کد خبر: 1097143
تاریخ انتشار: ۲۵ تير ۱۴۰۱ - ۲۱:۰۰
گفت‌وگوی «جوان» با برادر شهید میرزا نبی حیدرزاده از شهدای لشکر فاطمیون
خواب دیده بود خانواده شهید می‌شویم حرف، حرف یک شهید دهه هفتادی است. شهیدی که از افغانستان آمد و خیلی زود ره صد ساله را پیمود و به خیل شهدای مدافع حرم پیوست. نامش میرزا نبی حیدر‌زاده است، متولد ۱۰ دی ۱۳۷۴. علاقه‌اش به درس به مدرسه حاج امیری فرستادش و بعد هم راهی مدرسه سیدجمال‌الدین افغانی شد. اما پرنده سعادت و خوشبختی را در جایی دیگر جست‌وجو کرد.

حرف، حرف یک شهید دهه هفتادی است. شهیدی که از افغانستان آمد و خیلی زود ره صد ساله را پیمود و به خیل شهدای مدافع حرم پیوست. نامش میرزا نبی حیدر‌زاده است، متولد ۱۰ دی ۱۳۷۴. علاقه‌اش به درس به مدرسه حاج امیری فرستادش و بعد هم راهی مدرسه سیدجمال‌الدین افغانی شد. اما پرنده سعادت و خوشبختی را در جایی دیگر جست‌وجو کرد.


مهاجرت به ایران
خادم حسین برادرش اینگونه از حال و احوالات میرزا نبی می‌گوید: «ما سه خواهر و چهار برادر هستیم. اما میرزا نبی در جمع ما چیز دیگری بود. هنوز دیپلم نگرفته بود، اما نمی‌دانم چه شد که با وجود تمام علاقه‌ای که به درس داشت سال ۹۲ راهی ایران شد. ابتدا به قم آمد و بعد از پیوستن به لشکر فاطمیون به سوریه اعزام شد. سه مرتبه رفت و برگشت تا نوبت به مرحله چهارم رسید. مرحله‌ای که رفت و آسمانی شد.»
خادم حسین اینگونه ادامه می‌دهد: «بار آخر ۱۴ روز در منطقه بود. در نبل الزهرا تماس که گرفتم گفت برای عملیات می‌رویم و بعد خبر شهادتش رسید. ۱۳ بهمن ۱۳۹۴، ۱۹ سالش بود که به خیل شهدا پیوست. یک ترکش به سرش خورده بود. بالای سرش که رفتم دیدم آرام خوابیده گویی که چیز جز زیبایی نمی‌بیند.»

مجلس ختم قرآن و خبر شهادت
وی می‌افزاید: «بار اولی که ثبت نام کرد برای اعزام خیلی‌ها به من گفتند مراقب باش برادرت سن کمی دارد و متوجه نیست در چه راهی قدم گذاشته است. پدرم از رفتنش خودداری می‌کرد و مادرم هم خیلی نگران بود، اما اینقدر رفت و آمد تا سرانجام مادر هم راضی شد. خبر شهادت را فامیل زودتر از ما شنیده بودند. یک ختم قرآن در مسجد امام حسین گرفتند و سعی داشتند هر طور شده من را آهسته آهسته آماده کنند. حتی به من گفتند پای دیگ غذا بروم، اما وقتی رفتم متوجه شدم کس دیگری آنجاست تا اینکه خبر را گفتند. شش روز بعد هم پیکرش را آوردند.»

تلاش و کوشش شبانه‌روزی
خادم حسین می‌گوید: «در افغانستان که بود سعی زیادی در ریشه‌کن کردن بیسوادی داشت. وضعیت اقتصادی خوبی داشت، پرکار، پر انرژی و فعال بود. به خیلی‌ها کمک می‌کرد. خوش اخلاق بود. اینقدر که حتی بد رفتاری‌های مرا هم تحمل می‌کرد. هیچ‌گاه نشد به من حرفی بزند. دوستانش که بیشتر با او بودند می‌گویند نمازش را جدی می‌گرفت و ایمان بالایی داشت. جالب اینکه بعد از شهادتش متوجه شدیم چه برادری را از دست دادیم.»

رؤیای صادقه شهید.
اما نکته جالب زندگی این شهید خوابی است که خودش درباره خانواده‌اش دیده بود؛ خوابی که برادر اینگونه نقلش می‌کند: «قبل از شهادت خواب دیده بود در مسجد است و مردم با احترام می‌خواهند اذان بگوید. حتی عالم بزرگواری مقابلش تعظیم کرده و گفته بود خانواده شما جایگاه و منزلتی بالا دارند که باید به آن احترام بگذاریم.» آن زمان من متوجه نشدم که قرار است ما هم جزء خانواده شهدا محسوب شویم ولی حالا درک می‌کنم. شهادت او مایه افتخار است؛ شهادتی که در راه اهل بیت و مسیر امام حسین باشد جز عزت چیز دیگری نیست و ما به آن افتخار می‌کنیم. ایرانی و افغانی ندارد ما حاضریم برای دفاع از اسلام در جا پا به میدان بگذاریم.»

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار