. روحياتش مثل جوانهاي دهه 60 بود. مثلاً چون از خانوادهاش خجالت ميكشيد، زياد نميتوانستيم به خانه آنها برويم. بيشتر در خانه ما همديگر را ميديديم. اهل كار خير هم بود و به جاي اينكه برای خودش خرج كند، ترجيح ميداد مشكل ديگران را حل كند. ميگفت ميخواهم فقط دو سه بشقاب و ليوان در خانه داشته باشيم و ساده زندگي كنيم! دوست ندارم شما خودتان را براي غذا پختن اذيت كنيد، اگر مهمان آمد از بيرون غذا ميخريم. تنها چيزي كه ايشان ميخواست در خانهمان باشد، ماشين لباسشويي بود آن هم به خاطر اينكه ميگفت دوست ندارم تو در كار منزل اذيت بشوي.
پس انس و علاقه زيادي بين شما بود؟
بله. همينطور است. ميتوانم بگويم او عاشق شد و بعد به خواستگاري آمد و اين عشق روز به روز بينمان بيشتر شد. چهار ماه بعد از عقدمان كه مفصل صحبت كرديم، گفت من دو آرزو داشتم؛ يكي اينكه به تو برسم و دوم اينكه عاشق شهادتم. آرزو دارم با همراهي همسري مثل شما به آرزوي شهادت برسم.
چطور به آرزوي دومش رسيد؟ شما كه مخالف رفتنش بوديد؟
هم من و هم خانوادهشان مخالف بودیم. آقا مصطفي دو روز قبل از اعزام كه هنوز رفتنش قطعي نشده بود، به خانه ما آمد و با هم حرف زديم. گفت ميخواهم تا دو هفته ديگر سر خانه و زندگيمان برویم، نگو ميخواهد به سوريه برود و مقدمهچيني میكند. آن روز هر دو سرما خورده بوديم. عجيب كه سرماخوردگي من تا يك ماه هم طول كشيد، يعني تا بعد از شهادت ايشان همچنان بيمار بودم. من گفتم آقامصطفي اگر حرفت درست نباشد، خلف وعده است و خودت هم كه از دروغ و خلف وعده بدت ميآيد. جا خورد و سعي كرد حرفش را جمعوجور كند. دو روز بعد دوباره به خانه ما آمد و در پاركينگ با هم حرف زديم. گفتم چرا بالا نميآيي، گفت همينجا خوب است. شناسنامه و كارت مليام را ميخواست. گفتم براي سفر كربلا ميخواهي، خنديد و چيزي نگفت. چون خانوادهاش موافق رفتنش نبودند، آمده بود شناسنامه من را ببرد و با اين عنوان كه از همسرش رضايت گرفته است. برد و دوباره برگشت ولی اينبار گفت كه قصدش از گرفتن شناسنامه چه بوده است. وقتي شنيدم كه ميخواهد به سوريه برود، خيلي جدي با رفتنش مخالفت كردم، ولي وقتي گفت آن دنيا جواب حضرت زينب(س) را چه ميدهي؟ ديگر نتوانستم حرفي بزنم. اما به مصطفي گفتم تو بروي ديگر برنميگردي. مطمئنم كه شهيد ميشوي. انگار هالهاي از نورانيت شهدا در چهرهاش بود. براي آخرين حرف از او خواستم شفاعتم كند، گفت يكي بايد خودم را شفاعت كند. گفتم شما شفاعت شده حضرت زينب(س) هستيد.
و رفت چند روز بعد شهيد شد؟
ايشان 12 ديماه رفت و 21 ديماه در خانطومان به شهادت رسيد. روز قبل از شهادتش يكبار تلفني با هم حرف زديم. خانه مادرشوهرم بودم. حالم بد بود و وقتي ايشان گفت، سلام من را به همه برسان، يقين كردم كه شهيد ميشود و ديگر برنميگردد. گوشي را كه قطع كرد از فرط گريه خودم را در آغوش مادرشوهرم انداختم. روز بعد خبر شهادتش را آوردند، اما پيكرش شش سال در منطقه ماند و بعد به خانه بازگشت. سال آخر كمي قبل از آمدن پيكر، بعد از اينكه مدتها از ازدواج مجدد امتناع ميكردم، با اجازهگرفتن از خانواده آقامصطفي در شرف تشكيل زندگي جديدي بودم. از تيرماه بحث شناسايي پيكر ايشان مطرح بود، اما چون پدرشان نميخواستند، بپذيرند كه پسرشان شهيد شده تا دي ماه صبر كردند و سپس رسماً اعلام شد كه پيكر شناسايي شده و قرار مراسم تشييع را گذاشتند.
بنابراين شما بعد از شش سال از شهادت و مفقودي آقامصطفي، زندگي دوبارهاي را تشكيل داديد؟
بله. آخرين بار كه ميخواست برود، گفت كه اگر شهيد شدم، نميخواهم به پاي من بماني. بايد زندگيات را ادامه بدهي و ازدواج كني.
در ابتداي صحبتهايمان گلايههايي را مطرح كرديد.
بعد از شهادت آقامصطفي، من تا مدتها خودم را اتاق حبس كرده بودم. يكماه بعد از شهادتش با اصرار بچههاي پايگاه بسيجمان، من را آنجا بردند تا هنگام آمدن بازرس از بسيج، به عنوان همسر شهيد مدافع حرم آنجا باشم. خودم اصلاً موافق نبودم چون حالم بسيار بد بود و آمادگي نداشتم. به هرحال بعد از آن هيچ كسي سراغي از من نگرفت. خودم هم نميدانستم بايد چهكار كنم و به كجا مراجعه كنم. حتي نميدانستم چطور با همسران ديگر شهداي مدافع حرم ارتباط بگيرم. سال 95 از طريق كارت انصارم كه يارانهام را به آن ميريختند، بنياد شهيد من را پيدا كرد و با من تماس گرفت. تا آن زمان هيچ كسي سراغي از من نگرفته بود. بعدها حاج سعید حدادیان و گروهشان و سردار شهيدحسين اسدالهي به ما سر زدند. خدا ايشان را رحمت كند، مثل يك پدر با من حرف زدند و مشكلاتم را با ايشان در ميان گذاشتم، اما تا مدتها از طرف بنياد يا نهادهاي ديگر كسي به ما كاري نداشت. حسرت خيلي چيزها در دلم ماند، سال 96 وقتی شنيدم خانواده شهداي مدافع حرم را به ديدار حضرتآقا ميبرند، ديگر نتوانستم صبر كنم و خودم را به هتلي رساندم كه اين خانوادهها آنجا بودند. آنجا آقايي كه مسئوليت داشت، به من گفت چرا تا الان اقدامی نكرديد تا خودتان را معرفي كنيد. گفتم من از اين کارها سر در نميآورم. خداحفظش كند همسر شهيد رزاقي را در همان هتل وقتی من را ديد، خيلي به من كمك كرد و گفت نبايد به خودت ظلم كني و اگر كسي سراغي از شما نگرفت، خودت بايد اقدام ميكردي. خلاصه در اين مدت اگر پيگيري خودم نبود، كسي يادي از ما نميكرد. بعد از ازدواج مجددم وقتي كه پيكر شهيدم را آوردند، در مراسم حتي نامي از من برده نشد. پيكر را به مشهد بردند، اما من را همراهش نبردند. درست است كه دوباره ازدواج كردهام، ولي يكسال همسر آقا مصطفي بودم و قريب شش سال منتظر آمدن پيكر ايشان. انصاف نبود كه اينطور رفتار كنند.