یادش بخیر خانه قدیمی خانجون که ایوان خوشگلی داشت. عصر به عصر همه دور هم جمع میشدیم. صفای تابستان بود و آبپاشی روی گلهای ساعتی و طراوت خنکی که صورت و دستم را لمس میکرد یادش بخیر خانه قدیمی خانجون که ایوان خوشگلی داشت. عصر به عصر همه دور هم جمع میشدیم. صفای تابستان بود و آبپاشی روی گلهای ساعتی و طراوت خنکی که صورت و دستم را لمس میکرد. آفتاب که بساطش را جمع میکرد، فرش قرمزی وسط ایوان پهن میکردیم. پارچ شربت لیمو نعنای خانگی و کاهوسکنجبین مهمان سفره میشد. همین طور که دعوا بود کی اول از درخت توت بالا برود، همان اندازه جنگ سر نشستن روی تاپ هم بود. آن موقع حواسمان پی بازی کودکی بود، اما الان که فکر میکنم به آن لحظهها، بوی عطر نعنا، ریحان و تربهای تازه باغچه توی دلم میپیچید. دایی در را باز میکرد و با یک بغل نان بربری وارد میشد. جمعیت زیاد بود ولی مثل امروز نبود که بعد از کلی سلام و صلوات زنگ بزنیم و با قرار قبلی از یک هفته قبل به مهمانی برویم. بساط عصرانه و درِ باز خانهها همه را صاحبخانه کرده بود. مثل امروز نبود که همسایه، همسایه را نشناسد. از یک ساعتی به بعد همه بچههای کوچه در خانه همسایهها مشغول بازی و میوه دستچین خوردن بودند. نان زیاد برکت خانه بود که هیچ کس شکم گرسنه از در بیرون نرود.
عصرانه هم که بساط ثابت هر روز خانه مادربزرگ بود. البته که پنجشنبههای تابستان آب دوغ خیار داشتیم و همه کسانی که وسط هفته درگیر بودند، هر کجا بودند خودشان را به خانه مادربزرگ میرساندند تا از آب دوغ خیار جا نمانند. زمستانها هم که آبگوشت دورهمی پای ثابت ناهار پنجشنبهها بود.
یادش بخیر... پنجره چوبی، یک حوض بزرگ... گل کوچیک و تیله بازی، کش بازی و یهقل دوقل... لی لی و بالا بلندی...
دیگر نه ایوانی هست، نه درختی و نه حال دلهایی که به سادگی خوب میشد! انگار کسی از سادگی لذت نمیبرد و زندگیمان شده چشم و همچشمی... کاش باز هم خانه مادربزرگها و پدربزرگها را با حضور و دورهمیهای آخر هفتهمان آباد کنیم، شاید حالمان بهتر شود.