محمدمهدی یکی از بهترین فوتبالیستهای تیم «عقاب» بود. خودش هم تیم را راهاندازی کرده و سر و سامان داده بود. محمدمهدی یکی از بهترین فوتبالیستهای تیم «عقاب» بود. خودش هم تیم را راهاندازی کرده و سر و سامان داده بود. وقت خدمت سربازیاش که رسید به حرف و حدیثها و اصرار دوستان و خانواده برای نرفتن به جبهه اعتنایی نکرد و در پاسخشان گفت اگر من نروم چه کسی قرار است برود! قبل از رفتن به برادرهایش توصیه کرد «اگر من شهید شدم شما هیچ عایدی از هیچ جایی نگیرید.» خیلی زود پیشبینی محمدمهدی به حقیقت پیوست و به عاقبت بخیری رسید. او یک ماه و سه روز بعد از حضورش در جبهه غرب در تاریخ ۲۸ فروردین ۶۳ در مسیر پیرانشهر- سردشت به خیل شهیدان پیوست. رحمتالله نجد برادر شهید در گفتگو با ما خاطراتی از این شهید را بیان کرده است.
بهترین بازیکن تیم عقاب
محمدمهدی در ۲۶ خرداد ۱۳۴۳ در روستای مهماندوست دامغان به دنیا آمد. کودکی بسیار پر انرژی و شادابی بود. علاقه زیادی به فوتبال داشت. وقتی بزرگتر شد برای خودش تیم فوتبال درست کرد و اسمش را تیم عقاب گذاشت. او بهترین فوتبالیست روستای مهماندوست و کاپیتان تیم بود.
پل عابر
پدرم میخواست برای برادرم یک خانه بسازد. محمدمهدی به پدرگفت: «من خانه نمیخواهم. شما به جای ساختن خانه برای من روی این جوی آب که محل رفت وآمد مردم است یک پل درست کن تا مردم راحتتر رفت وآمد کنند. این کار ثوابش از صد تا خانه درست کردن بیشتر است.»
فوت پدر و مادر
ما خیلی زود پدر و مادرمان را به فاصله کمی از هم از دست دادیم. ما یک برادر داشتیم که در تهران و یک خواهر هم داشتیم که در شاهرود زندگی میکرد. من و محمدمهدی و برادرمان حسین با هم درخانه پدری زندگی میکردیم و هوای هم را داشتیم. آن روزها به محمدمهدی خیلی سخت گذشت ولی او با صبوری با مشکلات و تلخیهایش کنار آمد. چند سال با هم بودیم و روزهای خوش و ناخوش را با هم تجربه کردیم. من خودم غذا درست میکردم و لباس میشستم. تا این که محمدمهدی به خدمت مقدس سربازی رفت. من خدا را شاکرم که با نبودن سایه پدر و مادر بر سر ما، این بچهها طوری تربیت شدند که هیچ کس از دست آنها ناراضی نبود.
لباسهای خیس!
مدتی بعد از شروع جنگ تحمیلی محمدمهدی به خدمت سربازی رفت. خودش خیلی علاقه و عشق به خدمت داشت. بعد از گذراندن دوره آموزشی به غرب کشور اعزام شد. زمانیکه در پادگان چهل دختر شاهرود بود هر وقت میآمد مرخصی، لباسهای خدمتش را میشست، اما چون زمستان بود و لباسها خشک نمیشد تا صبح کنار بخاری بیدار میماندم و لباسهایش را خشک میکردم. وقتی نیمه شب بلند میشد و میدید که من بیدارم، میگفت: «داداش! بیا بخواب اگر تو این کارها را بکنی من دیگر هفته به هفته نمیآیم دیرتر میآیم.» من هم به او میگفتم: «تو راحت باش داداش! من به عشق خودم این کارها را انجام میدهم.»
چشمهای خیره به تابوت
محمدمهدی وقت رفتن به جبهه رو به ما کرد و گفت: «اگر من شهید شدم شما هیچ پولی از هیچ جایی نگیرید.» خیلی زود پیشبینی محمدمهدی به حقیقت پیوست و به عاقبت بخیری رسید. محمدمهدی یک ماه و سه روز بعد از حضورش در جبهه غرب در تاریخ ۲۸ فروردین ۶۳ در مسیر پیرانشهر- سردشت به خیل شهدا پیوست. بعد از شهادت او مبلغی بابت هزینه مراسم برای ما آوردند ولی ما آن پول را هم قبول نکردیم و تاکنون یک ریال هم از هیچ جایی نگرفتیم. هنگامی که برادرم میخواست جبهه برود، پیش خواهرمان برای خداحافظی رفت. خواهرم به محمدمهدی گفته بود: «نرو داداش! اگر تو بروی من میمیرم.» گفته بود: «نه آبجی! برادرهای دیگرت هستند. همه دارند می روند جنگ! مگر نمیبینی؟!» بعد از مدت کوتاهی به ما زنگ زدند و خبر شهادت مهدی را به ما دادند. وقتی خبر شهادتش را به ما دادند شوکه بودیم. چشمانمان به تابوت برادر شهیدمان بود و آرام آرام گریه میکردیم. خیلیها برای تسلی خاطرمان آمدند و دلداریمان دادند. محمدمهدی همیشه دوست داشت در روستا بماند و به پیرمردها و پیرزنها کمک کند.
کارگر بنا
برادرم گاهی کارگری میکرد. رفته بود پیش یک استاد بنایی و مشغول به کار بنایی شده بود. این بنا بعد از شهادتش برایمان تعریف میکرد: «محمد مهدی بچه ساده و مخلصی بود. دربند پول نبود. آن موقع کارگر مزدش ۳۰۰ تومان بود. من به او میگفتم صدتومان بیشتر به شما نمیدهم. میگفت من پول نمیخواهم! همین مبلغی هم که از من میگرفت میرفت برای بچهها لباس و توپ میخرید.»
چشم به راه
اصغر عاقلی یکی از دوستان دوران آموزشی محمدمهدی بود. برایمان تعریف میکرد که در دوران آموزشی یک بار برای رزم شبانه به منطقه رفتیم. هرچه تلاش میکردم به مهدی برسم نمیرسیدم. به او گفتم: «آهستهتر برو تا به تو برسم.» جواب داد: «سریع بیا دشمن در کمین است!» گفتم: «کو دشمن؟» گفت: «درست است که رزم شبانه است ولی مثل منطقه جنگی باید عمل کنیم و جدی بگیریم.» من از او درس ایستادگی، مقاومت و مردانگی آموختم. یادم است در همان شب که فردایش به شهادت رسید نماز شب خواند و در حال مناجات با خدا بود. عشق به امام زمان (عج) داشت و همواره با امامش مناجات میکرد و میگفت:
«بیا بیا که سوختم ز عشق روی ماه تو
تمام عمر دوختم دو چشم خود به راه تو»