کد خبر: 1081502
تاریخ انتشار: ۱۷ اسفند ۱۴۰۰ - ۲۱:۰۰
ماجرای شهادت مسعود رومی‌پور از شهدای دفاع‌مقدس به روایت همرزمش
خرمشهر ۶ سال در انتظار گام‌های مسعود بود کریم و مسعود پدر و پسری بودند که هر دو در منطقه عمومی خرمشهر و عملیات بیت‌المقدس به شهادت رسیدند.
غلامحسین بهبودی

کریم و مسعود پدر و پسری بودند که هر دو در منطقه عمومی خرمشهر و عملیات بیت‌المقدس به شهادت رسیدند. البته با شش سال فاصله! کریم در الی‌بیت‌المقدس یا همان فتح خرمشهر به شهادت رسید و پسرش مسعود در عملیات بیت‌المقدس ۷ در منطقه عمومی خرمشهر آسمانی شد. مطلبی که پیش‌رو دارید توسط پرویز پور‌حسینی از رزمندگان اندیمشکی دفاع‌مقدس برایمان ارسال شده است. پورحسینی در مؤسسه فرهنگی و هنری غدیر به جمع‌آوری و نشر خاطرات دفاع‌مقدس می‌پردازد. این خاطره، اما از دیده‌های خود اوست که در مقطعی از دفاع‌مقدس اتفاق افتاده است. خاطره‌ای از همرزمش شهید مسعود رومی‌پور متولد یازدهم شهریورماه ۱۳۴۹ که در خردادماه ۱۳۶۷ آسمانی شد؛ در حالی که پدرش کریم رومی‌پور سال ۶۱ طی عملیات الی‌بیت‌المقدس به شهادت رسیده بود.
خرمشهر و بیت‌المقدس
یک روز با بچه‌ها و مسعود رومی‌پور در چادر نشسته بودیم و گپ می‌زدیم. بحث به شهید و شهادت کشید. در این بین مسعود با حالت متینی در حالی که لبخند زیبایی روی لب داشت گفت اگر قرار است شهادت نصیبم شود، دوست دارم و از خداوند می‌خواهم در عملیاتی به نام بیت‌المقدس و در منطقه عمومی خرمشهر باشد! خیلی تعجب کردم و به او گفتم آخر مسعود عملیات بیت‌المقدس که یکی بود و خرمشهر هم در این عملیات آزاد شد. آن هم سال ۶۱، پس چطور می‌خواهی در این عملیات و آن هم در منطقه خرمشهر شهید بشوی؟ مسعود فقط لبخندی تحویلم داد و گذشت. می‌دانستم که پدر بزرگوارش کریم رومی‌پور در عملیات بیت‌المقدس و در محدوده شهر خرمشهر به شهادت رسیده است، اما از آن زمان سال‌ها می‌گذشت و دفاع‌مقدس به مقاطع پایانی خود نزدیک شده بود.

سقز- غرب کشور
از آن روز به بعد به هر منطقه‌ای که برای عملیات می‌رفتیم، این سخن مسعود در ذهنم تداعی می‌شد تا اینکه در زمستان سال ۶۶ به منطقه سقز در کردستان و غرب کشور رفتیم. قرار بود عملیات در کردستان باشد. در زمستان سرد و برفی کردستان چند روزی آموزش پیاده‌روی در برف و کوهپیمایی را گذراندیم تا اینکه خبر رسید عملیات شروع شده و قرار است گردان ما به نام حمزه سیدالشهداء (ع) از لشکر ۷ ولیعصر (عج) در مرحله سوم حمله باشد.
روز اول عملیات از رادیو شنیدم که نام عملیات بیت‌المقدس ۲ است. با شنیدن این خبر یک آن به یاد سخن مسعود افتادم. نام عملیات درست بود، ولی منطقه آن با خرمشهر فاصله زیادی داشت، بنابراین حدس زدم پیش‌بینی و خواسته مسعود در این عملیات محقق نمی‌شود. چند روز بعد به دلایلی لشکر ما وارد عملیات نشد. مدتی بعد سعادت شرکت در عملیات والفجر ۱۰ نصیبمان شد. عملیات موفقیت‌آمیزی بود و گردان ما با توجه به اینکه یک گردان خط‌شکن بود، ولی تنها یک شهید داد. پس از آن عملیات به یکی دو منطقه دیگر هم برای پدافند به خط مقدم رفتیم، ولی باز هم مسئله‌ای پیش نیامد.

نیمه خرداد
نیمه دوم خرداد سال ۶۷ رسید. اوضاع جنگ خیلی بحرانی شده بود. به گردان ما مأموریت داده شد تا برای شرکت در عملیات راهی جبهه جنوب شویم. چند روزی بود که از مسعود هیچ خبری نداشتم و نمی‌دانستم کجاست. فقط زمزمه‌هایی بود که مسعود به گردان زرهی رفته است. خیلی دلم برایش تنگ شده بود. همان روز با ماشین به منطقه عملیاتی رفتیم؛ به حوالی سه راهی صاحب‌الزمان (عج) (جاده اهواز – خرمشهر) که رسیدیم، دستور دادند به عقب برگردیم. خسته و ناراحت گوش به فرمان فرمانده به پادگان مقر لشکر ۷ ولیعصر (عج) در کرخه برگشتیم. هوا تاریک شده بود که به پادگان رسیدیم.
روز بعد هنگام ظهر دستور رسید که آماده حرکت شویم. بچه‌ها را شوق فراوانی گرفته بود. در این حال و هوا، مسعود را دیدم که با کوله‌پشتی بردوش و خندان به طرف ما می‌آمد. با نگاه‌های زیبا و معصومش داشت نیرو‌ها را از نظر می‌گذراند. جلو رفتم و سلام کردم. بلافاصله همدیگر را در آغوش گرفته و شروع کردیم به احوالپرسی بعد گفتم شنیدم به گردان زرهی رفته‌ای. با تعجب گفت نه این خبر‌ها نیست. مگر می‌شود گردان حمزه را ول کنم. فرض کن از گردان هم رفته باشم، آن وقت کجا بروم؟ چطور یادگار شهیدان صالحی، اکبری، جاری، نونچی، طاهری و بقیه بچه‌ها را رها کنم. در این لحظه اشک قاب چشمانش را پر کرد و آرام آرام از گوشه دیدگانش راه خروج یافت. سپس ادامه داد این چند روز درگیر مراسم عزاداری یکی از بستگانمان بودم. تسلیتی گفتم و همراه او از زیر قرآن گذشتیم و سوار ماشین شدیم.

بیت المقدس ۷
شب بود که به منطقه رسیدیم. منطقه‌ای که ورود کردیم پانصددستگاه خرمشهر بود. می‌گفتند زمانی این منطقه دست عراقی‌ها بوده و در عملیات الی‌بیت‌المقدس آزاد شده است. داخل ساختمان‌ها مستقر شدیم. چند روزی گذشت تا اینکه عملیات شروع شد. نام عملیات را که شنیدم، جا خوردم. عملیات بیت المقدس ۷ در منطقه عملیاتی «شلمچه» یعنی منطقه «عمومی خرمشهر» یک آن به خودم گفتم، وای یعنی مسعود...؟ اشک از چشمانم جاری شد.
روز دوم عملیات بود که به ما دستور دادند آماده باشیم تا شب وارد عمل شویم. بعدازظهر همان روز نیرو‌های لشکر را در محوطه ساختمان‌ها جمع کردند و یکی از فرماندهان لشکر شروع به سخنرانی کرد. شبی را که پیش‌رو داشتیم با شب عاشورا همانند دانست و گفت احتمال زیاد می‌رود که تا فردا ظهر همه شما به شهادت برسید. چون جدای از اینکه دشمن تا دندان مسلح در جلوی شما مستقر است، گرما و تشنگی هم ممکن است باعث شهادت خیلی از عزیزان شود؛ بنابراین اگر کسی نمی‌خواهد و نمی‌تواند همراه ما باشد، می‌تواند برگردد یا در همین اردوگاه عقب بماند.
پس از سخنرانی فرمانده لشکر، نیرو‌ها به حال خود گذاشته شدند. هرکدام مشغول کاری شدیم. دوستان در گوش یکدیگر راز‌های پرواز زمزمه می‌کردند و از ناگفته‌ها می‌گفتند. سریع رفتم سراغ مسعود، می‌دانستم خواهد رفت، خواهد پرید. در آغوش گرفتمش و از همدیگر حلالیت طلبیدیم. به مسعود گفتم مسعود تو در این عملیات طبق خواسته‌ات از خداوند، رفتنی هستی. خودت هم می‌دانی، حتماً شفاعت مرا هم کن. کمی با هم حرف زدیم و درد و دل کردیم.

قلب حرم خدا
فرمانده گروهان فتح، نیرو‌ها را برای آخرین بار به خط کرد و مسعود به‌عنوان بی‌سیم‌چی گروهان با او همراه شد. فرمانده به نیرو‌ها گفت که بنشینید. سپس گفت یکی از بچه‌ها بیاید و حدیثی بگوید. مسعود با حالتی عجیب و چهره‌ای جذاب برخاست و شروع کرد به خواندن حدیث حزن آلود گفت القلب حرم‌الله فلا تسکن حرم‌الله غیرالله. یادش بخیر این حدیث را همیشه فرمانده شهید عزت‌الله حسین‌زاده می‌گفت. غروب همان روز راهی خط شدیم. تا خط سوم با ماشین فاصله چندانی نبود. از ماشین پیاده شدیم و در یک ستون به طرف خط دوم به راه افتادیم. من و مش‌رحیم نصیری که معاون گردان بود جلوی ستون حرکت می‌کردیم تا به خط دوم رسیدیم.
قرار بود تا شروع حمله در آنجا بمانیم. دستور رسید که برای شروع حمله به خط اول برویم. به خط اول که رسیدیم در آنجا مستقر شدیم تا دستور فرماندهی جهت شروع حمله صادر شود. شب به نیمه رسیده بود، ولی هنوز از شروع مرحله دوم عملیات خبری نبود. تا صبح همانجا روی خاکریز سنگر گرفته بودیم، ولی هنوز از شروع حمله و ادامه عملیات خبری نبود. ساعت ۹ صبح بود که صادق لطفی یکی از فرماندهان دسته گروهان فتح ناراحت آمد و خبرداد که چند دقیقه پیش خمپاره‌ای کنار بچه‌ها اصابت کرده و کاظم مقدم و سیروس صادقی زخمی شده‌اند و... در این حین بغض گلویش را گرفته بود. نمی‌دانست چطور بگوید که مسعود رومی‌پور هم پرید.

مسعود را بردند
بله! مسعود هم شهید شد. در حال خودم نبودم. نمی‌دانستم چه باید بکنم. دوان دوان به سمت سنگری که مسعود آنجا بود رفتم. در این حال و هوا صادق صدا زد کجا می‌روی مسعود را بردند. حال و روز خودم را نمی‌فهمیدم. تمام خاطراتم با مسعود جلوی چشمانم مانند یک فیلم چند دقیقه‌ای گذشت؛ خاطرات کربلای ۴ و غواص‌هایش، کردستان و برف‌هایش، با علی‌محمد بودن، بهشت زهرای اندیمشک بر سر مزار پدرش و دوستان شهیدمان، شوخ طبعی‌هایش، پر کردن قبری که با هزاران زحمت من و حمید رضایی برای خواندن نماز شب کنده بودیم و آن شبی که ما جرئت خوابیدن در قبر شهید علی‌محمد طاهری را نداشتیم، مسعود خیلی راحت رفت و درون قبر دراز کشید و چند دقیقه‌ای چشمانش را بست. آری مسعود طبق خواست خودش و دعایی که به درگاه خدا کرده بود، در عملیات بیت‌المقدس و منطقه عمومی خرمشهر همانند پدر بزرگوارش به شهادت رسید. در حال حاضر هم مزارش در کنار مزار پدر شهیدش کریم رومی‌پور در گلزار بهشت زهرای اندیمشک قرار دارد. روحشان شاد و یادشان گرامی باد.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار