عبدالمحمود محمودی از رزمندگان لشکر ۱۴ امام حسین (ع) در سالهای پایانی دفاع مقدس است که اکنون به عنوان راوی در کاروانهای راهیان نور و همینطور دانشگاهها، مدارس و... مشغول فعالیت است عبدالمحمود محمودی از رزمندگان لشکر ۱۴ امام حسین (ع) در سالهای پایانی دفاع مقدس است که اکنون به عنوان راوی در کاروانهای راهیان نور و همینطور دانشگاهها، مدارس و... مشغول فعالیت است. او که در نوروز سال ۶۷ و همینطور سالهای موسوم به نه جنگ و نه صلح در جبهههای جنوب حضور داشت، خاطرات جالبی از آن روزها دارد که در این گفتگو با ما در میان گذاشته است. محمودی به عنوان یک راوی، تحقیقاتی نیز روی رسوم رزمندهها در جبهههای دفاع مقدس انجام داده است.
نوروز در جبهه چطور برگزار میشد؟
معمولاً رسومی که ایام نوروز در شهرها برگزار میشد، در جبهه هم طبق همان رسوم رفتار میشد. اما خب هر جایی اختصاصات خودش را داشت. مثلاً ما در جبهه، چون دسترسی به سینهای سفره عید نداشتیم، هر چیزی را که دم دستمان بود و متناسب با فضای جبهه بود، جایگزین میکردیم. به عنوان نمونه به جای سمنو، سیمینوف میگذاشتیم. یا به جای سرکه از سیم خاردار و... استفاده میکردیم. هر دستهای یک سفره هفتسین برای خودش داشت و یک سفره هفتسین وحدت هم از طرف فرمانده گروهان پهن میشد که موقع تحویل سال هر سه دسته دور آن جمع میشدند و روحانی گروهان برنامههایی را برایشان برگزار میکرد. معمولاً رزمندههای بزرگتر به کوچکترها عیدی میدادند. اما اینطور نبود که کسی درخواست عیدی کند. یعنی من که آن موقع یک نوجوان کم سن بودم، محال بود از رزمندههای بزرگتر درخواست عیدی بکنم. ادبی که در بین رزمندهها و فضای جبهه وجود داشت، اینطور ایجاب میکرد. بزرگترها اگر خودشان تمایل داشتند عیدی میدادند. الان خودم دو اسکناس ۱۰ تومانی قدیمی را که عیدی گرفتهام، یادگاری نگه داشتهام. (اسکناسهایی که عکس مرحوم مدرس رویش داشت) یکی از آنها را از طرف دفتر حضرت امام دادند و یکی را هم مسئول محور لشکر امام حسین، حاج حسین رضایی به من داده بود. عیددیدنی هم از دیگر رسوم رزمندهها در جبهه بود.
اتفاقاً سؤال بعدیام در خصوص کیفیت عید دیدنی رزمندهها بود. آنجا که خانهای وجود نداشت تا از این خانه به خانه دیگر بروید؟
خانه نبود، سنگر که بود! در خط مقدم از این سنگر اجتماعی به آن سنگر اجتماعی میرفتند و در عقبه که عید سال ۶۷ در اردوگاه شهید قربانعلی عرب بودیم، دستهای برای عیددیدنی به دسته دیگر میرفت.
هر دسته چادر یا سوله مشخصی داشت؟
بله، بر اساس اصل پراکندگی در شرایط جنگی، معمولاً محل استقرار دستهها یا گروهانها با هم فاصله داشت. این سوله با آن سوله حدوداً ۱۰۰ متری فاصله داشت. بنابراین ما از این سوله به سوله دیگر و پیش دو دسته دیگر گروهان میرفتیم. معمولاً فرمانده دسته هماهنگ میکرد و قرار مهمانی عید را میگذاشت. یا آنها پیش ما میآمدند و به همین ترتیب دستهها به دیدن همدیگر میرفتند.
هنگام نوروز صرفاً دستهها با هم مراوده داشتند؟ پذیراییها چطور بود؟
هر دستهای طبق بضاعتش از مهمانانش پذیرایی میکرد. معمولاً هم چای و نهایتاً شربت آبلیمو بود. بهار در خوزستان با گرما شروع میشد و شربت خنک اینطور وقتها میچسبید. طبق رده و جایگاه هر واحد یا یگانی، عیددیدنیها تفاوت داشت. مثلاً ما که دسته بودیم، به غیر از دو دسته دیگر، پیش فرمانده گروهان و فرمانده گردان برای عید دیدنی میرفتیم. کادر گروهان پیش فرمانده گردان و کادر گردان هم صرفاً پیش فرمانده لشکر میرفت. در مورد پذیرایی یک نکته را هم اضافه کنم؛ یک رسم نانوشتهای داشتیم به نام پذیرایی «گل من گلی». به این ترتیب که هر کسی هر چیزی داشت وسط میگذاشت تا دیگران استفاده کنند. مثلاً یکی در کولهاش تخمه آفتابگردان داشت، آن یکی پسته یا بیسکویت و... وسط میگذاشت و در این مواقع عیددیدنیها واقعاً دیدنی میشد (میخندد). در سفره وحدت فرمانده گروهان هم که موقع تحویل سال آنجا جمع میشدیم، غیر از پذیرایی معمولی، یک وعده ناهار یا شام هم در همان تحویل سال ۶۷ مهمان بودیم.
شما چند نوروز را در مناطق عملیاتی تجربه کردید؟
لشکر امام حسین (ع) تا سال ۷۲ در منطقه خرمشهر خط داشت. سال اولش که در دوران دفاع مقدس بود و سالهای بعدی مربوط به پس از پذیرش قطعنامه و پایان جنگ میشد. اما در واقع شرایط عملیاتی همچنان حاکم بود. خصوصاً اینکه پس از پایان جنگ، کمکهای مردمی و برخی از پشتیبانیها که در دوران جنگ میشد قطع شد و واقعاً در مضیقه بودیم. اینطور بگویم که دو، سه سال پس از پذیرش قطعنامه سالهای مظلومیت رزمندههای حاضر در منطقه بود. اگرچه جنگ در ظاهر تمام شده بود، اما آنها با کمترین امکانات در مناطق عملیاتی ماندند و از مرزها حراست کردند.
اگر بخواهیم یک رسم ویژه و خاص رزمندهها در فضای جبههها را برای نوروز بیان کنیم، آن رسم چیست؟
خب آن معنویتی که در جبههها بود هر رسم و رسومی را خاص و ویژه میکرد. آن سادگیها، صفاها و آدمهایی که خیلی از آنها در حوادث و عملیات بعدی به شهادت رسیدند و آسمانی شدند، همه اینها باعث میشد که نوروزهای جبهه خاص باشد. همان عید سال ۶۷ در جمع بچههایی که حضور داشتیم، چند تای آنها در عملیات بعدی و خصوصاً تکهای سنگینی که عراق پس از پذیرش قطعنامه در محور جنوب اجرا کرد، به شهادت رسیدند. چه عیدهایی که در کنار شهدا تحویل کردیم. اما رسمی که رزمندهها در نوروز به آن توجه داشتند، سرزدن به مزار شهدا در ایام نوروز بود. تأکید بچهها روی این موضوع باعث میشود که آن را خاص بدانیم. حالا هر گلزاری که به مقر یک یگان یا رده نزدیکتر بود، بچهها حتماً به آن گلزار سر میزدند و قبور شهدا را غبارروبی میکردند. همچنین دیدار با روحانیها و علمایی که در منطقه حضور داشتند، متناسب با روحیه معنوی رزمندهها با اشتیاق در جبهه دنبال میشد. اکیپ به اکیپ رزمندهها معمولاً بعد از نماز ظهر و عصر پیش روحانی یا امام جماعت میرفتند و با ایشان دیدار میکردند. ما سال اول در گردان امام محمد باقر (ع) بودیم. یک روحانی به نام آقای صنعتی داشتیم که بچه کاشان بود. سالهای بعد هم که در گردان حضرت ابوالفضل (ع) بودم، یک روحانی به نام حاجآقا میرکاظمی بود که خیلی شوخ بود و خاطرات زیادی از او دارم. حاجآقا سنایی هم در سالهای بعد روحانی گردان ما بود.
در ایام نوروز خانوادهها هم به رزمندهها سر میزدند؟
جلوی شهرک دارخوین که مقر اصلی لشکر ۱۴ بود، دو اتاقک ساخته بودند مخصوص اینطور مواقع که خانوادههای زیادی به منطقه میآمدند و با عزیزشان دیدار میکردند. بچههایی که به خاطر نوع سمت یا مأموریتشان کمتر میتوانستند به مرخصی بروند، معمولاً خانوادهها پیششان میآمدند. در نوروز این ملاقاتها خیلی زیاد میشد و به خاطر کثرت نفرات، غیر از آن دو اتاقک، چادرهایی را هم برپا میکردند و خانواده و رزمندهها در آن چادرها با هم ملاقات میکردند. یک نکتهای را عرض کنم که پس از عملیات والفجر ۸ که شهرک دارخوین بمباران شد، اواخر سال ۶۴ (نزدیک عید نوروز ۶۵) بچههایی که نمیتوانستند به مرخصی بروند، خانوادهها آمده بودند به آنها سر بزنند. خب عملیات تازه به پایان رسیده بود و عراق از قضیه تصرف فاو زخم خورده بود. متأسفانه جنگندهها آمدند و شهرک دارخوین را بمباران کردند. خصوصاً دژبانی شهرک را که آن موقع خانوادهها آنجا بودند و تعدادی از رزمندهها و خانوادههایشان به شهادت رسیدند.
چه تصویری از نوروز در جبههها در ذهن شما ماندگار شده است؟
خیلی از بچههای پاسدار عنوان نمیکردند که سپاهی هستند و، چون در طول سال همگی لباسهای خاکی یکرنگی به تن داشتیم، مشخص نمیشد چه کسی پاسدار است و چه کسی بسیجی. وقتی که عید نوروز از راه میرسید، بچههای پاسدار به اصرار دوستانشان پیراهنهای پاسداری را به تن میکردند. این لباسهای فرم اصلاً استفاده نمیشدند و نو بودند. بچههای پاسدار با پوشیدن لباسهای نوی فرمشان، بوی عید و لباسهای نویی را که از بچگی به آن عادت داشتیم در ذهنمان تداعی میکردند. ما هم که آن موقع بسیجی بودیم، یک لباسهایی داشتیم که پارچههای نازک و سبکی موسوم به «پیراهن کاشانی» داشت. برای عید آن لباسها را به تن میکردیم. حال و هوایی داشت برای خودش. یا خانهتکانیهایی که در سنگرها داشتیم، پتوهایی که اگر امکانش بود میشستیم یا اگر آب کافی نبود جلوی آفتاب پهن میکردیم تا مثلاً خانهتکانی کرده باشیم. همه اینها قشنگیها، صفا و زیباییهایی داشت که احساس میکنم هیچ وقت در زندگیام تکرار نمیشود.