کد خبر: 1095941
تاریخ انتشار: ۱۵ تير ۱۴۰۱ - ۲۱:۰۰
خاطراتی از حضور تابستانی در جبهه‌های دفاع‌مقدس در گفت‌و‌گوی «جوان» با یک رزمنده
گرمای فاو کم از آتش دشمن در شب عملیات نداشت! حمید مهماندوست یکی از رزمندگان است که سابقه چندین ماه حضور در جبهه‌های دفاع مقدس را دارد. خاطرات او را از اعزامش به جبهه در یک تابستان گرم با هم می‌خوانیم.
علیرضا محمدی

حمید مهماندوست یکی از رزمندگان است که سابقه چندین ماه حضور در جبهه‌های دفاع مقدس را دارد. خاطرات او را از اعزامش به جبهه در یک تابستان گرم با هم می‌خوانیم.

زمستان ۶۱
برای اولین‌بار زمستان سال ۶۱ به جبهه رفتم. عملیات والفجر مقدماتی بود و ما برای شرکت در این عملیات به فکه اعزام شدیم. از سال ۶۱ به بعد اعزام‌ها سر و سامانی گرفته بود و تیپ‌ها و بعضاً لشکر‌های سپاه تشکیل شده و جا‌افتاده بودند. بعد از عملیات والفجر مقدماتی، عملیات والفجر یک در بهار سال ۶۲ انجام گرفت. بین این دو عملیات فاصله زیادی نبود و بعد به تهران برگشتم و مجدداً درسم را ادامه دادم.
تا مدتی زمستان‌ها عملیات می‌شد و ما هم خودمان را برای این عملیات بزرگ سالانه می‌رساندیم. به رزمنده‌هایی مثل ما «پیامی» می‌گفتند؛ یعنی افرادی که به وسیله پیام دوستان و همرزمانشان مقطعی به جبهه می‌آمدند و در یک عملیات شرکت می‌کردند و مجدداً به خانه برمی‌گشتند تا عملیات بعدی شروع شود.
بعد از عملیات کربلای ۵ وقتی به سال ۶۶ ورود کردیم، یکی از دوستان گلایه کرد که چرا تابستان‌ها به جبهه نمی‌آیید تا خط پدافندی را تقویت کنید. با حرف ایشان، تصمیم گرفتم تابستان سال ۶۶ به جبهه بروم تا در حفظ خطوط پدافندی سهیم باشم. آن موقع دو خط پدافندی مجنون و فاو مشهور بودند. دست بچه‌های سپاه و بسیج هم بود و می‌توانستم به آنجا بروم.
برای اولین‌بار تابستان در منطقه بودم. سر و صدا و شلوغی فصول سرد را نداشت و برای من که عملیات بزرگی، چون کربلای ۵ را دیده بودم، چند تیر و ترکش و خمپاره سرگردان حکم سوت و کوری منطقه را داشت. چون با بچه‌های پشتیبانی بودم، بین مجنون، اهواز و دوکوهه در رفت و آمد بودم. هرجا می‌رفتم دلم می‌گرفت. از فرط گرما فقط بعضی از ساعات روز بیرون بودیم و اغلب در چادر‌ها یا مقر‌ها حبس می‌شدیم. شاید این حرفم درست نباشد، اما اصلاً تابستان‌های منطقه را دوست نداشتم!
گرمای فاو
مدتی هم از طریق دوستانی که داشتم، توانستم به خط پدافندی فاو بروم. آنجا هم دست کمی از مجنون نداشت. تازه گرم‌تر هم بود. گرمای فاو چیزی از آتش دشمن در شب عملیات کم نداشت! در این مواقع ایستگاه‌های صلواتی رونق می‌گرفتند. یادم است پیرمردی در یکی از سنگر‌های بتنی عراقی‌ها که به دست رزمنده‌ها افتاده بود، شربت پخش می‌کرد. چند بار در صف ایستادم و آنقدر شربت خوردم که توان راه رفتن نداشتم.
در فاو متوجه شدم که رزمنده پیامی بودن رسم درستی نیست. البته این نظر من است و نمی‌خواهم حرفم را به دیگر بچه‌های رزمنده مثل خودم تسری بدهم. اگر هدف خدمت به جبهه‌های جنگ بود، زمستان و تابستانش فرقی نمی‌کرد، اما تا آن زمان فکر می‌کردم صرف شرکت در عملیات یعنی اینکه دینم را ادا کرده‌ام. وقتی دیدم در گرمای تابستان چطور رزمنده‌های نوجوان با سن و سال کم همراه لقمه غذایشان عرق سر و صورت‌شان را می‌خورند، از خودم خجالت کشیدم. خط پدافندی هم اگرچه سوت و کورتر از شب عملیات بود، اما اگر هدف خدمت بود، آنجا هم صفای خودش را داشت.
تابستان سال بعد یعنی ۱۳۶۷، باز در جبهه بودم. اما اینبار با سال ۶۶ تفاوت زیادی داشت. بعثی‌ها تک‌های سنگین آخر جنگ را اجرا می‌کردند و فرصت نداشتیم حتی به گرما فکر کنیم. بعد هم که منافقین از مرز‌های غربی حمله کردند و با شکست آنها، دفاع‌مقدس با سربلندی و پیروزی به اتمام رسید.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار