جانباز فرشید عزیزی از رزمندگان مدافع حرم است که دو بار به جبهه سوریه اعزام شد و بار دوم در عملیات خانطومان به شدت مجروح شد جانباز فرشید عزیزی از رزمندگان مدافع حرم است که دو بار به جبهه سوریه اعزام شد و بار دوم در عملیات خانطومان به شدت مجروح شد. او با از دست دادن یکی از پاها و قطع انگشتان دستهایش، به درجه ۷۰ درصد جانبازی نایل گردید، اما خودش میگوید که حاضر است همین الان باز به دفاع از حرم برود و حال و هوای آن روزها را مجدداً تجربه کند. جانباز عزیزی خاطرات جالبی از حضور در جبهه دفاع از حرم دارد که در گفتگو با ما بخشی از این خاطرات را بیان کرده است.
چطور شد که مدافع حرم شدید؟
من سال ۸۵ به عضویت سپاه درآمدم. بعد از دوران آموزشی وارد گردان تکاوری شدم که تازه تشکیل شده بود. من و شهیدان حاجیزاده و صحرایی جزو نفرات اول بودیم که وارد این گردان شدیم و در سال ۹۴ حضرت زینب (س) ما را طلبید و توانستیم به سوریه برویم.
چند بار اعزام شدید؟ مجروحیتتان کجا رقم خورد؟
در اعزام اول که فرمانده گروهان بودم، به مدت ۷۰ روز در سوریه بودم و در چند عملیات حضور داشتم. در این اعزام با افرادی مثل شهید مرادخانی که فرمانده گردانمان بود و شهید شیخالسلام و شهدای دیگر همراه بودم. اعزام دوم در سال ۱۳۹۵ به فاصله دو ماه بعد از اعزام اولم بود. اینبار ۱۵ روز در منطقه بودم که مجروحیتم رقم خورد. آن روزها در منطقه خانطومان در فضای آتش بس بودیم و فکر نمیکردیم که دشمن آن را نقض کند. اما داعشیها با حمله ناجوانمردانه آتشبس را نقض کردند و ۱۳ تن از دوستانم به شهادت رسیدند. بنده هم از پای راست و انگشتان دست به شدت مجروح شدم. به مدت ۱۲ روز در بیمارستان حلب بستری بودم، بعد به ایران برگشتم.
عملیات خانطومان سال ۹۵ در رسانههای داخل کشور هم بازتاب داشت، آنجا چه گذشت؟
عملیات خانطومان ۲۱ فروردین سال ۹۵ بود. آن روز تکفیریها با نقض یکطرفه آتشبش با حجم سنگینی از آتش، عملیاتشان را شروع کردند. من با سه نفر از همرزمان ایرانی و دو نفر از همرزمان افغانستانی لشکر فاطمیون در کانالی مستقر بودیم و عمده بچهها را به یک پله عقبتر فرستاده بودیم. با عقبنشینی بچهها میخواستیم خودمان هم به سمت عقب برویم ولی آتش شدید دشمن و اینکه خط کناری ما هم سقوط کرده بود، باعث شد نتوانیم برگردیم. فضای بسیار کمی داشتیم. وجب به وجب خمپاره و موشک دست ساز جهنمی و خمپاره ۲۳ میلیمتری از طرف دشمن به سمتمان شلیک میشد. حتی نمیتوانستیم سرمان را بالا بگیریم. شهید حسین بواس سمت راست من بود و همرزم رزمنده مهدی تبار و رمضانی و دو تا از فاطمیون هم کنارم بودند. تکفیریها با تانک به سمت ما میآمدند و با پیشروی آنها درگیری داشت به شکل تنبهتن درمیآمد. یک لحظه که سرم را بالا بردم دیدم که یکی از موشکهای دشمن دارد به طرف ما میآید. در چشم بهم زدنی موشک به خاکریز اصابت کرد و دیگر چیزی متوجه نشدم. بعداً فهمیدم حسین بواس شهید شده و او را داخل پتو گذاشتهاند و به عقب انتقال دادهاند. من را نیز داخل پتو گذاشتند و ۲۰ متری از خاکریز عقب کشیدند. شهید سیدسجاد خلیلی گلولهای به پایش خورده بود. بچهها نتوانستند او را عقب بیاورند. پیکر ایشان را تکفیریها با خودشان برده بودند. دو تا از بچههای فاطمیون که در کنار من بودند نیز به شهادت رسیدند و مهدی تبار و رمضانی توانستند خودشان را هر طور شده به عقب برگردانند. من را به بیمارستان منتقل کردند و بعد از بازگشت به ایران در بیمارستان بقیهالله بستری شدم. زانوی پای راستم مجروح شده بود که پای راستم را قطع کردند. انگشتهای دستم هم قطع شد و آرنج دست چپم کارایی نداشت. عدم شنوایی گوشها و سوختگی بدن هم به مجروحیتم اضافه شد.
چند درصد جانبازی دارید؟
جانباز ۸۰ درصد در سپاه هستم، اما در بنیاد ۷۰ درصد جانبازی برایم لحاظ شده است.
شما بخش قابل توجهی از سلامتیتان را در جبهه مقاومت اسلامی از دست دادید، چه انگیزههایی باعث شد که تصمیم بگیرید وارد چنین نبردی شوید؟
خب هدف اول دفاع از اسلام بود. چون ما با دشمنی روبهرو بودیم که میخواست ریشه اسلام را بخشکاند. در مرحله دوم هدف ما دفاع از کیان جمهوری اسلامی بود. البته انگیزههای مدافعان حرم صرفاً محدود به ایران نمیشود. در سرتاسر دنیا وقتی کسی دچار ظلم میشود، وظیفه ماست که از او دفاع کنیم. الان تنها آرزویم برگشتن به سوریه است و اینکه بتوانم باز هم در دفاع از حرم حضرت زینب (س) هر کاری که باشد انجام بدهم.
خیلی از ما با فضای جبهه مقاومت آشنا نیستیم، اگر میشود خاطرهای از آن دوران برایمان تعریف کنید.
یک عملیات بسیاری سختی داشتیم به نام «وادی ترک» بعد از چندین مرتبه که در این عملیات اقدام کرده بودیم آخر سر موفق شدیم آن منطقه را تحت اختیار بگیریم و مواضع دشمن را فتح کنیم. در واقع این مکان دروازه آزادسازی شهرهای نبل و الزهرا محسوب میشد. در این عملیات همراه همرزمان به خاکریزی رسیدیم که تکفیریها احداث کرده بودند. یک نصفه روز آنجا را نگه داشتیم. تعدادی از زخمیها و کشتههای تکفیری پشت خاکریز مانده بودند. دو تا تک تیرانداز از تکفیریها در پشت خاکریز مستقر بودند که اولی را توانستیم در همان درگیری به هلاکت برسانیم. ولی دومی خیلی ما را اذیت کرد. در ارتباطی که با شهید حاجیزاده گرفتیم به ایشان گفتیم جای خودش را عوض بکند تا بتواند تکتیرانداز تکفیری را بزند. حاجیزاده هم تک تیرانداز بود. ایشان زیر حجم آتش سنگین دشمن یک مسیری را رفت تا توانست در موقعیت خوبی قرار بگیرد. آنجا به تکتیرانداز دشمن مسلط شد و بعد از یکساعت درگیری خبر دادند که تک تیرانداز تکفیری خاموش شده است. بعد من و یکی از بچهها توانستیم تکتک سنگرها را پاکسازی کنیم. سنگر به سنگر نارنجک میانداختیم تا به یک خاکریز رسیدیم. آنجا شنیدیم که صدای خسخس میآید. رفتم پشت خاکریز دیدم چند داعشی زخمی افتادهاند و همان تک تیراندازشان که ما را اذیت میکرد هم با صورت را روی خاکریز افتاده و به درک واصل شده است. وقتی پیکر او را برگرداندم، دیدم حاجیزاده با یک شلیک دقیق درست پیشانی او را شکافته است. تکتیرانداز تکفیری یک اسلحه قناسه در دستش بود و یک گلوله آرپیجی و دو اسلحه هم در کنارش آماده افتاده بود.
خاطره دوم مربوط به عملیاتی به نام مستودعات میشود. در آن عملیات یکی از همرزمان به نام اسماعیل خانزاده که تنها شهید مدافع حرم شهر محمودآباد است را از دست دادیم. این عملیات هم بسیار سخت بود. ۲۴ ساعتی طول کشید که حالت تثبیت در آن منطقه انجام شود. دشمن روی این منطقه خیلی حساب باز کرده بود. در این عملیات اتفاق جالبی افتاد؛ فراریهای تکفیری از منطقهای دیگر داشتند عقبنشینی میکردند و، چون ما آنها را دور زده بودیم، نمیدانستند دارند به طرف ما میآیند. حدود ۱۰۰ نفری میشدند. با بیسیم ارتباط گرفتیم و پرسیدیم اینها که به طرف ما میآیند خودی هستند یا دشمن. بچهها اطلاع دادند که این ستون از نیروهای خودی نیست. فهمیدیم که فراریهای تکفیری هستند. با اشاره از آنها خواستیم به سمت ما بیایند. آنها هم از همه جا بیخبر همین طور نزدیک و نزدیکتر میشدند. ناگهان به سمتشان تیراندازی کردیم و توانستیم تعداد بسیاری از آنها را به هلاکت برسانیم. در ادامه درگیری بعضی از آن تکفیریها به سمت روستایی به نام رهبه که پادگان ما آنجا بود فرار کردند. یک تعدادی از نیروهای دشمن قبلاً این پادگان را تصرف کرده بودند. اما فراریهای تکفیری نمیدانستند که نیروهای خودشان در رهبه مستقر هستند. خلاصه با هم درگیر شده و به دست خودشان یکدیگر را کشته بودند.
در طول مدتی که در سوریه بودید با سردار سلیمانی هم دیدار داشتید؟
بعد از اتمام عملیات وادی ترک در منطقه الحاضریه مستقر بودیم. یکی از بچهها به شهادت رسیده بود و روحیه رزمندهها بهم ریخته بود. در همین حین خبر دادند که سردار سلیمانی و حاج حسین میخواهند به دیدار بچهها بیایند. ما هم منتظرآمدن ایشان بودیم. به ما گفتند برای نماز ظهر میرسند، اما نیامدند و دیر کردند. نیم ساعت بعد ماشینی به مقر آمد و دیدیم خود حاج قاسم با دو تا از بچههای دیگر از اتومبیل پیاده شدند و به سمت ما آمدند. نماز ظهر را به امامت سردار حاج قاسم سلیمانی خواندیم و ایشان یک سخنرانی کوتاهی کردند. یکی از بچهها هم مداحی کرد و رزمندهها روحیه گرفتند و خودشان را برای عملیات بعدی آماده کردند. برای اولین بار بود که سردار سلیمانی را از نزدیک زیارت میکردم. بسیار از دیدن ایشان حال خوبی پیدا کردم. آنجا متوجه شدم که ایشان به واقع سردار دلها هستند. با دیدن او بچهها چنان روحیهای گرفتند که قابل وصف نیست.